داستانی از خشایار قشقایی

نویسنده : خشایار قشقایی
تاریخ ارسال : دوم شهریور ماه ١٣٩٠


سرخپوستها

از تاکسی پیاده شد. کوچه تنگ بود و اینجا و آنجا چراغهایی جیغ ، صورتش را روشن می کردند. وقتی پای راستش را از کف تاکسی روی کف پیاده رو گذاشت ، کفشش دیگر کفش قبل نبود. حالا یک پایش به رنگ کفش بود و آن یکی به رنگ گِل. چند ثانیه ای به جای پایش توی آن توده ی قهوه ای رنگ خیره ماند و بعد بین نور نئون ها به راه افتاد. عینک شیشه گرد آبی اش هنوز روی چشمهایش بود و به نظر نمی رسید که مرد از این قضیه بی خبر باشد. هر از گاهی دو دستش را بالا می برد و دودسته ی عینک را پشت گوشهایش فشار می داد. وقتی دسته های عینک پشت گوشها مخفی می شد ، دو خط قرمز روی سر تراشیده ی مرد ، درست بالای گوشهایش ، نقش می بست. آرام راه میرفت و باد سرد پاییز روی صورتش تیغ می کشید و در همین حال با بی خیالی زن های کنار دیوار را ورانداز می کرد. همه به دیوار چسبیده ، انگار منتظر جوخه ی اعدام بودند ، جوخه ای که از آن خبری نبود و اعدامی ها که تمام و کمال برای فشنگها به خودشان رسیده بودند از سرما می لرزیدند. بعضی ها کنار کوچه با جاکشهاشان لاس می زدند و بعضی دیگر نزدیک به شیشه ی ماشین ها خم شده بودند وسینه های افتاده شان را به زور برای سرنشین ها موج می دادند. موج هایی سینوسی و کسینوسی. اکثرشان کفشهای پاشنه بلند به پا داشتند و بعضی وقتها که می خواستند از یک طرف کوچه به طرف دیگرش بروند مثل شترمرغ هایی نوپا روی یخ های کف کوچه سُر می خوردند. رنگها جلوی نگاه مرد بالا و پایین می شدند و وقتی می خواست نگاهش را از جایی به جای دیگر ببرد دنبال چشمهایش کشیده می شدند و رنگین کمانی تب دار را می ساختند. مثل همیشه وقتی که پاییز می شد سر مرد داغ بود و احساس می کرد روی سرش آتش روشن کرده اند و یک مشت سرخپوست دور سرش می رقصند.

صد متری راه رفته بود که به یک پاساژ رسید. یک لحظه خیال کرد که قبلن هم انجا بوده. مثل خاطره ای از دورانی زهرماری که سال ها رنج فراموش کردنش را به جان خریده باشد ، تریاکش را کشیده باشد و عرقش را بالا رفته باشد. با این حال مطمئن بود هرگز پا به این پاساژ نگذاشته. به یاد داشت که شبهایی دور ودراز را کنار فاحشه هایی زیبا خوابیده و حتی خاطره ی بعضی از آن شبها از لحظه ای که در آن بود هم برایش روشن تر بود ولی یقین داشت که هیچ وقت این پاساژ با پیرمردهای تریاکی و روسپی های قد و نیم قدش را به چشم ندیده. با آن همه دود ودم و بخار که از پاساژ به سمت سیاهی شب روانه می شد، انگار پاساژ داشت در آتش خاکستر می شد. دود مثل پیچکی خاکستری رنگ توی آسمان می پیچید و زبانه می کشید و به سیاهی محو می شد. آسمان صاف بود. مرد دستی به سرش کشید. دسته های عینک را دوباره پشت گوش هایش فشار داد و بعد روی آجرهای نیمه یخ زده ی کف پاساژ قدم گذاشت. سرش پایین بود و دست هایش توی جیب های کت نظامی ای که به تن داشت باز و بسته می شد. وقتی که از کنار پیرمردها و روسپی ها می گذشت ، سنگینی نگاهها را روی عینکش انگار بار میزد و قدم هایش را به شکلی طبیعی - البته به خیال خودش – تند می کرد تا به جایی که نمی دانست کجاست برسد ، تا این که روی آجرهای نیمه یخ زده ی کف پاساژ دو کفش پاشنه بلند سیاه را دید که بی حرکت منتظرش بودند. سرش را بالا آورد و گردنش را کج کرد تا نور نئون ِ روبه رو مسیر نگاه را سد نکند. در آن حالت کج چهره ای را می دید که دو چشم سیاه آشنای آن با موهای استخوانی رنگش نمی خواند ، مژه های بلند مشکی اش ابروهای بور شده ی آن را پس می زد ، اما چهره با آن بینی عقابی بی نقص و لب های گوشتالود صورتی مثل ماشینی بود که تمام چرخ دنده هایش ساعتوار کار می کردند و از همه مهم تر این بود که مرد این چهره را می شناخت و وقتی صبح صدای چهره را از پشت تلفن شنیده بود ، بدون هیچ تلاشی آن را به یاد آورده بود. رد پای سال ها و ماه ها و هفته ها و روزها روی صورتش پیدا بود اما با این همه هنوز سرخی اش سر جایش بود. لبخند بی تفاوت صورتی رنگش همان لبخند قدیمی بود که هر وقت آن روزها به لبش بود و لباسی سفید به تن می کرد ، همه جای اتاق پر از نور می شد و مرد آن روزها توی نور غرق می شد انگار. جهنم توی مرد گُر گرفته بود و خاطرات دیروز پشت چشمهای خیره اش می سوختند ، فریاد می زدند ، از درد می رقصیدند و شعر می خواندند تا آتش شاید رام شود.

زن گفت : چرا این ریختی شدی؟

مرد ناخواسته نگاهش به سینه های زن افتاد وآتش زبانه کشید و سوزاند. سینه ها را رو به بالا دنبال کرد و سفیدی گردنش را دید و لب هایش را روی آن گردن خیال کرد و بوی زن ناگهان بعد از این همه سال توی بینی اش پیچید. به سرعت چشم هایش را دزدید و به خودش بد و بیراه گفت. تازه یاد حرفی که زن زده بود افتاد و نگاهی به سرتاپای خودش انداخت تا شاید چیزی غیر منتظره پیدا کند ولی از آن روزها تا این لحظه ی شوریده تنها چیزی که در او تغییر نکرده بود لباس پوشیدنش بود. پوتین های گردگرفته و شلوار شش جیب گشاد و تی شرتی شلخته با کتی نظامی به تن. سربازی شکست خورده.

مرد گفت : قبلنم همین ریختی بودم.

زن گفت : راست می گی. مثل مرده ها!

مرد گفت : انقدر وضعم خرابه؟

زن گفت : نمی دونم. تو عادت داشتی شبیه آدمای ناراحت باشی . شایدم همیشه ناراحت بودی.

روسپی ها و پیرمردها دور و برشان جیغ و داد می کردند و سوت می زدند و دود می کردند. خنده هاشان پوست تن مرد را به خارش می انداخت.

