داستانی از طلیعه نورانی

نویسنده : طلیعه نورانی
تاریخ ارسال : سیزدهم خرداد ماه ١٣٩٠


چه کسی نفت را آورده؟

 طلیعه نورانی

 تقدیم به سیامک که تنهاست و تنها و هیچ کس نمی داند که چقدر تنهاست

 

 -آخر من از دوشیزگی ام بیزارم .از این بار سنگین ,فکر کن یک پرده کلفت,یک پرده اسکاتلندی .از همان سنگین ها خیلی سنگین .من خودم شنیدم یک بار یک خدمتکار خانه جانش را از دست داد,مسخره است سر یک پرده!

هی اربابش گیر داده که وقت عید است باید پرده ها را عوض کنیم او هی می گوید :اخر این پرده سنگین می باشد کار من تنها نمی باشد .اما ارباب او اصرار می کند در حین وصل کردن پرده کنده می شود روی خدمتکار پیر می افتد خدمتکار تعادلش را از دست می دهدو می افتد پایین خیلی مسخره است مرگ!

-مرگ اری مسخره است بکارت سنگین است مثل پرده های اسکاتلندی ادم را می کشد!

- اوه , تو مرد نیستی تو چه خوب می فهمی

-اری من مرد هستم اما خوب می فهمم

-عجب و شگفتا می فهمد!

-خلاصه "وفی" چه می شود .او هم مرد؟

-نه نه بگذار این را گوش بدهم .این اهنگ خیلی قشنگ است .خیلی,این به زمان عاشقیت من می ماند

-اما این از بیابان حرف می زند

-اخر عشق بیابان است یک بیابان دراز

-چرا اخر دراز

چون دراز .کش می اید مثل بند تنمبان .توی افتاب روی زمین مثل پنیر پیتزا می باشد.زمین کش می اید حال هیچ انتهایی نیست.سرارسر این بیابان پرده هاییست زیبا که اسمان را از تو می گیرد.ولی من شوهرم را دوست داشتم.هر چند وقتی می امد یقه بازم را سنجاق می زدم

-اما خیانت حرف دیگریست

- اری شوهر من زبان نمی داند .اما به فلسفه علاقه مند است و مرا دوست دارد .دوست ندارد هیچ چیز  از جایش تکان بخورد .حتی روزهای عید.تو بگو .تو بگو این خوب است؟

-اری وقتی عشق باشد بسی خوب است

-اما خسته کننده است .عشق خسته کننده است.او خودش عاشق مرد دیگریست همچون تو

-خدایا ...!سزاوار مرگ بایدش

- نه اصلا از این صحنه هرودوت خوشم نیامد باید خذفش کرد .اسکندر اگر می دانست همسرش با ارسطو روی هم ریخته خونش را بر گردن می گرفت

-یعنی رابطه ای بوده؟

بله همیشه.عشق باید تا فلسفه بایدش

-چرا اخر این طور؟

توی کله پوک! فکر کردی ارسطو بعد از مرگ همسرش چطور زندگی کرد

-مثل همه

-مگر بدون عشق هم می توان زیست

-اوه عشق اری اما زن نه

-خب پس یک زن باید

اری زنی بایدش

-من نمی توانم هر روز بیدار شوم ببینم زن گیس دراز با ان باسن هندوانه ای اش توی خاک های پیاده رو مثل یک مادیان وحشی توی صحرا بخرامد.موهایش را توی دستهایش بپیچاند مثل یال اسب توی مشتش گره کند.من می دانم او عاشق زجر دادن خودش است .از لای پستانهایش گیره ای در می اورد و توی ان موها فرو می کند .او عاشق زجر دادن خودش است .پس چرا گیره ی به این تیزی را توی پستانهایش می گذارد.مگر درد ندارد؟او می خواهد خود را تنبیه کند که به فکر خیانت نیافتد.چون او دیوانه ست چون شوهرش روی گاری می خوابد یک سینی چرخ دار دارد که می نشانندش ان رو پا ندارد سیاه است ریش درازی دارد .عنبه می فروشد .می ترسد اگر روی زمین بخوابد سگها به جانش می افتند چه کسی به ان تکه گوشت کمک کند؟گاهی پسرها عنبه بر می دارند و توی سینه های زن می روند که این عنبه ها بهتر است.مرد زجرمی کشد .پا ندارد که لگد بزند.زن هم شرف دارد .شرف شی کهنه ایست در میان انتیک های مادرم .یک فیل بزرگ طلاییست.با خرطوم دراز.

-اسب توی صحرا نیست شتر توی صحراست او را برای عکاسی انجا ول می کنند.در ضمن عنبه میوه خوبیست برای سلامتی مفید است

-اما من از عنبه بیزارم شما مردها عاشق خرطوم فیل هستید چون از آن سر خورده اید .سر سره بازی می کنید و بعد پایین می افتید و باز از نو ...

-خب چرا ان مرد باید عنبه بفروشد ,چرا چیز دیگر نه,چرا کوسن نه؟

-من اگر بودم بادام می فروختم .اینجا بادام گران است .شاید توی چین ارزان باشد.وفی وقتی می خندد چشمهایش مثل بادام میشود.من دلم بادام می خواهد اما اینجا بادام گران است شاید توی چین ارزان باشد

- چرا از وفی نمی گویی؟اخر چه شد؟

-اخر وفی باید خاموش بماند. وفی چشمهایش مثل بادام است . بادام کمیاب است .معشوق من وفی است .معشوق باید پنهان بماند.

-اخر چرا؟

- این مد است .من باید ساعتها حرف بزنم ,سالها بنویسم تا وفی را بگویم!اخر وفی معشوق است دیگر.

-این رسم ناخوشایندی ست .پس از شوهرت بگو.

- شوهرم پا دارد

- و دیگرچه؟

-دماغش خیلی کوتاه تر از فیل است و به نظرش عنبه میوه ی گسی است که فقط روی گاری دستی ها یافت می شود

_ آن مرد دیگر عنبه نمی فروشد من خودم دیدم ...

زنها همشان فاسدند ,اگر فاسد نیست پس چرا دستهایش را آن طور لاک می زد . قرمز مثل خون ,مثل انار.آدم حیرت می کند..تو اگر پول نداری این کارها برای چی؟همین ها آدم را بدبخت می کند ,من مطمئنم که همین زنها آخر کره زمین را نابود می کنند.خون همه ما را می ریزند تا با ان لاک درست کنند,سرخاب,من را هم اگر جزغاله کنند مثل بزغاله بریان روی سینی چرخ دار بنشانند راضی ترم تا با اینها باشم.

- چرند می گویی فکر کردی اینها که عنبه می خرند مثل تو نیستند.خشتک چند تایشان وصله پینه است , زور ندارند از کم قوتی راه بروند اما هوس زن می کنند.

- آری این طور است دیگر

- بله شما احمقید که تحمل می کنید احمقها را

- پدرم هم همین طور بود . انقدر مادرم به خودش سرخاب می زد و این طرف و آن طرف می رفت که پدرم او را کباب کرد.

- کباب کرد؟

آری تا گناهانش پاک شود.زنان هر جایی را باید کباب کرد,جزغاله کرد.هیچ چیزشان نمی ماند,زغال,من یادم است  بچه های محله مان آمدند یکی یک تکه از کتف مادرم , یکی انگشت پایش را کند تا با آن روی دیوار نقاشی کنند. داد می زدند ,خوشحال بودند.پدرم یک گوشه قند می شکست.من هی داد می زدم مادرم .مادرم است. اما آنها نمی فهمیدند

- اه بس است حالم را بهم میزنی.اینها برای چه؟

-دارم ذهن تو را اماده میکنم تا بگویم کبابش کردند

- که را؟

- مرد شیون می کرده چه جور,مثل اینکه مردک صبرش تمام می شود می گوید دیگر طاقت زندگی را ندارد .می گوید بیا من را آتش بزن بعد خودت را.شاید بعد خودت را را نگفته اما زنک می گوید.انقدر گفته که آخر خودش یک شیه نفت در اورده.چه کسی به دستش نفت داده ؟ یکی از این عنبه خر ها که جانش برای عنبه می رود.نفت را ریخته روی خودش, تا زن بیاید خودش را اتش زده.دروغ می گویند مثل سگ دروغ می گویند,مردک پا نداشته زن یک دقیقه می توانسته آتش را خاموش کند.کار خودش بوده.حالا وقتی آمدند مرد مثل بزغاله بریان سر سفره ,همانطور جزغاله شده بوده روی سینی چرخ دارش .مردم  که رسیدند همین طور انگار بخواهند حلوا حلوایش کنند .مثل شام عروسی که اخر شب دیر به دست گشنه ها برسد.بالای سرشان چرخاندنش تا ببرند دفنش کنند.زن جیغ می زده پشتشان یهو لاتهای خیابان دوره اش کردند.بشکن می زدند ,لباسش را پاره کردند عروس حسابی عروس بوده .مثل شب حجله لخت.دستمالی اش کردند.صحنه بدی بود .همه دیوانه بودند.در شهر ما همه عروسی دوست دارند

- ها چه شده وفی؟این بوی چیست؟

- زنی را اتش زدند.فاحشه بوده .هرجایی. شوهرش عنبه می فروخته

و وفی

او باید در داستان خاموش بماند ومن باید سالها بنویسم تا او را به تصویر بکشم   .اخر او معشوق است


 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : مادر معنوی
آدرس اینترنتی : http://

سلام عزیزم
چی شده نگرانتونم دلم براتون تنگ شده
راستی داستانت و خوندم چقدر بزرگ شدی

ارسال شده توسط : علی شربتی
آدرس اینترنتی : http://www.taxishahri.persianblog.ir

سلام
داستان با شروعی وسوسه انگیز و گیرا شروع شد.هر چند مثل یک کلاف کاموا بعضی فرازهایی داشت که احساس گم کردن سرنخ در من ایجاد شد، اماوقتی از کمی دورتر نگاه میکردم هارمونی زیبای رج های کنار هم داستان رو متوجه می شدم. ارتباط عمودی کاملن ملموس بود. به نظرم داستان کنجکاوی "بعدش چی شد"را بر نمی انگیزد اما انگیزه خواندن تا به اخر حداقل در من حفظ شد.
صداقت موضوعی در احساس اطمینان خواننده به داستان نیز تاثیر قابل ملاحظه ای داشت
نویسا باشید

ارسال شده توسط : مسیحا
آدرس اینترنتی : http://

احساسات زنانه کاملا مشخصه ولی خیلی عمیق بود عمیقتر از اون که به آسانی درک بشه .درک شدن به معنی واقعی!!!!!!!!!!!!!!!!!

ارسال شده توسط : قاسم رضايي فر
آدرس اینترنتی : http://www.ghasem.rezayfar@yahoo.com

سلام سركار خانم نوراني
متن خوب بود
علاوه بر متن كه ذهنم را به سمت خودش هدايت كرد
بسيار خرسند ميشم در مورد تصوير خودتون البته اگر عكس شماست يك سوال بپرسم
متني كه من خوندم با تصويري كه موجود هست يك فاصله بياني رو در متن و يك نگاه و حرفي نگفته رو در عكس نشون ميده
آيا واقعا اين عكس ذهن مخاطب رو به افكار شما كه بسيار بر پايه ي احساس و عواطف انسانيست درگير مي كنه و به فكر فرو مي بره
يا يك معناي واقعي هنرمندانه ديگر رو دنبال ميكنه
من با افتخار منتظر پاسخ سوالم مي مونم
خدانگهدار

ارسال شده توسط : رامین حفیظی
آدرس اینترنتی : http://

خوشم آمد.داستان خوبی بود.باآرزوی خواندن داستانهای بهتر وزیباتراز شما موفق باشید!

ارسال شده توسط : سپیده مرادی
آدرس اینترنتی : http://

متاسفانه نویسنده های زن ما توی خیلی از مسائل پیش پا افتاده موندن و حتی به خود جرات نمی دن که از این مسائل خارج بشن و به چیز های برتر فکر کنن و در مورد اونها بنویسن .اغلب زنهای ما در نوشته هاشون یا مردی رو ستایش کردن یا ابراز نفرت یا در مورد شکست ها نوشتن یا مسائل زنانه و شخصی مثل درد بکارت عادات ماهیانه زاییدن و حاملگی رو نوشتن و زن رو در همین حصار قرار دادن و آزادش نکردن زنهای ما دردهاشون فراتر از این حرفهاست.

ارسال شده توسط : محمد رفیعی
آدرس اینترنتی : http://WWW.NEMA30MRS1.PERSIANBLOG.IR

زیبا بود ممنون

ارسال شده توسط : میترا السادات دهقانی
آدرس اینترنتی : http://cheragereftehdelat.blogfa.com

دوستش داشتم
نقد با دوستان

ارسال شده توسط : حسن طرابی
آدرس اینترنتی : http://

چرا بعضی داستانها روی سایت مدت طولانی می مونه و بعضی داستانها نه .چرا زمان مشخصی برای آپدیت وجود نداره و برای همه یکسان نیست .

ارسال شده توسط : علی
آدرس اینترنتی : http://

داستا جدید نمی زنید روی سایت

ارسال شده توسط : Diapason
آدرس اینترنتی : http://diapason.blogfa.com

جای نقد این داستان خالی است

ارسال شده توسط : صادق
آدرس اینترنتی : http://

:)

ارسال شده توسط : امیر حسین
آدرس اینترنتی : http://

سلام
زیبا بود
تبرک میگم
اما هیچکس تنها نیست حتی اونی که فکر میکنیم تنهاست

ارسال شده توسط : بهروزانوار
آدرس اینترنتی : www.b-anwar.blogfa.com

سلام
من همیشه به داستانی علاقه مندم که فضاسازی و ایراد حس را درست انجام داده باشد و در این داستان هم این اتفاق افتاده بود اما نکته ای وجود دارد.اینکه داستان خیلی از مسیرش خارج می شود و وهم زیادی دارد. میدانید؟ حتی وهم هم چیز بدی نیست اما در پایان من باید بتوانم داستان را پیش خودم مجسم کنم. چیزی که اتفاق افتاده یا قرار بوده اتفاق بیفتد. در کل منظورم این است که داستان کوتاه نیاز به وحدت زمان و مکان و کلام دارد. خسته نباشید

ارسال شده توسط : ...
آدرس اینترنتی : http://

سیامک تنها نیست، ...

ارسال شده توسط : محسن
آدرس اینترنتی : http://bezan-bekoob.blogfa.com

من خوندمش.يعني بالاخره خوندمش! شنيده بودم خيلي خوبه.خوب بود.آدم به فكر فلسفه مي افته.راستش از روايتت خوشم اومد اما در مجموع چيزي نبود كه بخوام جايي در موردش چيزي بنويسم يا بگم!
از اسم داستان خيلي خوشم اومده.مرسي بابت كار خوبتون طليعه خانم

ارسال شده توسط : منصور خورشيدي
آدرس اینترنتی : http://

سيامك تنها است . تنهايي سيامك را طليعه پر مي كند . پس هر دو تنها هستند . ومن تنها به تنهايي هردو گريه مي كنم .

عصر تمام تنهایی
پَرت می شود
در سایه های سرو

تا در حاشيه مهتاب به تماشاي هر دو بنشينم .