داستاني از ابوالفضل قاضي

نویسنده : ابوالفضل قاضي
تاریخ ارسال : بیست و نهم دی ماه ١٣٩٠


گمشده


با گام هاي بلند به سمت خانه مي رفت و حواسش به مورچه ها ي زير پايش بود كه آن ها را كامل له كند . مراقب بود كسي يتيم يا بيوه نشود ، كفش هايش قهوه اي بودند و از دور برق مي زدند و برقش چشمان همسايه را مي زد ، از پشت پرده هاي توري و از كنار پنجره به كنار مي رفتند تا شايد كور نشوند و انگار يكي از آن ها خيره ماند ، زن همسايه خانه چهارم آن طرف درختان كاج ، اما او فقط به كفشش فكر مي كرد. در كيفش چيز ارزشمندي بود و مي خواست به خانه ببرد تامطمئن شود كه با ارزش است ...    
ايستاد ناگهان ..." اگر با ارزش نبود چه ؟ " كيفش را باز كرد ...آري ... با ارزش بود ، بسيار ارزشمند ...خنده بلندي كرد و راه افتاد...باز ايستاد ... " چرا به خانه بروم ؟ " چرا بايد به خانه برود ؟ ... اين بود كه به سمت ايستگاه قطار رفت و با اولين قطار دور شد ...    
از آن روز كوري زن همسايه خانه چهارم آن طرف درختان كاج را گردن گمشده انداختند ، گمشده اي كه .... كفش هاي قهوه اي اش برق مي زد    


 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : صبا
آدرس اینترنتی : http://tadaae.blogfa.com

همه ی مردم آن شهر کفش قهوه ای داشتند یکی براق یکی کهنه یکی تابستانی یکی زمستانی ...