زن گفت : خوبی؟ همه چی روبراست پسر کوچیکه؟

مرد سرش پایین بود و زمین را نگاه می کرد. دهانش باز بود. انگار می خواست جوابی بدهد ولی چیزی توی سینه اش جلوی صدا را گرفته بود. زن ترجیح داد صحبتی نکند. می خواست چیزهایی بگوید ولی سکوت مرد دهانش را قفل زده بود. چشمهایش را ریز کرد و خیره به چشمهای مرد شد که تازه سرش را بالا آورده بود و آهی کشیده بود. سعی کرد چیزی بخواند توی آن نگاه شیشه ای گرد ولی مرد نگاهش را به آسمان داد. حالا آسمان دیگر صاف نبود و ابرها معلوم نبود از کجا آمده بودند و باران نم نم باریدن گرفته بود. قطره ای باران خنجروار، سرد و بی تفاوت بین دو چشم مرد فرود آمد. سرش را پایین آورد و دوباره به صورت زن نگاه کرد. حالا چروکهای خود خواسته ی دور دو چشم ریزکرده اش توجه مرد را جلب کردند. تازه بودند و مرد این تازگی را نمی شناخت. قطره های باران ، شرشر از نوک موهای استخوانی روی شانه ها می ریختند و لباس سفید را پر از خال خال های خاکستری کوچک و بزرگ می کردند.

زن گفت : بارون از کجا پیداش شد؟

مرد گفت : بارونو که دوس داشتی!

زن گفت : هنوزم دوس دارم ولی اگه سرما بخورم از کار بی کار میشم.

مرد نگاهی به دوروبرانداخت وگفت : اونجا خوبه؟

زن گفت : کجا؟

مرد گفت : اونجا! پیش رفیقات.

آن طرف تر پیرمردی با مو و سبیل مشکی و بلند و چشمهایی گود افتاده در حالی که سیگاری گوشه ی لبش لق لق می خورد و از سرما چین و چروک های صورتش می لرزیدند ، از درختی که رو به روی مکانش بود با یک اره ی کهنه و شکسته شاخه ها را می برید و کنار پایش ، درست بالای همان جایی که ریشه های درخت در هم پیچ خورده بودند ، کپه می کرد. دو یا سه متر آن سوتر ، زیر سایه بان بتنی پاساژ ، همانجا که پله می خورد و رو به روی مکان پیرمرد در می آمد ، چند روسپی جوان ، با لپ های سرخ و گل انداخته به هم چسبیده و دست ها را جلوی دهان گرفته بودند و به هم می مالیدند و ها می کردند. همه می خندیدند و مرد نمی فهمید چرا. مرد که همه ی این ها را به اضافه ی بخار پر پیچ و خمی که از دهان زن خارج می شد ، در قاب داغ چشمهایش می دید - به همراه درخت زخم و زیلی که آسمان را جر می داد – فکر کرد فرق بین دو کلمه ی درخت و دختر فقط دو یا سه جا به جایی کوچک است اما حروف همانهایی هستند که همیشه بوده اند و تغییری هم نخواهند کرد. دال همان دال است و خ همان خ و ت همان ت و ر همان ر. مرد در همین فکر بود که یکی از دخترها سرش را پایین برد و خم شد و وقتی راست شد کف دست ها و صورتش پر از خون بود. پیرمرد هنوز متوجه نشده بود و در حالی که موهایش مثل شلاق با باد و باران به شانه هایش می کوبید با اره اش شاخه ها را می برید.

یکی از روسپی ها که سنش از بقیه بالاتر بود گفت : پیری! این دوباره از دماغش خون را افتاده.

پیری گفت : به تخمم! از بس بالا پایین می کنه. کونشو جمع کن ، ببرش تو ، یه ذره آب لیمو بریز تو اون سوراخا.

روسپی سر برگرداند و در حالی که زیر لب به پیری فحش می داد زیر بغل دخترک را گرفت و بقیه شان همراه این دو رفتند تو.

پیری داد زد : هی بچه!

روسپی خیرخواه برگشت و گفت : چته؟

پیری دستمالی قرمز و رنگ و رو رفته از جیبش در آورد و پرت کرد به طرفش و گفت : دستمال توُ نداریم. اینو ببر.

صدای جیغ دخترک از توی مکان شنیده شد که می گفت : برو به جهنم! همون تخمای آویزونتو باهاش پاک کن.

دستمال روی زمین وسط ته سیگارهای خیس ، تک و تنها افتاده بود. پیری چند لحظه ای دودل بود که دستمال را بردارد یا نه. سیگارِ خاموش هنوز بین لب هایش لق می خورد. آخر هم دستمال را برنداشت و رفت توی مکان.

مرد گفت : رفیقاتم که رفتن.

زن گفت : برمیگردن.

رفتند به طرف هیمه. مثل اینکه قرار بود قدم ها همه آرام باشند. وقتی رسیدند نزدیک شاخه های اره شده دیدند که زیرشان به نشانه ی آتش های گذشته سیاه بود و خاکستر با آب باران قاطی شده بود و به باتلاقی می ماند. پیری با دبه ی صورتی رنگ بنزین از مکان بیرون آمد و دبه را روی شاخه ها تا ته خالی کرد و بعد جعبه کبریتی از جیبش بیرون کشید و اول سیگار لق لقی را روشن کرد و بعد شاخه ها را به آتش کشید. وقتی شروع کردند به سوختن دیگر شاخه نبودند و حالا فقط آتش بود که دیده میشد. هر چیز که می سوخت فقط آتش بود. از باران هم کاری بر نمی آمد. پیوسته نمی بارید. آتش. همین به یاد می ماند فقط. پیری چهار پایه ای آورد و طوری روی آن نشست که انگار می ترسد استخوانهایش ترک بردارند و شروع کرد با سبیل های مشکی و قهوه ای اش بازی کردن. هر از گاه سرفه ای هم میکرد.

زن گفت : خیلی فکر کردم بعد از اون روزا. می تونستی نجاتم بدی.

مرد گفت : خواستم. صبر نکردی.

زن گفت : نه پسر کوچیکه! تو همیشه فکرت یه جای دیگه بود.

مرد گفت : آره! وقتی پیشت نبودم ، فکرم یه جای دیگه بود.

زن گفت : اگرم صبر می کردم بازم تو کاری نمی کردی.

مرد جوابی نداد. می دانست جوابی هست ولی چه بودنش را نمی دانست. دود و گرمای آتش چشمهایش را از پشت عینک هم می سوزاندند و حالا رگه های آب باران که روی شیشه های عینکش تا چند لحظه ی قبل از بالا به پایین سر می خوردند ، نبودند و جای سایه ها را نوری آبی رنگ گرفته بود. پیری تفی به زمین انداخت ، بعد سیگارش را که تا نصفه کشیده بود توی خیسی تف خاموش کرد. سیگار همان طوری سیخ ایستاده بود. پیری خیره بود به درون آتش. انگار چیزی در آتش دیده بود که بقیه نمی دیدند.

زن دوباره سکوت را شکست و گفت : داستانات چی شدن؟

مرد گفت : دیگه کسی نبود که براش بخونمشون. نمی فهمیدم خوب نوشتمشون یا نه.

زن گفت : چی کارشون کردی؟ سوزوندی؟

مرد گفت : نه.

زن گفت : نکنه عین تو فیلما باهاشون موشک درس کردی؟

مرد گفت : نع!

زن گفت : پس چی کارشون کردی؟

مرد گفت : تو یه جنده خونه جاشون گذاشتم.

زن گفت : دوستشون داشتم.

مرد گفت : یادم نیست. یادم رفته. فرقی ام نمی کرد.

از یادش رفته بود. دست خودش نبود. زمانی زندگی اش را مثل خطی راست می دانست. مطمئن بود همه چیز همانطور که قرار است اتفاق افتاده بود و گله ای هم نداشت. قطار در مسیری صاف می رفت. تکه های ریل همه چفت و بی زاویه پشت سر هم چیده شده بودند و مقصد کوهی بود که قطار نمی دانست کِی به آن خواهد رسید و انفجار. ته معلوم بود. کاری ش هم نمی شد کرد. تا وقتی که سوزن بانی از آسمان افتاد کنار ریل ، مسیر قطار را عوض کرد و مرد هنوز هم از خودش می پرسید چرا؟ کوه توی افق دیده می شد ولی مسیر دیگر مسیر قبل نبود.

زن گفت : مطمئنی فرقی نمی کرد؟

مرد گفت : از هیچ چیز مطمئن نیستم.

زن گفت : مشکل منم همین بود. عادت خوبی نیست.

مرد گفت : یه موقع یه چیزی بوده ، سوخته ، حالا فقط خاکسترش مونده. واسه چی خاکسترو باد میدی؟

زن گفت : یادته بهت گفتم من مثل نسیم می مونم، می وزم و می رم؟ اینم یادت رفته بود؟

مرد گفت : این یکی رو نه.

زن گفت : باید همه چیزو می کشتی.

مرد گفت : تو چی؟ تو کشتی؟

زن گفت : منم واسه خودم یه قبرستون دارم. باید می کشتم تا زنده بمونم. ساده نبود پسر کوچیکه.

مرد گفت : پس واسه چی پیدام کردی؟

زن گفت : باید استخوناتو جا به جا می کردم.

پیری دوباره تفی انداخت. آتش توی هر دو چشمش نبود. یک چشمش نمی دید. موهای رنگ شده ی پرکلاغی اش را با دست های لرزانش پشت شانه ها انداخت و بعد با صدایی خلط دار و لرزان گفت :

"از این زندگی فقط گی ش به ما رسیده."

پیری این را گفت. لب های سیاه از تریاکش را روی هم فشار می داد و زور می زد تا صدای هق هق اش در نیاید. اشک از آن چشمی که عکس آتش تویش بود سرازیر شده بود و چشم دیگر صاف و صیقلی ، بی حرکت نوری را به طرف خود نمی کشید. شانه ها بالا و پایین می افتادند و دست ها روی زانوها اهرم بودند هنوز و کفشان به سمت آتش تسلیم.

روسپی خیرخواه توی چهارچوب در ایستاده بود. سیگاری بین دو لب قیطانی اش جا داد. پاکت سیگار سرخ بود. پکی به سیگار زد و دود را نفس کشید. سیگار را به دست چپش داد و دست راستش را روی موهای نرم ولَخت دختر کوچولوی کنار پایش کشید. دختر کوچولو تازه از خواب بیدار شده بود و صورت ریزه میزه اش پف داشت. موهای بورش صاف بود و برق می زد. هنوز سردش نشده بود. روسپی از همانجا که ایستاده بود شانه های لرزان پیری را می دید و به زن و مرد حسودی اش می شد. پیری این چند شب آخر کارش همین بود. می نشست و گریه می کرد و کسی هم از او چیزی نمی پرسید. روسپی آهی کشید و سیگار را به طرفی پرت کرد. به شکستن قطره های بارانی که جلوی پایش روی زمین می افتادند چند ثانیه ای خیره ماند. بعد خم شد تا پیشانی دخترک را ببوسد ولی دخترک از زیر دستش سُر خورد و به زیر باران فرار کرد. دستهایش را گرفته بود روی سرش و چنان می دوید و پاهایش را چنان به زمین می کوبید انگار که می خواست چیزی را زیر پاهایش له کند. لباس خواب نازک و بلند سفیدش به تنش می چسبید و از تنش فرار می کرد. خطوط تنش هنوز نابالغ بودند.

روسپی داد زد : کجا می ری سورمه؟ سرما می خوری.

سورمه گفت : پیش بابا.

روسپی تکیه داد به ستون بتنی. کاپشنش که کشیده می شد به ستون صدایی می داد مثل صدای کشیده شدن برگی خشک روی پوست تن. درخت به چشمش آمد. یاد شاخه هایی افتاد که دیشب بودند و حالا نبودند. به سورمه فکر کرد و به عروسکی که قولش را به او داده بود. به فردا فکر کرد و به این که فردا هم مثل امروز خواهد بود. هر چه سنش بالاتر می رفت ، زمان هم سریعتر می گذشت واره هم تیزتر و بُرنده تر می شد. دخترش هر روز بزرگتر می شد و بیشتر می فهمید که پشت صداها چه معنایی خوابیده و بیداری بی معناست.

سورمه با صدای ریزه میزه اش گفت : مامان! چرا بابا گریه می کنه؟

و بعد زد زیر گریه. صدای سورمه که ازوسط قطره های باران گذشته بود به گوش روسپی رسید. شانه هایش رااز پشت به هم نزدیک کرد و صدای تِقی شنید و بعد شانه ها لرزیدند و به حالت اولشان برگشتند. از پله ها پایین رفت. مثل همیشه دو تا بودند. هر روز می شمردشان. رسید بالای سر پیری. دستی به موهای پیری کشید. مرد که هنوز هم صدای پیری توی سرش زنگ می زد وقتی دید روسپی تارهای سیاه روی سر پیری را نوازش می کند ، یاد چیزی افتاد.

روسپی گفت : بلند شو! آنتن تلویزیون تکون خورده ، هیچ چی نشون نمیده. باید بری روی پشت بوم.

زن از کنار مرد کنده شد و سورمه را که می لرزید و دیگر گریه نمی کرد به سمت خودش کشید و تنش را بین پالتوی سفید وبدن گرم و نرم خودش پیچید. دست راستش را روی صورت دخترک کشید و اشکهای ماسیده ی روی پوست ظریفش را پاک کرد. مرد هم دستی روی سر دختر کوچولو کشید و برای اولین بار در آن شب ، دستش دست زن را لمس کرد. وقتی بعد از این همه مدت همدیگر را دیده بودند حتی با هم دست هم نداده بودند. مرد همیشه خیال می کرد چه حس غریبی خواهد داشت ، لمس زن بعد از این همه انتظار. ولی حالا ، همین تماس ناچیز ، به او می گفت خیال فقط خیال است و بس.

دستها درون جیب های کت باز و بسته می شدند. سورمه زیر پالتوی زن با خودش حرف می زد و بازی می کرد. دست های زن زیرغبغبش بودند و گوش های دخترک را از سرما امان می دادند. پیری داشت از روی چهارپایه بلند می شد. می شد صدای استخوان ها را شنید. آتش داشت کم کم خاموش می شد. دبه ی صورتی رنگ بنزین از آب باران سرریز شده بود. وقتی بالاخره ایستاد صورتش را نمی دیدند. پایی به زمین کوبید و بعد گفت : نرده بون کودوم گوریه؟

روسپی گفت : پشت در.

زن همانطور که سورمه را لای پالتواش قایم کرده بود روی چهارپایه نشست. سورمه هم بدون مقاومت نشست روی پای زن.

روسپی گفت : دستمالتو از رو زمین بردار!

پیری نشنیده گرفت و دستمال را لگد کرد و به رفتن ادامه داد. روسپی آمد و کنار آتش چمباتمه زد. دست هایش را گرفت جلوی شعله ها.

زن پرسید : شوهرته؟

روسپی طوری که شنیدنش سخت بود گفت : می دونم.

زن گفت : متوجه نشدم.

روسپی گفت : می دونم چی می خوای بپرسی.

زن چیزی نگفت.

روسپی گفت : دلم بچه می خواست. باباش هر کی می خواس باشه.

بعد بلند شد و دبه ی پر از آب را روی آتش خالی کرد. حالا دیگر آتش هم نبود. سوختنی ها سوخته بود.

روسپی گفت : این یارو گَندِ دماغه چی می گه؟ شوهرته؟

زن گفت : این؟ نه بابا! مشتری قدیمیه.

زن برگشت و لبخندی به مرد تحویل داد. مرد که از لحظه ی ایستادن کنار شاخه های نسوخته تا این لحظه که فقط خاکستر مانده و شاخه ای نمانده بود ، از جایش تکان نخورده بود بازهم هیچ واکنشی نشان نداد. وقتی ساکت می شد ، یعنی خودش را قانع می کرد که ساکت بماند ، تکان خوردن برایش سخت می شد. صورتش سنگ می شد. باران دوباره قطع شده بود. نمی بارید. اما باد سرد هنوز هم می وزید. روی زمین اینجا و آنجا آب جمع شده بود. سورمه که چند لحظه ی قبل از زیر پالتوی زن در رفته بود و با این کار اعلام استقلال کرده بود بین چاله های پر آب می دوید و بعضی وقت ها جفت پا می پرید وسط چاله ها. روسپی عین خیالش هم نبود.

روسپی گفت : پس هم صنفیم؟

زن گفت : تقریبن.

روسپی گفت : ندیده بودمت.

زن گفت : اینجا کار نمی کنم.

روسپی گفت : می دونم.

راست می گفت. با آن پالتوی تنگ و گران قیمت که کمر باریکش را هزاربار خواستنی تر می کرد و آن شلوار جین تنگ و کوتاه که ساق های باریک و بلوری و براقش را بیرون انداخته بود ، شبیه هیچ یک از زن های آن دور و بر نبود.

صدای آژیر از دوردست شنیده می شد. توی آسمان پخش می شد و از بین دیوارها و کاناپه ها و تلویزیون ها به گوش ها می رسید و تن ها را می لرزاند. دخترکی آن طرف خیابان داشت کتک می خورد. زیر مشت و لگد جیغ می کشید اما از کنارش فقط رد می شدند آدم ها. انگار کر بودند. شاید به خاطر صدای آژیر بود که صدا به صدا نمی رسید. ولی با چشمها چه می کردی؟ شاید چون هوا تاریک بود و شب بود و سیاهی ، چشم چشم را نمی دید. با این حال صدای دیگری شنیده شد. بین جیغ و آژیر ، صدای افتادن چیزی روی زمین بود. همه برگشتند و چرخیدند تا ببینند صدا از کجا آمده. انگار که صحنه ی نمایش باشد ، نوری دایره شکل افتاده بود روی پیری. از نرده بان افتاده بود. روسپی دوید به طرفش و پشت سرش زن با سرعتی کمتردوید و مرد هم به دنبالشان گاهی قدم ها را تند می کرد و گاهی کُند. دستمال پیری را که گِلی شده بود از روی زمین برداشت. سورمه هنوز دور چاله ها بالا و پایین می پرید. رسیدند بالای سر پیری. مثل عروسک خیمه شب بازی ای که بندهایش را بریده باشند روی زمین پخش و پلا بود. حالا نورِ دایره شکل کم کم داشت با خون پر می شد. خون به آرامی روی زمین می خزید و رنگ سنگهای مرمر پله ها را تیره می کرد. پیری صورتش دو تکه شده بود. نصف سرخ و نصف سفید. روسپی گوشش را گذاشته بود روی سینه ی پیری. شاید که صدایی بشنود.

روسپی گفت : زنده اس هنوز! یکی زنگ بزنه آمبولانس.

مرد گوشی اش را از جیب کشید بیرون. روسپی ها یکی یکی از مکان بیرون می آمدند. مات و مبهوت نبودند. انگار انتظارش را داشتند. خوشحال هم نبودند ، فقط به نظر می آمد اتفاق خاصی نیفتاده. مرد گوشی اش را گذاشت توی جیبش و بعد گفت : الان میاد.

آن روسپی ای که یک ساعت قبل خون از دماغش شره کرده بود آمد نشست کنار روسپی خیرخواه. دستهایش را حلقه کرد دورش. انگشتهای روسپی خیرخواه می لرزیدند. نگاه می کرد به ستون بتنی ای که کنار پیری ایستاده بود. راحت خوابیده بود. بی حرکت بود مثل چوب. خون دیگر از دایره بیرون زده بود. زن که کنار آن دو روی زمین چمباتمه زده بود ، دست بُرد توی خون. خون را بو کرد. بوی خاک و باران می داد. نوک بینی اش سرخ شد.

مرد یک یا دو متری دورتراز بقیه ، با آن قد بلندش ، ایستاده بود وچشم از زن برنمی داشت. زن سری چرخاند و نگاهش به نگاه مرد زنجیر شد. بلند شد و رفت ایستاد کنارش. سرش را بالا گرفت و سر تراشیده ی مرد را نگاه کرد. خراشی اریب روی سرش بود. مرد انگشت های زن را     که بین انگشتهایش چفت می شدند ، احساس کرد. انگشت ها قفل شدند. مرد بدون اینکه بداند انگشتهای زن را فشار داد. زن هم همین کار را کرد.

زن گفت : کله ت کِی شکست؟

مرد گفت : بچه بودم.

مرد دست برد و لکه ی خون را از صورت زن پاک کرد. دست که رفت کنار ، چشمهای زن می خندیدند.

زن گفت : فکرشو می کردی؟

مرد گفت : چیو؟

زن گفت : صُبا که بیدار می شم هیچ وقت نمی دونم تا شب چه اتفاقی میفته.

مرد گفت : می دونستی بهم زنگ می زنی؟

زن گفت : نه. یه هویی شد.

مرد گفت : خیال نمی کردم بمیره.

زن سورمه را میدید که تکه چوبی برداشته بود و آب توی چاله ها را موج می داد. بالاخره سرما را حس کرده بود و توی خودش مچاله شده بود. آمبولانس رسید. دو نفر بودند. لباس هاشان سفید بود. تخت را از پشت آمبولانس کشیدند بیرون. آمبولانس که رسیده بود همه جُز زن و مرد و روسپی خیرخواه رفته بودند تو. تن از هم پاشیده اش را جمع و جور کردند. آتش دیگر نبود. پیری را گذاشتند روی تخت. روسپی همراهش رفت و پشت آمبولانس کنارش نشست. زن و مرد هم آمده بودند. سورمه بدوبدو آمد و به سپر پشت آمبولانس آویزان شد :

"قرار بود بریم عروسک بخریم که."

سورمه گفت.

روسپی گفت : می ریم مامان. بذار برگردم.

قطره اشکی از گوشه ی چشمش لیز خورد و از گونه اش بالا رفت و پایین آمد و لب هایش شور شد.

سورمه گفت : ولی زود بیا.

زن رفت و سورمه را از پشت گرفت و کشیدش کنار. روسپی هنوز در آمبولانس را نبسته بود که راننده کلاچ را دوباره گرفته بود و دنده ی دوم جا رفته بود.

سورمه برگشت و دستهایش را دور باسن زن حلقه کرد و با صدایی که از سرما می لرزید گفت : تو برام عروسک میخری؟

زن گفت : آره هانی! واسه چی نخرم؟

بعد رو کرد به مرد و گفت : تواَم میای پسرکوچیکه؟

مرد بدون اینکه جوابی بدهد ، یکی از دستهای سورمه را گرفت و زن هم دست دیگرش را. روسپی های پیری هیچ کدام بیرون نبودند. کسی نبود که نگران سورمه باشد. نور می افتاد روی صورت ها. می رفتند تا عروسک فروشی ای پیدا کنند. صدای آژیر از دور به گوش می رسید. سورمه بینشان مثل ملکه ای مغرور ، خرامان ، قدم بر می داشت. باران بند آمده بود.

زن گفت : راستی این همه سال که گذشته ، ازدواجم کردی یا نه؟

مرد مکثی کرد وگفت : آره ، اتفاقن یه دختر کوچولواَم دارم.

 و بعد به صورت زن نگاه کرد و بالاخره لبخند زد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :