تلقی ای بیمار گونه از گل سرخ بیمار (نگاهی به سروده ای از ویلیام بلیک) /عبدالرضا ناصر مقدسی

نویسنده : عبدالرضا ناصر مقدسی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم شهریور ماه ١٣٩٠


به نام خدا

آیا می توان در باب یک سئوال علمی به صورت هنری اندیشید؟یا ملزومات علم وهنر به طور کامل از یکدیگر مجزا هستند؟آیا می توان در پس زمینه ی یک اتفاق پزشکی، شعری را قرائت نمود واز این طریق به درک متعالی تری از مفهوم آن بیماری دست یافت؟مقاله ذیل صرفا بمثابه ی پیش زمینه ای برای طرح این سئوال است و بیشتر از این نیز ادعایی ندارد.امیدوارم مقبول واقع گردد.

                                                                                               با تشکر

                                                                                     عبدالرضا ناصر مقدسی

 

«تلقی ای بیمار گونه از گل سرخ بیمار*»

«ای گل سرخ! تو بیماری»   

پسر جوان دائم تکرار می کرد که پدرم هیچ مشکلی نداشت و هر چه برای او توضیح می دادم که سکته مغزی کاملا ناگهانی اتفاق می افتد قبول نمی کرد.او به پدرش نگاه می کرد که تا دو ساعت پیش راحت راه می رفت و حرف می زد و بعد ناگهان بدلیل سکته مغزی نه می تواند راه برود و نه حرف بزند.او به پدرش نگاه می کرد و قبول نمی کرد که این گونه سریع و سرزده اتفاق و واقعه ای هولناک سراغ او و خانواده اش بیاید.گریه می کرد و می گفت پدرم هیچ مشکلی نداشت مگر می شود این گونه ناگهانی بیمار شد؟

زندگی من عجین با آموختن علم و هنر پزشکی بوده است.غم ها و شادی های بسیاری را دیده ام و همین طور سئوال های بی جواب زیادی را شنیده ام.به گمانم بیمارستان محل طرح عمیق ترین سئوال های فلسفی در باب ماهیت وجودی و خلقت انسان است:چرا من یا چرا فرزند من یا چرا پدرو مادر من باید به این بیماری صعب العلاج مبتلا می شدند؟چرا ما؟ما که به کسی کاری نداشتیم؟داشتیم زندگیمان را می کردیم چرا این گونه شد؟و صدها سئوال بی جواب. سئوال های که بصورت مکرر از پزشک پرسیده می شود و پزشک نمی داند نقشش در این بین چیست؟فیلسوفی ست که باید استدلال کند؟یا حلاجی ست که ناگفته ها و اسرار را بر لب بیاورد و بر لب دار رود؟یا طبیبی ست که دارویی بدهد و انتظار معجزه ای هم نداشته باشد؟

من در این مقاله در پی پاسخ به این سئوالات یا پاسخ به آن پسر جوان نیستم.فقط احساس کردم که شعر «گل سرخ بیمار»ویلیام بلیک می تواند بستر مناسبی برای طرح این سئوال و بحثی در باب آن باشد.این گونه مطرح کردن سئوال ها در بستری از  خلاقیت ادبی می تواند ما را به درک نوینی از ماهیت انسان راهنمایی کند و همانطور که خواهم نوشت سبب شود تا بیمارستان  و بیمار و بیماری را به شکلی دیگر ببینیم و درک نمائیم.با هم شعر را می خوانیم.

«ای گل سرخ! تو بیماری»

شعر شروعی کوبنده دارد.گل سرخ بیمار است.اما بیماری او چیست؟و چرا گل سرخ باید بیمار باشد؟راوی چیزی در این باب نمی گوید.فقط با بیان جمله ای کلی ماهیت گل سرخ را شرح می دهد و بیماری را عجین با آن توصیف می نماید و شعر وارد بخش دوم می شود.

«کرم ناپیدا/که در دل شب در پرواز است/بستر شادی سرخ تو را/یافته است/و عشق تیره ی پنهانش/هستی ات را ویران می سازد». کرمی ناپیدا با عشقی تیره وارد بستر شادی سرخ گل می گردد.پس گل سرخ برای پذیرش کرم ناپیدا مهیاست.در واقع عامل اولیه نابودی گل سرخ، کرم نیست بلکه خود گل سرخ است.لذا گل سرخ بواسطه ی حضور کرم، بیمار نیست بلکه از آن رو بیمار است که ماهیت آن پذیرای کرم می باشد.حال به آن سئوال های فلسفی راهروهای بیمارستان باز می گردیم.فردی که تا ساعتی پیش مشکلی نداشت بناگاه دگرگون می شود.انگار بیماری همچون کرمی ناپیدا درون او بستر گزیده و اینگونه هستی وی را نابود می کند.اما کسی که اندکی به علوم پزشکی آگاه باشد می داند که هر بیماری حاصل فاکتورهای متعددی است و یک عامل بتنهایی نمی تواند علت بیماری باشد و نیز در عمده ی بیماریها باید فرد زمینه ی ژنتیکی مناسب ابتلا به آن را داشته باشد تا سایر فاکتورها بتوانند در او موثر شده و موجد بیماری گردند.پس بیمار ما نیز بواسطه مسائل ژنتیکی،نحوه ی تغذیه،مسائل شغلی و ... رگ های خویش را مستعد تصلب (آترواسکلروز)و بتبع آن سکته مغزی نموده است امری که خود را به صورت هستی ای ویران شده به نمایش می گذارد.پس به نوعی ما نیز همانند گل سرخ خود پذیرای بیماریمان هستیم.اما داستان به همین جا ختم نمی شود.ما بمدد شعر «گل سرخ بیمار» ویلیام بلیک می توانیم سئوالات تازه ای را مطرح کنیم و همانطور که خواهیم دید این سئوالات راهگشای طرح پرسش های مهمی در باب بیمار ما می گردد.

خواننده شعر دل نگران گل سرخ است.اینکه چگونه گل سرخ بیماری دستخوش هوس های یک کرم ناپیدا می شود و کرم بسان اژدهایی می آید و همه چیز را ویران می کند.اما همانطور که دیدیم عامل اصلی بیماری گل سرخ است نه آن کرم ناپیدا.حال با این پیش فرض می توان سئوال دیگری را مطرح کرد:سرنوشت کرم چه می شود؟آیا کرم نیز خود بیمار نیست که این گونه بستر امنی را می جوید؟آیا نباید به آن «کرم ناپیدا»نیز حق داد؟اگر گل سرخ نبود آیا کرم همچون روحی سرگردان و مضطرب در تو به توی خاک سرد و نمناک گم نمی شد؟حال سئوال را طور دیگری مطرح می کنم: آیا گل سرخ خود محبتی نسبت به کرم ندارد که این گونه پذیرایش می شود؟و آیا ما خود پذیرای بیماریمان نیستیم و نسبت به آن مهر نمی ورزیم؟پس چگونه است که بیماران ساعت ها در مورد بیماری خود و آنچه بر آنها گذشته است با افتخار صحبت می کنند انگار بیماری فضیلتی بر فضیلت های آنان افزوده است؟و چرا آنطور که هر روز در کلینیک شاهد هستیم بسیاری می خواهند خود را بیمار جلوه دهند انگار بیماری باعث افتخار آنهاست؟می دانم که این تلقی مخالفان بسیاری خواهد داشت.من نیز این بحث را در همین جا به پایان می رسانم اما متذکر می شوم که این مهر پنهانی و دوطرفه گل سرخ و آن کرم ناپیدا چیزی نیست که دور از ذهن نگاه داشته شود.در صورت قبول این مسئله نحوه ی قرائت شعر دیگرگون می شود.دیگر نباید شعر را بمثابه ی ثنویتی بین دو قطب متضاد یعنی گل سرخ و کرم ناپیدا تلقی کرد بلکه شعر از روابط ظریف و پنهان این دو سخن می گوید.این مسئله وقتی بارزتر می شود که سئوال بعدی را مطرح کنیم:راوی داستان چه کسی ست و چه خصوصیاتی دارد؟

از آنجا که شعر خطاب به گل سرخ است انسان در وهله ی اول این تصور را دارد که راوی از دید گل سرخ و به نفع آن به موضوع نگاه می کند.اما با دقت بیشتر متوجه می شویم که این گونه نیست.چگونه است که راوی به ماهیت بیمار گونه ی گل سرخ دانایی دارد؟و چگونه است که می داند کرم ناپیدایی،هستی او را ویران خواهد کرد؟در ابتدا مخاطب فکر می کند که راوی نگران گل سرخ است اما این سئوال مطرح می شود که چرا راوی ای که همه چیز را در مورد گل سرخ می داند او را نجات نمی دهد؟خاک گلدان او را عوض نمی کند تا از کرم رهایی یابد؟باید گفت که راوی فقط واقعه را گزارش می دهد و مهم تر آنکه هیچ گونه ارزش گذاری ای در مورد عناصر تشکیل دهنده ی شعر اعم از گل سرخ یا کرم ناپیدا ندارد.از نظر او هیچ کدام بلحاظ ماهیتی برتر از دیگری نیست.فقط آنچه ارزش دارد روایت این عشق تیره ومکدر است.حال به سراغ بیمارمان می رویم.خود را در محیط اورژانس می یابیم.بیمار روی تخت است.پسر جوانش بر بالین اوست.پزشکان و پرستاران نیز به کار خود مشغولند.بیماری نیز در روح وجان او ریشه دوانده است.این مسئله را باید به صورت یک کل دید.جایی برای ارزش گذاری وجود ندارد.فقط در این حالت است که هم پزشک وپرستار و هم پسر جوان وهم خود بیمار می توانند پذیرای حقیقت بیماری گردند.بیماری ای که جزئی از وجود تک تک ماست.پس نباید با آن به عتاب رفتار کرد.باید آنرا پذیرفت و مابقی راه را با آن پیمود و مانع درکی ثنوی شد با این امید که سر انجام به آن «هستی ویران شده» رهنمون نگردیم.

 

*گل سرخ بیمار سروده ی ویلیام بلیک به ترجمه ی هوشنگ رهنما

                                                                                                                                                           


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : مهدی
آدرس اینترنتی : http://

شاید بد نباشه این نقد رو هم بخونید http://writing.persianblog.ir/post/116/

ارسال شده توسط : سمانه حسینی زعفرانی
آدرس اینترنتی : http://

من فکر میکنم هیچ سئوالی وحشتناک تر از چرا نیست/ وقتی گفته میشه چرا همه ی درها بسته میشه و تنها در ورودی ذهن به سمت مرگ گشایش پیدا میکنه، یعنی چرا، ناخودآگاه تخریب کننده س شاید بهتر بگم ساختارشکن، و فروریزنده (مخصوصن اگر این سئوال در شکل عامش مطرح بشه)
بسیار لذت بردم از نگاه شما و این ارتباط ظریف شعر و بیمار،
بیماری حس ایمنی بخشی به انسان ها میده، در حالیکه امنیتشون رو بخطر میندازه چون در این راه باعث همبستگی و نزدیک تر شدن آدم ها بهم میشه برای ما خیلی وقت ها خوشاینده، مثل سرمای ناشی از زمستان که آدم ها رو نزدیک تر و در خود بیشتر میبره، با شما موافقم که بیماری نوعی فضیلتِ ، چون معمولن در رنج ها دریچه ی بیشتری برای انسان باز میشه
شاد باشید*