چند و چونی بر ماهیت انسان در آثار عباس نعلبندیان / حمید شریف نیا

نویسنده : سید حمید شریف نیا
تاریخ ارسال : چهاردهم آبان ماه ١٣٩٠


حقیقتی که سخت باور نکردنی است

چند و چونی بر ماهیت انسان در آثار عباس نعلبندیان

سید حمید شریف نیا

 مجسم سازی انسان در کشف اولویت های ارزشی نمادی از تکوین آدمی است در آنچه "انسانِِ  آثار نعلبندیان" می نامم. بدین معنی که انسان الگوی مفاهیم و پیام های نهان و آشکار واقعیتی است که گهگاه در تناقض  و تصورهای راز گونه اش با انتخاب آزادی یا محدودیت آن را معین می کند. در این نگره القای ارزشهای انسانی و نوع دوستانه در یک تعالی روحانی گاهی منشا "هستی شناسانه" ادراک یک طرفه با جهان پیرامون خود می شود و به اشتراک گذاشتن احساسات نوعی به مخاطره افتادن نیازهای آدمی محسوب می شود.

انسان آثار نعلبندیان ترکیبی از پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیست درونی هستی آدمی است که با بیان اندیشه ها، لحظه های تجربه شده را بین خود درک شده ( i) و خود تجربه شده ( me) به نمایش می گذارد. اگرچه این بیان تمامن تلاشی جهت فراروی از زندگی فردی و رسیدن به وحدت زندگی است اما بر خلاف هگل که نیستی را دارای وجود و ماهیتی می داند، هستی ِ آدمی ِ آثار نعلبندیان در ترکیبی با حقایق آنی(پدیدارشناسانه) است به طوری که انسان جزیی از عناصر این جهان وسیع است نه به طور مجرد خود جهانی مجزا باشد. به بیان دیگر حقیقت آدمی در هستی با جهان اش معین می گردد و اگر این هستی با ماهیت نیستی این جهان در هم آمیزد بازهم نیستیِ انسان ماهیتی وجودی می گیرد. انسانی که در قرن حاضر در حضور صنعت از خود دور افتاده و سردرگم و پریشان حواس مرزهای خوب و بد را امتحان می کند و نهایتن هیچ کدام مشکل را حل نمی کند مگر زمانی که انسان بازیافت می شود! فرضن در  دفتر مفیستوفلس  سخنان پیشخدمت حاکی از این پریشانی است:

           بله، دیگر. اینطور است. به آدم می گویند: تو شریف هستی، تو نجیب هستی، تو نگهدار برادرهستی. اما برایش پشیزی ارزش قائل نیستند...می روم و جز  آتشی ها می شوم. هرچند که می گویند سرانجام دردناکی چشم به راهشان است...

 

 در اکثر نمایشنامه های نعلبندیان انسان به دوگونگی هستی و نیستی خود می پردازد و دایم در پی کشف و تبین این تنیدگی جدایی ناپذیرش است. انسان و شخصیت های ایجاد شده در اکثر آثار نعلبندیان تلاشی جهت حفظ هستی متزلزل شده و یا از دست رفته اش است. این دو جزء دایم در تلاشی برای ماهیت خود و برتری خود بر دیگری است. اگرچه این انسان در تلاش دائمی در پی یافتن روابط پنهانی اش با جهان است اما نیروی بالقوه ای دائم به او گوش زد می کند:

            "فریبی نبود، ترفندی نبود. تنها ، تنها رنگ از رخ خوشبختی ما پریده بود"

(شاگیخ در سندلی را کنار پنجره...ص7).

نعلبندیان نه تنها از طریق به چالش کشیدن و"پرسنده" بودن، جهان و ماهیت هستی ساز آدمی را به تکاپویی با خلق مفاهیم جدید می کشاند بلکه با خلق چیزهای جدید و ترفندهای ادبی در الگوی روابط واژگانی انسان با محیط اش نگاهی عمیق ترسیم می کند که آدمهای بازی اش را حقیقتن به روشنفکری وا می دارد. آدمهای بازی که در نهان هر یک از ما ممکن است جا داشته باشند

 "و او تکیه بر شب کرده بود..."

 "قهقهه ساکت چشمانش، دستم را بر دسته خنجر لرزاند"

(یخشگا در سندلی را کنار پنجره...15)

انسان آثار نعلبندیان در مخاطب حس نفرت یا ستایش ایجاد نمی کند بلکه با روح سرگردان و به ظاهر متناقض به ساختاری از هویت انسانی می پردازد که جوهره اصلی واقعیت و هسته اصلی روابط اش را تشکیل می دهد. در حقیقت با نگاهی پدیدارشناسانه تلاش می کند تا تجربه های زیستی انسان را که پدیدارشناسان به دنبال آن هستند را  شناسایی کند. آیا نه این است که شخصیت آدم های آثار نعلبندیان از درون خود او بلند می شوند؟...

 

دل مشغولی اصلی نعلبندیان سرنوشت مسایل اساسی بشر است یعنی زندگی و مرگ. جالب اینجاست که در این آثار شخصیت های نمایشنانه مردمان عادی و متوسطی هستند که با بیان و اعمال پرسش های بنیادی نه کمیک اند و نه تراژیک. بلکه تلفیقی از هر دو که در موقعیت های متفاوت یکی بر دیگری غلبه می کند و نقشی تاز ه قائق می شود. مثلن  آقای ص. ص. م و یا یهودا اسخریوطی که معادلات ذهنی و تاریخی بشر را به سخره می گیرند. آنجا که آقای ص. ص. م با نگاهی سردرگم از یهودا می پرسد:

 "سرانجام بر من روشن نشد که شما چگونه از آن اتهام ننگین تبرئه شدید؟"

و در پاسخ و گفتگوهایی با "نگهبان نخست، دن کیشوت، مارگاریت و فاوست" نهایتن یهودا پاسخ می دهد:

 "مرد نیک! این، تنها نمایشی بود. آنجا صحنه ای داشتیم که بازیگران، چهره به رنگ   آغشته، برآن نمایان می شدند و کلماتی را بر زبان می راندند که پیش از آن، گفته شده بودند. مرد نیک! خیانتی و دوستی در کار نبود. ما، هر سیزده تن و بیش از آن، بر سر و  گردن و دست پا و زبان، ریسمان ها داشتیم. بانگ شیپوری برخاست و ما پیش آمدیم و در چشم بینندگان نگریستیم"

(اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود. ص128)

دن کیشوت از راه می رسد و به این "سخنان ملال انگیز" پایان می دهد و همه را به آن "بازی نیکو" دعوت می کند. بازی که کسی پنهان می شود و دیگران به دنبال آن می گردند و هرکه او را پیدا کرد از پاداش از پیش تعیین شده بهره می برد که این بار پاداش چیزی نیست جز: بوسه ای بر لبهای شیرین و هوس انگیز مارگاریت...". دقت کنید بازی برعکس آنچه در ذهن مخاطب امروزی است. نکته قابل توجه آثار نعلبندیان بیان تضادها در بستری از آمیختگی عینیت و ذهنیت است و به قول "برخاسته نه" از کتاب "قصه غریب ِ سفر ِ شاد ِ شین ِ شاد ِ ..."

"آنچه هست، آغشته است"

شاید به همین دلیل باشد که شخصیت های نمایشنامه "سندلی را کنار پنجره ..." نوعی بی بعد(بی مکان و زمان) هستند و آدمها در پهنای وسیعتر از دنیای ظاهری با یکدیگر ارتباط دارند اگرچه شاید حتی صدای یکدیگر را نشنوند...

سید حمید شریف نیا

20/8/1389


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :