نگاهی به مجموعه شعر "تشریفات"سروده ی "بهاره رضایی"/مینو نصرت

نویسنده : مینو نصرت
تاریخ ارسال : دوازدهم بهمن ماه ١٣٨٩


"عنوان هایی معترض و سطرهایی ساده"

 نگاهی به مجموعه شعر "تشریفات"

سروده ی "بهاره رضایی"

 مینو نصرت

 کتابتشریفات بهاره رضایی عاری از تشریفات است.برای ورود به کتاب شاعر لازم است بر عکس نو آموزی در آستانه ی تشرف، تمام تشریفات معمول را کنار بگذاریم و برعکس شاعر که برای مکالمه با دنیای بیرون از خود و از واژگانش عذرخواهی میکند، ضمن ارج و حرمت به تمام واژگانش قدم به دنیای او بگذاریم.  تشریفات با این شعرآغاز می شود:

 

با یک  اتومبیل سیاه شش در آمد/من با لهجه ی تزئینی / چیزی شبیه گیلکی خفیف مادرم/که توی حلقم/ورم کرده بود/ سلام کردم./محافظ نداشت/برای همین یک دور/توی ذهنش قدم زدم/انگار/به قسمت اشیای گمشده رفته باشی؛/یک خاطره از کودکی من/روی شیر سنگی/در رامسر بستنی می خورد/بخشی ازهویتم/چل تکه/خبردار ایستاده بود/و همین طور در یک اسلاید/من با خودم حرف می زدم/و روی جهنم با تو بودن آب می ریختم/آب می ریختم/و تو خاموش نمی شدی/همین جا

از خودم ازکلمه/عذر خواهی می کنم . ص 9/10/11غ

شاعر در این کتاب از پنجره ای تازه تری به دنیا و جهان پیرامون خود می نگرد. او از منظر هفت حرفِ" تشریفات" به هفت وادی بی رهگذری می نگرد که رهروانش از سر تسلیم  و ترس قادر به شکستن این تابوی کهن سال نبوده و درنتیجه مدام با عدم تحقق امیال و عشق و رویاهای شان مواجه می شوند. ماشین شش درِسیاه  تشریفات از رهرو، مترسکی بی اراده می سازد و تنها تخیل است که خارج از اراده ی شاعر جسورانه تا دیروز های کودکی می رود و توشه ای  بر می دارد و بر می گردد. زیر سایه ی این کلمه ی هولناک هیچ اتفاقی که منجر به دانائی و خلق اندیشه ای تازه باشد، نمی افتد. اگر ریشه ی این کلمه را بیابیم می فهمیم که معنای دیروزش با آن چه امروز خود را به همه تحمیل می کند ،چه اندازه وارونه و دچارکج فهمی  شده است. شاعر در زیر فشاری که این هفت حرف از ابتدای تولد تا امروز بر او و ذهن و اندیشه اش وارد ساخته  پرده از راز این کلمه ی خسته کننده و کسالت بار بر می دارد.

 شعرهای این مجموعه ،عنوان هایی معترض و سطرهائی ساده و صمیمی دارند. بهاره رضائی برای آن که بتواند با جامعه ی خود وارد گفت وگو شود چاره ای جز افشای این مانع بزرگ که اجازه ی همدلی را از همگان سلب کرده ندارد. شاعر آگاه است که بنا به تشریفات ،خندیدن یک زن جرم تلقی می شود پس لبخندش را نمی تواند با کسی تقسیم کند و از همه مهم تر می داند در جوامع مرد سالاری که زنان حقوقی ندارند هر رابطه ای با دلشوره آغاز و به جهنمی غیر قابل تحمل منتهی می شود و همیشه این اوست که می باید برای خاموش کردن جهنم آب بریزد. کلمه ی" جهنم "در شعر؛ نتیجه ی  تقسیم غیر عادلانه ی سنتی ست که زن و مرد را با انگ بهشت و جهنم و خیر و شر از هم جدا کرده است، هرچند بهشت همیشه سهم مردانی ست که نه یک هشتم بلکه کل جهنم را یکجا به نام حوا و دخترانش سند زده ان!

شاعرِ تشریفات درهر شعرش با شاعرِ دیگر،متفاوت،عمل می کند. پس تعجبی ندارد اگراز دنیای رمانتیک کتاب نخست خود چنین فاصله ی حیرت انگیزی گرفته باشد . شاعر کتاب" آنیتا؛عروس ِ چهار فصل سکوت" امروز با تبسمی بر لب به کودک پیری می ماند که گویا هزاران سال در زمین زیسته و سرد و گرمش را چشیده است. سطرهای شعر او با طنزی ملیح مخاطب را با خود به سفری دور و دراز از رودسر تا آفریقا، تا کانال سوئز تا حوالی دریای اژه می برد و با مهربانی او را برمی گرداند به خانه ی باستانی اش. او می داند در هیچ کجای جهان حقوقش به اندازه ی بوی باران خورده ی دیوارهای کاه گلی و سفال شیروانی های زاد گاهش محفوظ و محترم نیست. شعر های تشریفات با زبان ساده و صمیمی خود از قدرت نفوذ و خاصیت جذب بیشتری برخوردارند. مخاطب به راحتی می تواند با دنیای شاعر ارتباط برقرار کند.

 بهاره رضائی دراین کتاب،در  لفافه حرف نمی زند و حاضر نیست مکاشفات خود را لای زرورق های تشریفاتی پیچیده به خواننده تعارف کند. در حقیقت تشریفات؛ راه باریکه ای است که  بی هیچ حرف اضافه خواننده را به دنیای شاعر وصل می کند. شاعر فضای جامعه را با واژه های مخصوص خود تعریف و به بحث می کشد. او در این کتاب، شاعری ست که ضمن آگاهی از قوانین و محدوده های آن، به بخش خفقان آورتر سهم زنانش اِشراف کامل دارد :

این جا دنیاست آقا ! معنای همه چیز جبری ست / تبصره / مفهوم اصلی اش را از دست داده / پس پاراگراف به پاراگراف / پیش می رویم / و گاهی شاید مجبور شویم / چند آکولاد این پرونده را / به دادگاه تجدید نظر بسپاریم ...ص61/62

  اول شخص شعر هایش ؛زنی ست که می داند تقدیرش در جوامع مرد سالاری، تقدیر یک محکوم به حبس ابد است. پس یاد گرفته خودش را کنترل کند  :

هر روز شعری می آید / به ما سلام می دهد . فقط باید مواظب رفتارمان باشیم .ص 64

بهاره رضائی در مواجه با خود و جامعه به دخترکی می ماند که از پیش می داند وارد حریم  بزرگ دیگری شده است پس به دلیل ارتکاب به "کلمه" که از دیر باز در حیطه ی زنان جرم تلقی می شود می باید بنا به تشریفات، عذرخواهی کند. او با آگاهی از قلب جغرافیای سرزمین اش که در منطقه ی نیمه بیابانی می سوزد، به مدد خُلق کودکش عاشقانه ترین نشانه های تولدش را از جیب ناخود آگاهش بیرون کشیدهگاه خاطرات خود را ورق می زند با هر بار مرور خاطرات ضمن آنکه غلط های انشای امروزش را اصلاح می کند فضایی تازه برای زندگی خود در محدوده ها و چارچوب های تنگ مهیا می کند. بهاره رضایی با چشمی به آسمان و چشمی بر زمین در هیئت صورت فلکی دلو بی وقفه در حال آب ریختن بر دو جهنم است؛ جهنم رابطه اش با دیگری وجهنمی که روی زمین در حال گر گرفتن است و هراز گاهی مانند صورت فلکی دو پیکر محبوس در قفسی، دلش را به دشت های دور دست تخیل سپرده می گذارد بادها بیایند و بذرهای عشقش را با خود ببرند :

معرفی می کنم / از سمت راست / من / فلرتیشیای مهربان تو / تو / غول عجیب شب های من / بدون چراغ جادو هم / حاکمیت تو را / به رسمیت می شناسمص 72 / 73

او در شعر « اعتراف» از جهان به اصطلاح مدرن پیرامونش  به ستوه آمده است و از چشم هایی که به جای تفحص در سرزمین عجایب چشمان هم به صفحه ی مانیتورها میخ شده اند، خسته است. مدرنیته ای که هر ثانیه با بمباران اطلاعات تجویزی اربابان ذهن ها را از داشته هایش تهی و با امیال خود پر و همانند می کند. قتل فجیع نفسی که بی شباهت به حمله ی اقوام بدوی نیست، حملاتی که مانند خوره ذهن را می جود چندان که پیرامونش را هم از یاد می برد :

تو حتی /چشم از مانیتور برنداشتی / که ببینی / این سویت را / ویروس های کامپیوتری / از صفحه ی ذهنت / پاک کرده اند ص 75/76

 واژگان بهاره رضائی هویت او هستند. مواد خام شعر هایش مخلوط گِل شالیزارها است و اشک  خزر  که با ده انگشت کوچک و بزرگش آن را ورز می دهد و با کمک تخیل و شخصیت های آرمانی اش تندیس شعر هایش را می سازد. او از زمره شاعرانی است که کودکی اش را مانند گنجی درتنگ سینه پنهان کرده است و سماجت نبض اوست که دست شاعر را گرفته با خود راه می برد. او با تعمیم قهرمان های دوران کودکی اش به امروز اکثریت جامعه را با دونوع نگاه بررسی می کند. آدم هائی که صورت خود را زیر نقاب "زورو" پنهان کرده اند وآن هائی که به طرزی اغراق آمیز خود را بزرگ و غول می انگارند، چندان که شاعر ازدیدنشان با وحشت و هراس مانند "هانسل و گرتل"  خرده های نان را پشت سرش جا می گذارد.

شاعر موانع راهش را که هر کدام تلنگری هشدار دهنده است می شناسد و جوری قدم بر می دارد که  صدای  دلشوره ی گام هایش به  خواننده هم منتقل می گردد. او در چهارمین مجموعه شعرش، چشم اندازی از جامعه و جهان ارائه می دهد  که بی اختیار خواننده، یاد مناطق مین گذاری شده ی جبهه های جنگ می افتد. حیطه ی جنگ حتی به مقطع ادبیات هم سرایت کرده  و او ناچار است  با وحشت جواز شاعرانه اش را به سینه چسبانده و برای نجات آن که تنها عنصر حیاتی اوست لحظه به لحظه گزارش وضعیت خود را به "برج مراقبت" اعلام کند :

  کمی خسته / مقدار متناسبی / زخمی شدم /......../جنگ سرداست این جا ! /حشره های زیادی در حال نیش زدن اند.....ص12/13

 شرایطی بحرانی که شخص را ناچار می کند هر لحظه مراقب محدوده ی خود باشد. شاعر از پیش میداند در نقطه ی کوری به دام افتاده است و هرگز هیچ کس" جعبه ی سیاه هواپیمایش را پیدا نخواهد کرد". او چنان در قلب سیاه آفریقای خود غرق است که هیچ رنگ روشنی جرئت نزدیک شدن به او را نمی کند. بهاره رضائی در نقطه ی زن پیشگو می داند :

این اتوبوس / سالم به مقصد نمی رسد /با ما کنار نمی آیند/ص 15

شاعر بافه های بلند شعرش را با جزئیات روی تکه هایی از پوست آهوانش  که از اندام خود تراشیده به رشته ی تحریر در می آورد و سپس آن را به حنجره ی شهرزادش سپرده در اقیانوس ها رها می کند. بی گمان روزی موجی بلند آن را در ساحلی دور دست به دنیا خواهد آورد. او وجه مونث شعرهایش را در محدوده ی چارچوب های موریانه خورده ی قوانین حاکم و رو به زوال می بیند؛ ریل آزادی که بتواند با آن واگن پر از عشقش را به مقصد برساند را نمی یابد و در رویایی محال پنجه بر تنگ کوچک جانش می کشد :

چقدر می خواستم / مثل یک ماهی / در مناطق حاره /میان آب ها / آزاد شنا کنم ....ص17/18

 اما  هنوز همان ماهی سفیدی است که جامعه با حدقه های گشوده او را زیر ذره بین خود نگاه داشته مبادا در یک آن بدل به ماهی سیاه کوچک شود. شعر او یک واقعیت است، صدای بلندی که انگشت سبابه ای درصدد است آن را خاموش سازد. اما صدای دیگری را نیزمی شنویم که از به هم خوردن چخماق ها در سکوت سطر هایش جرقه می زند.

 بهاره رضایی برای بازیافت هویت فردی اش ناچار است نقاب از روی "تشریفاتگ خود و جامعه  بردارد و زیر افعال غلط و اغراق آمیز خط قرمزبکشد. او در شعر « فوتبالی که زندگی ست » به این بُعد از خود دست می یابد؛ زن در هیئت توپی میان دو قوای دوست و دشمن لگد می خورد و در همان حال بازی کنان با نوازش مادرانه ی او فضا تحرک بیشتری پیدا می کنند. میدانگاه های جنگ امروز را زمین های فوتبال می سازند. اما زن از دیر باز به عنوان ابزاری ناطق و کالایی که دست به دست از بازنده به برنده می رسید با گل هایی که به دروازه ی حریف می خورد تاج کاذبی برای پیشانی فرتوت و ناتوان خود ساخته است. تاجی که از او ملکه ای برای شاهزاده های  هزارو یک شب می سازد. شاعر   پشت پرده ی جامعه ای را که غرق در نور زننده ی نئون های کاذب است، افشا می سازد. او برای ناپدید شدن دیو های سر راهش ناچار به تکرار آیه هایی ازکتاب مقدس خود است تا راه باریکه ای برای عبور فراهم آورد. در شعر« زینت شاه »  رودخانه ی عمرش را برعکس طی می کند. جوانی اش را در چند وجه زنانه و مردانه مرور می کند. او با مقایسه ی خود در دو مقطع زمانی، یک جا زنی است که برای شرکت در جشن تیرگان ،برای دخترامین الدوله یک دکلته ی مروارید دوزی می دوزد و هم زمان زنی ست که پشت یقه ی بسته اش در حال خفه شدن است:

 و جوانی من / در رود سِن / خودکشی می کرد.ص 27

 او تنها به دیدن زنان اکتفا نمی کند و وجه مذکر را در قالب جوانانی عاصی به تصویر می کشد. هرچند محدوده های زنان تنگ تر از مردان است اما تنها با حضور موازی این دو وجه در کنار هم است که پیکر انسانی جامعه شکلی کامل به خود می گیرد. اگر تمام راه های او به بن بست ختم می شود تمام راه های مردان نیز به مقصد هایی از پیش تعیین شده می انجامد.  شاعر به تاجی که روی دستش مانده است زل زده و نمی داند زمان تاجگذاری خودش کی آغاز می شود.

او در « شبه تاریخ »  جهان را مخاطب قرار می دهد:

سلام !/ به منطقه ی ممنوعه خوش آمدید / ما در چند قدمی / یک اتفاق بزرگ قرار داریم / فرانسه شعر می خواند / انگلیس سوت می زند / روسیه پیپ می کشد و انسان اولیه از کنارم می گذرد/ بوی سنگ می گیرم / وعاشق عشق های ماقبل تاریخ می شوم .../ تحجر چه طعم خوبی دارد !ص29

   هر شعر این کتاب حکایتی از پشت صحنه ی تشریفاتی دارد که شاعر نقاب ها و صورتک هایش را رونمایی کرده و هر بار به اندازه ی طول و عرض  یک شعر تنها تر می شود:

 من تمام مربع های ذهنم را / با همین مونولوگ ساده / مکعب کردم./من دراین جا حضور دارم / و تک صدایی خسته ام کرده .../ اگر کسی در این اتاق هست / لطفا روی کلمه ی حضور / روشن شود / من به یک گفت وگوی معمولی هم راضی ام / کسی در این اتاق هست ؟!/ هیچ صدایی نمی آید / و روی کلمه ی سکوت / صبح می شود.ص58/59

آگاهی در شعر بهاره رضائی با لمس زبری چوبی که برایش پیراهن آدم کوکی ها را دوخته است،آغاز می شود. او با آتش زدن پر قهرمان های کودکی هایش شروع به سوزاندن پیراهن روی خود می کند. برای نجات پرنده، گاه چاره ای نیست جز آن که قفس را بسوزانیم. او با وانمود کردن به این که دختر(پسر) شیرین پدراست به افشای وجه دروغگوی مردسالار می پردازد و با علم براینکه فرجام این دروغگویی و دروغ پنداشتن وجه انسانی بشر دستمال سیاهی است که زورمداران با آن چشم دیگران رامی بندند دست به گشودن چشمان خود می برد و خود را از آتشی که چند سانت با جانش فاصله دارد عقب می کشد. سوزاندن خود به خاطر بقای جان مترسک هایی که تقدیرشان سوختن است توهمی مخاطره آمیز است.او با طنزی شاعرانه می گوید: 

 غصه نخور پدر !/ درست است که من هیچ وقت آدم نمی شوم / و دماغم / هر روز بزرگ تر می شود / اما قول می دهم /وقتی سردت شد /خودم /خودم را / توی شومینه بیندازم./ص68/69

 شاعر با تجربه ی جغرافیای توندرا، تایگا و استپ در شعر بلندی به نام « مناطق جغرافیایی اطراف من »، با وجودی که هیچ منظره ی تازه ای نمی بیند باخودش می گوید  :

اما هر روز / چشم هایم را لای روبی می کنم / حفاری می کنم / شیار می کشم خودم را / می دانم / چاه من / نفت خیز نیست. اما یادم نرفته / باید جوانه می زدم / گل می دادم ...ص 84/85

 و در "تایگا" می داند :

بدون درخت زندگی می کنم / شوخی نیست / و می دانم / دمای تنم به حد لازم نیست / تا خورشید را تجربه کنم .ص 87

 اما در خشکی مطلق و آفتاب عمودی منطقه ی" استپ"، از جایگاه فقدان حضور دیگری که نیاز مبرم وحیاتی اوست با حسرتی کودکانه از قعر زمهریرجان می گوید:

چه قدر خورشید می خواستم ...ص89

بهاره رضائی در این کتاب،گاه ،شاعرِ خزر است و کتاب تشریفات  هم انگار،برش کوچکی از سرزمین شاعر است. سطر ها مرزهای آن هستند:

با تریلی های حروف / از سر سطر/ یک خط در میان / با کمپرسی های جوهری / از همین جاده ی شوسه / که رضاخان کشف حجاب کرد /کلمه قاچاق می شود/...../کلمه / با هروئین ترانزیت می شود ./قاچاقچی های کلمات / سرهمه ی جمله های بی گناه را بریده اند .ص 52/53

"تشریفات" ؛حکایتی از صعب العبور ترین گردنه ها تا سهل ترین اش که سفر با اتوبوسی به آن سوی مرز است تکه های پازلی را تشکیل می دهد که چون کنار هم چیده  شوند، منظره ی هراسناکی از جهان پیرامون مان را نشان می دهد. جهانی که امنیت در هیچ یک از سطر هایش مُهر نخورده و ضمانت اجرائی ندارد. زنان با دامن های مین کاری شده ی شان میان دو مرگ درهراسی به مراتب وحشت آورتر به سر می برند.

 بهاره رضائی با سفری در آگاه وناخود آگاهش به جهان، بازگشت به زادگاه خود را دوست تر می دارد :

  باید از این جا بروم / به رودسر / شهر غمگینم / و در اتاق کودکی هایم / یک دل سیر / لیلی و مجنون بخوانم .ص 41

 

**********

تشریفات.بهاره رضایی.نشر چشمه.چاپ اول/بهار 1389


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :