داستاتی از سارا حاجی پور

نویسنده : سارا حاجی پور
تاریخ ارسال : بیست و سوم اسفند ماه ١٣٩٠


چشمانی خیس از زندگی جداگانه ای ونگاهی ملتمسانه به شاخ وبرگ خشکیده ی درختان.

 گاهی سکوت آدم ها مرا به وجد می آورد ویه یاد اتفاقی می افتم که سالیانی است ، مانند میخی به سرم کوبیده می شود، اتفاقی ناخوشایند و پردغدغه ...... .

وقتی میان انبوهی از جمعیت گام بر می دارم، تمامی نگاه ها را در اندک فرصتی می نگرم. گاه نگاهی پریشان و گاه نگاهی پر تلاطم ........ .

آرام گام بر می دارم، تا دیرتر به مقصد برسم، به جایی خیره نمی شوم تا مسیر طولانی برایم مکرر نشود .

اگر دخترکی بی آلایش را سر خیابان ببینم، که چگونه شتابان گام بر می دارد ، دست و پاچه می شوم و نگاهی به جامه ی وصله زده اش می کنم و به یاد قلب ترک خورده ی مادرم می افتم که چگونه سکوت نگاهش را به اوج می رساند.

روزهایی بیش از گذشته به در خیره می شد وانگار در کوچه، پس کوچه های زندگی سرگردان است. او این گونه به استقبال پدرم می رفت.

تنها ماندن در خانه ، مثل زندگی کردن در شهری پر غربت است. در روز های تعطیل حسرت یک نگاه ما را آزرده می کرد وگاهی آنقدر عمیق می شد که مانند خط سفید جاده ها بود. اشک های مادرم، مانند برف های سفید زمستان  جامه ی زمین می شدند ومن باید همیشه این برگ ها را پارو بزنم و او را آرام کنم.

همه زندگی ها، همچون طوماری بیش بودند، اما صفحات گذشت زندگی ما به اندازه ی یک داستان کوتاه هم نمی رسد وهمچون بیابانی که عریان است، دریغ از سایبانی می شدیم تا ما را از آفتاب سوزان مصون دارد.

459 گام تا دادگاه باقی است، تا من قاطع ترین تصمیم خویش را بگیرم، از بابت این که باقیمانده ی صفحات زندگی خویش را با مادرم بنویسم یا با پدرم.

بار ها، این راه تکراری را پیمودم. گام هایم برایم کسل کننده شده ، راهم مثل جاده ی بی انتها ، بس طولانی تر شده . دو سرنوشت اساسی در پس گام ها وتدبر من برای انتخاب یکی از آنها، مدفون است.

نخستین انتخاب این است که آیا من باید با پدرم زندگی را ترجیح دهم یا در جوار مادرم، پرده ی شومی پدرم را کنار بزنم و آرام وبی آلایش با او زندگی کنم.

تا به حال نفهمیدم که چرا، آن دو می خواهند از یکدیگر جدا شوند . اما خوب می دانم ، روز هایی که پدرم دیر به خانه می آمد، با دوستانش بود . اما نمی دانم با هم به کجا ها می رفتند. با چهره ای خمار ومست به خانه باز می گشت . از نخستین روزی که پدرم، با حالتی خمار به خانه  آمد، مادرم تلاش می کرد، تا توجهی بس عمیق تر به پدرم داشته باشد. به این سبب ، شب ها تا دم سپیده ی صبح بیدار می ماند تا او به خانه باز گردد. اگر گذری به گذشته ی پدرم داشته باشم ،پدرم را می توانم  بی گناه جلوه دهم .

اما فرصتی اندک برای انتخابی مطلق مانده است . به تنها قدم زدن در خیابان بسنده می کنم .

نمی خواهم تا بی تدبر و بدون عدم توجه به گذشته ی پدرم مبهم تصمیم بگیرم وقضاوتی نادرست بر انتخاب من حاکم شود .

با این که تنها 459  گام تا دادگاه باقی است. اما من می توانم در این فرصت اندک ، اساسی ترین انتخاب زندگی ام را ثبت کنم .

برداشتن هر گام برای من ، می تواند انتخابم را به تاخیر بیندازد . به راه رفتن ادامه می دهم . نمی توانم به یک سمت خیره شوم. اگر در این سمت مادرم باشد. باید نگاهی هم به آن طرف پرچین بکنم.

از نخستین روزی که من توانستم وقایع را ثبت وضبط کنم، شروع می کنم

_ وقتی که من کودکی هفت هشت ساله بودم هر فصل زندگی ما مادام شاداب وبکام بود.

آن موقع ها وقتی به پیشواز پدرم می رفتم، او برای من رنگین کمانی از طیف های بلورین عشق ومحبت بود.

تمامی فرصت ها را غنیمت می شمردم و در آغوش پدرم بودم. اگر به یاد روزی بیفتم که پدرم ریشه ای عمیق در دل من داشته بود و بخواهم در جوار او زندگی کنم ، اما بار دیگر زمان حال مرا آزار می دهد و رنجیده می شوم ، از این که او را این گونه می بینم.

 کاش من نگارگری بودم وبر آستانه ی خیال تصویری از صور هر دو می کشیدم ، تا عشقم جامه ی هر دو شود.

سینه ام مالامال از زخم بی توجهی پدرم است وتنها مرهمش ماندن در کنار اوست. اما پدرم ، سال ها بعد از آن ماجرا ، تغییر کرده بود و با قبل تفاوتی دو چندان داشت . شب ها دیر به خانه می آمد واگر هم می آمد انگار چیزی به سرش خورده بود . ناسزا و بی ربط سخن می گفت وحرف های نا مفهومش ، گاه مرا دیوانه می کرد.

هر کاری همیشه عواقبی دارد وتاوان آن ، جدا زندگی کردن از مادرم است.

از فرقت آن دو جنون دامن گیرم شده است وحال دارم در گذشته ها گام بر می دارم .

دل افگار من ، مالامال از زخم دوری آن ها است . دوری از پدرم مثل خوره به جانم افتاده . پدرم در آخرین روز های زندگی با مادرم ، خشن شده بود.

آن روز هایی که مادرم ، پشت شیشه می ایستاد وبا صدایی مبهم می گفت . "مواظب خودت باش "و پاسخ های مکرری که می شنیدم ." خیالت راحت".

رفتنش لذت بخش بود ، اما بازگشتش ، کسل کننده  ومرا سست می کرد . بیم از بازگشتش داشتم که چگونه پریشان حال می آمد . نمی دانم چرا پیاپی از پدرم سخن می گویم، گویا مادرم در این فرصت سهیم نمی باشد.

ای کاش ، موجی سراسیمه مرا به ساحل باز گرداند . تا از طوفان خشم در امان باشم. کاش من آلان در میان امواج نبودم ، تا بخواهم به یک سوی بروم . کاش در ساحل بودم . تا می توانستم به خانه باز گردم . در صورتی که هیچ راه باز گشتی ندارم و تنها بلیط برگشتم ، انتخابی درست است . حق انتخاب با من است و من در کاوش بهترین انتخاب هستم .

زندگی ما ، مثل یک فسیل شده و هیچ بقایی برای ماندن در کنار هم نمانده است.

با کوله باری از افسوس ، تنها در انتظار بازگشت به خانه . افسوس از این که که چرا پیش از این که کار به این جا برسد مانع رویدادش نشدم.

زندگی ما از آرامش و سکوت بادیه به غوغای شهر ها ، قدم گذاشت و از صحرای خشک وبی آب وگیاه به قصرهایی در باغ ها وبوستان شبیه شده بود.

مجالس غنا برای ما مکرر شده بود.

من ومادرم کاملا دچار سرگردانی شده بودیم . پیاپی در ذهن می گنجاندم که او این پول ها را از کجا می آورد. آیا کارش آنقدر خوب شده که می تواند این مخارج را بپردازد یا ........ .

برای اثبات کار خودش ادله ای بیهوده و نا به جا می آورد و گاهی هم پاسخ هایی پوشیده از ابهام می داد .

مادرم در پی سخن گفتن با او بود . تا بدین سبب بتواند با او ارتباط برقرار کند . پول هایی که پدرم به خانه می آورد ، گاهی آنقدر زیاد بود که ما را به وجد می آورد و هر موقع مادرم از او می پرسید که این ها را از کجا می آورد ، می گفت : بازار فروش خوبی دارد. وضعمان از این هم بهتر می شود . لازم نیست نگران باشی !

گاهی اوقات ما را مجبور می کرد تا دوستانمان را به خانه مان دعوت کنیم .مادرم که تابع او بود . پاسخی جز قبول کردن نداشت . گاهی آن مجلس به طوری شلوغ می شد که در بین جمعیت گم می شدیم .با خود می گفتم : ای خدا ، چه جماعتی ! نمی دانم چگونه می شود ، از میان آنها گذشت . لانه ی مورچه  ، این قدر شلوغ و پر ازدحام نیست .

در تمام آشوب ها و طوفان های این دوران ، باز من همواره پدرم را دوست داشتم . وقتی آن مجلس به اتمام می رسید ، سرانجامش ، دعوا وجنجال می بود .

زندگی که مرا به تسخیر خود گرفته بود . ومرا در عالم مصیبت رها کرده بود .

با خودم جنجالی داشتم و به هر کجا که می رفتم ، گمان می کردم که تمامی آنان با من سخن می گویند .همه ی زمین با من می گویند : وقتی کنار ساحل می رفتم ، گمان می کردم ، در امواج دریا که به روی هم می ریزند ، فریادی هست . از اعماق اقیانوس صدای زاری به گوش می رسد و در قبرستان ها از مردگان ناله بر می خیزد.گمان می کردم که این رنجی است که نصیب همگان خواهد شد و تمامی آدم ها وهر آنچه در زمین است ، در این جنجال سهیم می باشند.

این دعواها ، گاه به اوج خود می رسید. من در میان این جنگ کلامی آنان ، جنون می گرفتم.ای کاش ، این جنگ کلامی ، آتش بسی هم داشته باشد.این دعواها ، مانند بیماری که شیوع داشت به بیرون از خانه هم سرایت می کرد.

معماهای حل ناشدنی به اعماق روحم تسلط یافت . حل کردن معماهای زندگی ، دشوار تر از معماهای عادی است . آنها در خور این چنین زندگی نبودند.در اندیشه ی آن بودم ونگران تا کشف کنم این غم چیست ، که سراسر وجود مرا به احاطه ی خود گرفته است وماتم زده در خیابان گام بر می دارم ، دیگر امیدی به پایان این راه ندارم ، گویی سرنوشت و طالع من شوریده است ، و با بدبختی گره خورده است ، گره ای که حتی با امید ، باز نمی شود .

به یاد جمله ای افتادم که در تیتر نخست کتابی جا باز کرده بود :

به دلت گوش بسپار

 دل همه چیز را می داند

حال وقت آن رسیده که به ندای دلم گوش فرا دهم چون یقینا ، همه چیز را می داند . ممکن است در مسیر راه اشتباهاتی مرتکب شوم ، اما سر انجام به هدفم می رسم . چون هدف من نجات از این طوفان بی مهری است . طوفانی که سرانجامش ساحل است .می خواهم پیش از این که سردرگم شوم ، به یاد خدا باشم و او را به خاطر آورم ، چون می دانم کلید هر دری یاد خداست . تا من قاطعانه  این درهای پیاپی را بپیمایم .

به به یاد گفته ای که می گوید : در طوفان زندگی با خدا بودن ، خیلی بهتر از نا خدا بودن است.یقینا همان گونه است که جملات می گویند.

شاید این نگاه ها و پندها ، انتخاب من و مسیر را برایم هموارتر سازد.

به کانون گرم خانواده ای که از کنارم می گذرد ، عمیق تر می نگرم  و شاید درسی بگیرم که کسانی که درد مرا ندانند در هیچ لحظه از زندگی شان ، آن را تجربه نکنند .

هر چه با خود فکر می کنم ، یادم نمی آید این آمدن از کجا و رفتنم به کجاست . کم کم دارم مسیر تعیین شده ام را فراموش می کنم .حقیقت برایم گنگ شده است ، نمی دانم حقیقت زندگی در دستان مادرم است یا پدرم ، آیا حقیقت آن است که آن دو می گویند . آیا حقیقت آن است که من باید زنده بمانم و زندگی بی عطوفتی را تجربه کنم.اما باز به خود می گویم : یک حقیقت هر چه باشد ، روشن است وصریح.

اگر بیشتر گذشته را مرور کنم ، یقینا حقیقت زندگی را کشف خواهم کرد.باید چنان آن گذشته را مرور کنم و شریک آن شوم که گویی الان در خود آن حوادث هستم ، اگر چه مرورش برایم کمی دشوار است .

مردگان به خود تبریک بگویند چون زندگی بعضی ها در این دنیا مثل جهنم شده . شاید آتشی نباشد تا جسم مان را بسوزاند اما آتشی در زندگی من نهفته است که دارد آهسته آهسته روحم را می سوزاند وتبدیل به خاکستر می کند . که روزی می رسد که این خاکستر ها پراکنده می شود و کسی دیگر به دنبالش نمی رود . اما باز به خود می گویم که این تنها یک انتخاب است ، انتخابی که در پس آن جدایی را به دنبال دارد . این انتخاب و به یاد آوردن گذشته تمام وجودم را می سوزاند.

به یاد اثری از امیلی برونته می افتم که می گوید : عشق هرگز نمی میرد ، اما چرا عشق آن دو به هم مرده است و راهی گورستان شده است و چرا آن دو هیچ عشقی نسبت به هم ندارند . شاید من اشتباه به وجودشان می نگرم ، شاید از روی لجاجت کارشان به این جا کشیده شده و عشقی  در وجودشان نهفته است که شرم کند تا دوباره متولد شود . شاید همن گونه است که او می گوید .

باید بیشتر به اعماق گذشته باز گردم تا بتوانم این تکه های گمشده ی حقیقت را کنار هم بچینم .

در خانه ی شوم ، من زمانی آرامش داشتم که آن دو در خانه نبودند ، آن قدر با هم ، دعوا و جنجال داشتند که وجودم را احساس نمی کردند ، حتی خودم هم در آن رشادت کلامی وجود خودم را احساس نمی کردم .

 اما آن موقع ها زمانی وجود داشت که من خودم بودم ، دیگر کسی نبود که من دلواپسی او را داشته با شم ، یا وجود کسی را احساس نمی کردم که مرا آزار دهد و تنم را به لرزه آورد .

آن ، زمانی بود که بر می خواستم در سپیده دم و به تماشای طلوع خورشید می ماندم ، اما در حالی که دنیا هنوز در خواب بود . من تنها در آن موقع به رویاهایم می نگریستم و تنها در آن موقع آرامش حقیقی را لمس می کردم . وبا خود می گفتم: کم کم رویای من به حقیقت می پیوندد.

از دیدگاه من ، پدرم خیلی آرام بود . زیاد خود را با دیگران صمیمی نمی کرد ، و تنها در رغبت این بود تا خود را در دل حوادث بیاندازد.

کم سخن می گفت ، بیشتر با وجودش زندگی می کرد و دیر خودش را  با مادرم می دید ، گاهی آنقدر سکوت می کرد ، که ما وجودش را احساس نمی کردیم . نسبت به دنیا ی اطرافش کور نبود ، بلکه بینا بود ، شاید بینا تر از دیگران توجهش بس عمیق بود .

ای کاش این خصوصیاتش در زیر پرده ی عیوبش پنهان نمی شدند ، از وقتی که از ما دور شد و با دیگران رفت و آمدش را بیشتر کرد ، خودش  را در گودال خاموشی رها کرد ، گودالی که هیچ نوری درٍآن وجود ندارد و در منجلابی است که از آن بیرون شدنی نیست و تنها راه بازگشتش اراده ی خویشتن است .

باز به خود می گویم : آیا شکست ها ضروری است ؟

ندایی از دل می گوید : خوب ، شکست چه ضروی باشد ، چه نباشد ، پیش می آید ، ابتدا که برای رسیدن به رویای خود مبارزه را آغاز کرد . کاملا بی تجربه بود . واشتباهی فراموش ناشدنی کرد . هر چند رمز هستی اینست که هفت بار زمین بخوریم و هشت بار از جا برخیزیم.

اما زمین خوردن به چه بهایی ، نابود شدن نسل ها ، یا نابودی زندگی و هر آن چه که در آن سهیم می باشد و در نهایت نابودی خویشتن . پدرم ، زمانی که رویای دیرینش در دسترش قرار گرفت ، با ارتکاب یک سلسله اشتباه احمقانه ، هرگز به هدفش نرسید ، در حالی که هدف درست در یک قدمی اش بود .

پدرم در جستجوی خوشبختی مرتکب گناه شد ، به دنبال خوشبختی وصف نا شدنی بود که زندگی را تباه کرد .

هر روز و هر ساعت از عمرم ، بخشی از نبرد آن دو است ، رنجی غیر منتظره ، ذره ذره روحم را می خورد ، تا این که روزی کارمان به جایی  می رسد که دیگر نمی توانم مسیری که خوشبختی خود را در آن دیدم را بپیمانم و این تلخی تا پایان عمر در من و با من می ماند .اگر بخواهم راستش را بگویم من از جدا شدن آن دو می ترسم . از تنها زندگی کردن بیم دارم . از آینده می ترسم . از بی رحمی چرخ زندگی میترسم . از ارتفاعی که قرار است از آن سقوط کنم وبه اعماق بدبختی و فلاکت به پیش بروم می ترسم . خوش به حال آسمان که از ارتفاع نمی ترسد.

پدرم حاله ای از ابهام برایم شده . قضاوت کردن در مورد او بس دشوار است . با این که در گذشته دوست داشتم شب ها در انباری بخوابم ولی او باز به خانه باز نگردد و آن دعوا ها را تحمل نکنم . اما او حال کاملا عوض شده . او کاملا پاک است . روز تلخی که فراموش شدنی نیست .

یک سال پیش کسی به این فکر نمی کرد که من با این دعواها چه می کنم . هر موقع که دعوا هایشان شروع می شد . من در اتاقم  یا اتاق نشیمن بودم . با، مدادم ور می رفتم یا موهایم را به هم گره می زدم . می گذاشتم در نیمه باز باشد تا سایه شان را روی دیوار ببینم ، نه خودشان را . صدای پدرم بم وخفه بود . ولی مادرم ، صدایش به وضوح گوشانم را آزار می داد . گاهی دستگیره ی در را می گرفتم وسعی در باز کردنش داشتم . گاهی هم به جرو وبحثشان بی توجه بودم . آنقدر از هم دور بودیم که کنار هم بودن را فراموش کردیم . زیاد به حرفهایشان توجه نمی کردم . بیشتر نگاهم متوجه ی دستانشان بود . تا این که دعوایشان اوج گرفته بود و آن صدای بم وخفه به فریاد هایی تبدیل شد . تنها چیزی که دیدم . مادرم سرش به شومینه خورده بود . وقتی صدای آن برخورد را شنیدم . زود از اتاقم بیرون آمدم . در حالی که سفیدی چشمانش معلوم نبود . حواسش به دردی نبود که داشت تحملش می کرد . فقط به پدرم نگاه می کرد و اشک می ریخت . خودش متوجه نشده بود که از سرش خون می آید .  تمام تنم می لرزید . لباسش خونی شده بود . ولی حتی یکبار دسش را به سرش نزد . حتی یکبار به لباس پاره اش نگاه نکرد . ولی به پدرم خیلی نگاه می کرد .

از چهار راه که می گذشتم زنی تنه ای به من زد ومانع ادامه ی افکارم شد . نگاهش آشفته بود . خیلی زود از کنارش گذشتم . نمی خواستم تا هیچ عذری را بپذیرم . یک چهار راه تا انتخاب من باقی مانده است . روز سرد وبی روحی بود . هیچ اتفاق غیر منتظره ای مانع سکوت آن روز نشده بود . پدرم آن روز زودتر به خانه آمده بود . مادرم جلوی آینه ایستاده بود وبا انگشتانش پلک هایش را تکان می داد . بیشتر با این کارش می خواست جلوه دهد که نسبت به ورودش بی توجه است . چهره ی خودش را در آینه می دید ولی گاهی نیم نگاهی از گوشه ی چشمانش به پدرم می کرد .

همینطور که داشتم از کنار گل های بنفشه می گذشتم ، صفحه  ی آسمان خیس شد و قطره های باران از دل آسمان در زمین جا باز کرده بودند .

مادام که قطره های باران از چشمان لاجوردی آسمان بر روی چهره  ی زمین می نشستند و پلک های مرا خیس می کردند من به یاد اولین آرزوی خویش بودم.تنها آرزوی من بازگشت دوباره ی خورشید به صفحه  ی آسمان است. شاید با طلوع دوباره  ی خورشید و سپری شدن این روز تیره ما به خانه باز گردیم .

من هنوز تصمیم اساسی خود را نگرفتم و نگاهم متوجه اطرافیانم بود . در بین جمعیت هم زن و بچه دبده می شدند و هم یک عده افرادی که وقتی از جانبشان می گذریم . همهمه ای از جمعیتشان بلند می شود . اشخاص متعدد و متفاوتی با من هم مسیر می شوند . گاه گدای جامه وصله زده ای و گاه بلور فروشی که از کنارم می گذرد .

ای کاش می شد با دیدن اطرافیان خوشحالم ناگهان شادی فوق العاده ای در دلم احساس کنم . و تمام اینها در فاصله  ی بین یک طلوع و غروب خورشید رخ می داد . روزی که هرگز فراموشش نمی کنم . باز به یاد همان روز سرد وبی روح افتادم .

پدرم که روی صندلی نشسته بود . موهای آشفته ای که جلوی صورتش را گرفته بودند . سرش را پائین انداخت . بینی کشیده ای داشت . فقط نیمی از صورتش قابل تشخیص بود و نیمی دیگر را موهایش پوشانده بودند . صورت کبود وسیاهی داشت . روی صندلی بزرگی نشسته بود وپاهایش را به اندازه ی عرض صندلی باز کرده بود . پیراهن سفیدی بر تن داشت و روی آن کت قهوه ای پوشیده بود .

دکمه های کتش را باز گذاشته بود . شیشه ی شرابی در دست داشت . شیشه روی دستانش آویزان ومعلق بود . در حالی که دستش را روی پایش آویزان کرده بود . بی حال و حالت خمیده ای داشت .

بشقاب ها را از جلوی دستم دور کردم . مادرم در آستانه  ی در ظاهر شد . دستش را روی چارچوب در گذاشت و خطاب به من گفت " می بینی . حالش خوب نیست . خوب، یک چیزی بگو ؟ " بیشتر به حلقه های هویچ که دور تا دور بشقاب می چیدم نگاه می کردم . چیزی نگفتم . ادامه داد " برایم مهم نیست ، که قرار است چی پیش آید . من کارم را می کنم "

خشمش را در چشمانش به وضوح می دیدم . خودم را جمع وجور کردم . مادرم با عصبانیت آشپزخانه را ترک کرده بودم . پیشبند را در آوردم و روی صندلی گذاشتم وبه دنبالش رفتم . می دانستم که قرار است چه کار کند . با دستش یقه ی کتش را گرفت . در حالی که پدرم حتی نیم نگاهی به او نمی کرد . قصد داشت او را از خودش دور کند . به هر زحمتی که شد از صندلی بلندش کرد . حالش اصلا خوب نبود . با دستش چانه ی مادرم را گرفت وبه سمت دیوار پرتش کرد . باز همان صدا ها و باز همان فریاد ها . از حرفهایش می توان فهمید که قرار است از هم جدا شوند . چهره ام متحیر شد . گرچه منتظر چنین روزی باید می بودم . از چهار راه که می گذشتم . پسربچه ای پائین لباسم را تکان داد و به من گفت : پدرم را ندیدی؟ خودم را خم کردم . " متاسفم . نه ندیدم " نمی دانم در این خیابان شلوغ چه طور می تواند پدرش را پیدا کند . با چشمانش ، خیابان را می پائید ولی خبری نشد . می خواست گریه کند ولی بیشتر از من شرم داشت .

طولی نکشید که پدرش را پیدا کرد ولی قصد نداشت ، تا دستش را بگیرد . زیاد از دیدن پدرش خوشحال نشده بود  بیشتر از دستش عصبانی و دلخور بود . چهره اش این طور نشان می داد . به پشت نگاه می کرد و من را می پائید . تا من عکس العملی نشان دهم . ولی من همان جا ایستادم و باز به فکر فرو رفتم . باز به یاد آن دعواها افتادم وگاهی به یاد آن روز هایی افتادم که پدرم در حیاط بازی می کرد . و به یاد مادرم افتادم که پدرم را تحمل می کرد .

آشوبی در دلم به پا شد . نمی دانستم باید به کدام سمت بروم . فقط افراد بی روح را  کنار خودم می دیدم که مثل یک صحنه ی تکراری از کنارم می گذشتن . نمی خواستم مردم را متوجه خودم کنم . آرام به راهم ادامه  دادم. من از انتخابم دورتر می شدم ولی به گودال خاموشی پس از این نزدیک تر می شدم . همین که به آخرین خیابان رسیدم که چرا مادرم در این سال برای پدرم هیچ کاری نکرد . چرا من تا به حال نخواستم مشکلش را بپرسم . من هم در این مسیر اشتباه کردم . سعی نکرم تا کمکش کنم . چرا همیشه یک عامل تشدیدی در حالش بودیم . آشفته ترش می کردیم . مادرم یکبار هم نخواست در مورد خودشان حرف بزند . بیشتر به دیگران می پرداخت . آنها را بزرگ جلوه می داد و پدرم را کوچک تر از کسی که بود . به دادگاه که رسیدم. نخست تابلویی در بالای در ورودی دادگاه نصب شده بود ، من را متوجه خودش  کرد . کمی همان جا ایستادم . ولی انگار دیر شده بود . . از پله های ورودی بالا رفتم . تا به طبقه ی دوم رسیدم . مادرم روی یک صندلی نشسته بود وپدرم در سمت دیگر پشت به من ایستاده بود و دستش را روی دیوار گذاشته بود . به نظر می رسید که مدت زیادی بود که منتظر من مانده بودند . جلوتر رفتم وجلوی مادرم ایستادم . از جایش بلند شد . می خواست نشان دهد که از دیدنم خوشحال شده . پدرم هم متوجه ی من شده بود ولی آرام تر از مادرم بود . هر سه با هم وارد شدیم . من ایستاده بودم ومنتظر تا قاضی از من سوال بپرسد . در بسته شد .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : z
آدرس اینترنتی : http://

bad nabud valiiiii ali bud