«به رنگ نارنگي» سيامك بهرام پرور به معرفی سينا علي محمدي

نویسنده : سينا علي محمدي
تاریخ ارسال : چهاردهم آبان ماه ١٣٨٩


 فكر مي كنم زمستان 1383 بود كه براي حضور در كنگره شعر و قصه جوان كشور راهي بندرعباس شده بودم و به اعتقاد بسياري از اهل فن آن سال يكي از بهترين و درخشان ترين دوره هاي كنگره شعر و قصه جوان كشور بود كه همزمان بسياري از بزرگان ازجمله روانشاد قيصر امين پور هم به احترام بزرگداشت محمدعلي بهمني همراه جوان ترها به بندرعباس سفر كرده بود.
    
    در آن كنگره اگرچه سرانجام خودم هيچ مقامي بهتر از تقدير به دست نياوردم، اما زمينه آشنايي و رفاقتم با بسياري از همنسلانم فراهم شد ازجمله دوست شاعري كه مقام اول بخش شعر كلاسيك را هم به خود اختصاص داد و هنوز صدايش در پشت تريبون در گوشم است كه مي خواند:
    
    «انكحت...» عشق را و تمام بهار را!
    
    «زوجت...» سيب را و درخت انار را!
    
    «هذا موكلي...» غزلم دف گرفت و گفت
    
    تو هم گرفته اي به وكالت سه تار را!
    
    «يك جلد...» آيه آيه قرآن! تو سوره اي!
    
    چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را!
    
    سروده بالابيت هايي از غزل سيامك بهرام پرور است كه در آن روزگار در ميان اهل شعر خيلي هم گل كرده بود و همين بيت ها به همراه رشته تخصصي او يعني پزشكي و طبابت جرقه هاي يك دوستي را ميان ما رقم زد كه تا به امروز ادامه يافته است.
    
    بهرام پرور پس از پايان كنگره با يك فاصله چند ماهه يعني بهار 1384 مجموعه اي از شعرهايش را با نام «عطر تند نارنج» منتشر كرد؛ مجموعه اي كه در زمان انتشارش بي اغراق يكي از بهترين كتاب هاي شعر بود و اين را نه من كه مقدمه محمدعلي بهمني كه بر پيشاني كتاب خورده بود گواهي مي كند:
    
    «... مختصر بگويم: اين مجموعه ازجمله اتفاق هايي است كه بايد در غزل امروز مي افتاد كه اگر نه با سيامك بهرام پرور كه با نسل او اتفاق افتاده است؛ نسلي كه به پسند من و ما كاريش نيست، اما ما را به پسند او بسيار كار است.»
    
    وقتي محمدعلي بهمني نخستين مجموعه از شعرهاي يك شاعر جوان را در حد و اندازه هاي اتفاق توصيف مي كند قطعا بايد شعرهاي چنين شاعري را جدي گرفت، جدي خواند و جدي نقد كرد.
    
    بهرام پرور پس از عطر تند نارنج با شتاب و استمرار فراوان همچنان غزل سرود، اما در زمينه انتشارش به صورت مكتوب به هر دليل كه من نمي دانم ترجيح داد سكوتي چند ساله داشته باشد البته در اين فاصله به ترجمه هم پرداخت و در اين زمينه آثاري را منتشر كرد.
    
    اما بالاخره بتازگي دومين كتاب شعر سيامك بهرام پرور با نام «به رنگ نارنگي» توسط انتشارات هنر و رسانه ارديبهشت منتشر شده است تا مخاطبان و اهل فن بتوانند درباره حدود
    5 سال فعاليت و غزلسرايي او قضاوتي جدي تر داشته باشند.
    
    كتابي كه مانند كتاب اول همراه با يك مقدمه منتشر شده است؛ مقدمه اي كه اين بار به قلم دكتر محمدرضا تركي ، شاعر و استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران نوشته شده است. بهرام پرور در اين كتاب آن گونه كه محمدرضا تركي ديده است مهم ترين مولفه كارش بهره گرفتن از مفاهيم قدسي و آسماني در توصيف عشق و لحظه هاي عاشقانه است و به عبارتي او برخلاف جريان رود شنا كرده است يعني اگر شاعران معمولااز مجاز به حقيقت مي رسند و از زلف و لب لعل و ابروي يار به سوي جمال ازلي و معشوق آسماني پل مي زنند بهرام پرور در اين كتاب به كمك مفاهيم آسماني و ديني به عشق محسوس و محدود و زميني مي رسد.
    
    با احترام به نگاه همواره عميقي كه جناب دكتر تركي دارند من به واقع ضرورتي نمي بينم تا بخواهم اين نقد و نوشته را پيرامون شعر بهرام پرور به سمت و سويي ببرم كه بخواهم از درون آن تاكيد كنم كه شاعر اين شعرها از كجا به نوع بياني اينچنيني از عشق رسيده است.
    
    سيامك بهرام پرور از نگاه من به طور فطري و ذاتي شاعري عاشقانه سراست و خيلي هم فرق نمي كند كه او براي عاشقانه سرايي از كدام مسير حركت مي كند از بالابه پايين يا از آسمان به زمين يا بالعكس؟‍!
    
    اما آغاز مجموعه «به رنگ نارنگي» شعري است كه نمي توان نسبت به محتوا و حرفي كه شاعر در آن بيان مي كند بي اعتنا بود:
    
    هرگز نخواستم كه فقط نان بياورم
    
    من مي روم براي تو باران بياورم...
    
    با من بيا كه رسم جهان را عوض كنيم
    
    تا من از اين حقيقت عريان بياورم-
    
    تعريف تازه اي كه غزل را غزل كند
    
    سوگند مي خورم كه به قرآن! بياورم
    
    اين بيت هاي آغازين من را ياد كتاب «گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود» سروده محمدعلي بهمني انداخت كه در آن كتاب هم استاد اين گونه كتاب را آغاز كرده بود:
    
    اينك آن طفل گريزان دبستان غزل
    
    بازگشته است غريبانه به دامان غزل
    
    عرصه خالي است چنان شامگه بعد از كوچ
    
    چه گذشته است به مردان و به ميدان غزل...
    
    سطرهاي بالابا آنچه بهرام پرور آورده است قرابت نزديكي دارند و تا كسي اين گونه شيداي غزل و غزلسرايي به مفهوم خاصش نباشد هرگز چنين شعري را براي آغاز كتابش برنمي گزيند.
    
    در روزگاري كه اكثر شاعران جوان و حتي پيشكسوت غزلسرا به سمت مضامين اجتماعي و گاه حتي موضعگيري هاي سياسي حركت كرده اند و ايده آل شان هم سبك هندي شده است كه مهم ترين مولفه اش بيت مداري و بيت محوري است و مهم ترين دغدغه اش كشف يا به روزرساني برخي تصاوير است سيامك بهرام پرور شعري و غزلي ارائه مي كند كه كاملاداراي ساختار (معمولاروايي) و فرم گرا ست و بيشتر هم به دنبال فضاسازي است تا تصويرسازي.
    
    غزل بهرام پرور به همين دلايل غزلي نيست كه از آن انتظار داشته باشيم كه پس از خواندنش بيتي يا تصويري خاص از آن در ذهن باقي بماند و در خلوت آن را زمزمه كنيم و بلكه شايد در برخورد اول بويژه مخاطب عام كمي در برقراري ارتباط با آن دچار مشكل شود چرا كه معمولاغزل بهرام پرور از نظر ساخت، فضا و زبان پيچيدگي هاي خاصي دارد كه بسياري از آنها را بايد با چند بار خوانش شعر متوجه شد و در مقابل مي توان اين گونه هم نوشت كه شعر بهرام پرور شعري است كه قطعا قابليت آن را دارد كه شبيه يك پاتولوژيست پاي آن نشست و آن را تشريح كرد و براي عده زيادي از دانشجويان علاقه مند بافت هاي مختلفش را كنار زد و اعجاز آفرينش را نشان داد.
    
    به بيان ديگر شعر او مانند كودك زيبا و معصومي است كه نه به شكل طبيعي كه با سزارين متولد شده است و با داشتن چند كليه، چند كبد يا چند قلب در آفرينش اش كمي اغراق شده است، اما مي تواند نمونه خوبي براي آسيب شناسي غزل امروز باشد. البته در بسياري از موارد هنگامي كه شعر او را مي خوانيم احساس مي شود تاكيدي كه او بر اجرا و فرم دارد تا حدودي از شعر بيرون مي زند و اين تكنيك هاي آگاهانه اي كه شاعر در خدمت مي گيرد بر آن جان وحشي و رهايي كه غزل عاشقانه او دارد مي چربد.
    
    اين موضوع را من به گونه اي به مشكلي ديگر هم پيوند مي زنم. شعر بهرام پرور يكي از ويژگي هايش دايره واژگاني گسترده است و به جرات مي توانم ادعا كنم كه او در ميان همنسلانش در حوزه غزل وسيع ترين دايره واژگاني را دارد، اما اين توانايي به دليل همان بيرون زدن فرم و ساختار پيچيده در شعر و تاكيد بر به رخ كشيدن توانايي هاي عروضي و از همه مهم تر يكنواختي محتوا و برخورد شاعر با مضامين به صورت يكسان اصلادر كتاب به رنگ نارنگي به چشم نمي آيد.
    
    او انبوهي از كلمات را در شعرش بسيار خوش مي نشاند، اما آنقدر غرق فضاسازي ها و اجراهاي فرمي، ساختاري و روايي مي شود كه گاه مخاطب حتي فراموش مي كند واژه اي را كه معنايش را نمي داند برود و جستجو كند.
    
    او حتي هنگامي كه به سراغ اسطوره مي رود و به اصطلاح مي خواهد با ايجاد فرامتن هاي مختلف براي غزلش عمق ايجاد كند با آن كه آشكارا مشخص است هم اسطوره را خوب مي شناسد و هم قدرت تلفيق و به روزرساني آن را دارد باز هم گرفتار همين فرم زدگي و اجرا مي شود كه البته من در اين يادداشت به دليل فقدان مجال لازم و كافي سعي كرده ام كمتر وارد جزييات و مثال ها بشوم، اما نمونه بارزش را در شعر «خوان هشتم» مي توان مشاهده كرد؛ اگرچه در همين صفحه مي توانيد چند غزل و شعر را از سيامك بهرام پرور بخوانيد كه تا حدود زيادي نكاتي كه در اين يادداشت نوشته شد در آنها قابل تعميم است.
    
    البته اگر بخواهيم كتاب به رنگ نارنگي را مورد بررسي بيشتر قرار دهيم مي توان تسلط شاعر بر وزن و عروض، توانايي تغيير ناگهاني فرم و حركت از يك قالب به قالب ديگر و نحوشكني ها و ساخت شكني هاي زباني را هم در نظر گرفت.
    
    اما نكته پاياني كه در اين مجال به آن اشاره مي كنم تك شعر نيمايي كتاب است كه با نام آرزو سروده شده و در بخش پاياني كتاب هم درج شده است. شعري كه نشان مي دهد سيامك بهرام پرور براي ورود به حوزه شعر آزاد و نيمايي به واقع توانايي و پتانسيل بالايي دارد و اگر اين قالب را هم جدي بگيرد با توجه به باز بودن دست شاعر در بيان، اجرا و فرم مي توان آثار درخشان تري از او را شاهد بود.
    
    چند شعر از سيامك بهرام پرور
    
    تكثير تو
    
     بانو! بهار روسري ات را به باد داد
    
    رنگين كمان حادثه پل زد به روي باد...
    
    ...
    
    وقتي كه رنگ هات هم آغوش مي شوند
    
    نسل هزار و يك غزلت مي شود زياد!
    
     شب بر شلال موي تو ترويج مي شود
    
    بر روي گونه هاي تو تبليغ بامداد
    
     اي اجتماع هرچه نقيض است در جهان!
    
    منطق ولي به فلسفه ات دارد اعتقاد!
    
     لب هاي تو حلاوت امن يجيب عشق!
    
    چشمان تو تلاوت شيرين ان يكاد!
    
    ابليس در لباس تو با بوسه بوسه سيب!
    
    ... پيراهن تو ... دست من... آغاز ارتداد!
    
    تنها تويي كه شعر مرا زنده مي كني
    
    يعني كه دست هاي تو: توحيد در معاد!
    
     چيزي به من بگو كه شب از نيمه هم گذشت
    
    اين بار قصه من و لب هاي شهرزاد!
    
     چل گيس تو ... حكايت چل دزد، رو سياه!
    
    آغوش توست شرح سفرهاي سندباد!...
    
    ...
    
    تكثير تو تمام تنم را گرفته است
    
    تنها «تو» در توالي تب رو به ازدياد
    
     حالاكه واژه ها به «تو» آغشته مي شوند
    
    بايد به احترام غزل راست ايستاد!
    
    …Love is
    
    در اين زمانه آشفته شلوغ پلوغ
    
    كلاغ مي و زد از شاخسار خشك دروغ
    
    كلاغ مي پرد و پر نمي زند كفتر
    
    پرنده مانده و پرواز مرده است، فروغ!
    
    ...
    
    و عشق
    
    ساده ترين چيز بين آنهايي ست
    
    كه با شروع نخستن نشانه هاي بلوغ ـ
    
     ـ سوار بنز پدر، دل سپرده اند به يك
    
    كيوسك عشق فروشي كنار جاده و ... بووق!
    
     و يا به ياري يك لشگر از بتونه و رنگ
    
    براي فتح دل ساكنان شهر شلوغ ـ
    
     ـ تمام طول خيابان آدامس لاو ايزي
    
    جويده اند و فقط عشق مي زنند آروغ!
    
     چه سوءهاضمه اي! واژه واژه استفراغ!
    
    كه مغز خورده و بالامي آورند نبوغ!
    
     از آسمان خدا خوشه خوشه پروين را
    
    ربوده اند و به جايش دو پولك و منجوق ـ
    
     ـ نشانده اند كه: «آقا ! ستاره كهنه شده!
    
    جهان، جهان مدر...
    
    ………….!Oh
    
    ……………….. !!Mademoiselle
    
    «……………………. !!!Bonjour
    
     و مادموازل كه بخندد ستاره و پولك...
    
    و اين مكالمه هم مي شود تمام!... همين!!
    
     خود خدا به سرم دست مي كشد: «بگذر!
    
    كه من كه خالق اويم گذشته از مخلوق!»
    


 

      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :