داستان هایی از شعبان بالاخیلی

نویسنده : شعبان بالاخیلی
تاریخ ارسال : شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩



سرخ مايل به قهوه اي

 

بالاخره امروز تصميم خودم را گرفتم ، يعني ، يعني توانستم بعد از مدت ها فکر کردن روي اين موضوع تصميم خودم را بگيرم . ، لذت خاصي را تجربه مي کنم ، لذتي شايد مثل ريش کردن يک زخم ، نمي دانم ، به آرامي دست به کار شدم ، سراغ آشپزخانه را گرفتم ... با احترام خاصي کارد را از جايش برداشته و جلوي آينه رفتم ... شروع به بريدن کردم ... سعي کردم از گلو شروع کنم ... بر خلاف انتظار درد خاصي نداشت ، مايعي به رنگ سرخ شايد مايل به قهوه اي به آرامي از گلويم به سمت ميانه قفسه ي سينه و پائين تنه روانه شد . به يکباره ... آينه حجمي از مايع را که با فشار به سمتش پاشيده مي شد ، به خود ديد ، چه دنياي عجيبي ... سرخ مايل به قهوه اي ...

انگشتان خشک و استخواني ، پيراهنِ راه راه  و حتا فرش زير پاهايم سرخ مايل به قهوه اي بودند ... از ديوار سرخ مايل به قهوه اي  به در و پنجره پاشيده مي شد و اتاق بوي سرخ مايل به قهوه اي  مي داد ... يک بوي شگفت انگيز ...!

بالاخره به آخرش رسيدم ... با يک تکان کوچک سرم به روي زمين افتاد ، درست جلوي پاهايم ... روي سرخ مايل به قهوه اي  ...

-  با اين وضعيت که نميشه بيرون رفت ! بايد يه دوش بگيرم ...

سرم را آرام به دست گرفتم و باهم به حمام رفتيم ! هر چند صورت و حتا لبانم به کبودي مي رفت ولي در چشمانم برق غرور ديده مي شد و انتهاي گلو که هنوز با سرخ مايل به قهوه اي درگير است  ... سرم را زير دوش گرفتم و با وسواس خاصي شستم ... سرخ مايل به قهوه اي کاشي ها به تمسخر گرفته است ...حالا نوبت به خودم بود  –  خودم اين تصميم را گرفته بودم – زير دوش رفتم ، گرماي لذت بخش را همراه با قطرات آب به سلول هاي بدنم تزريق کردم .

سرخ مايل به قهوه اي حالا رنگ باخته بود ...

نگاهي به آينه انداختم ... سرخ مايل به قهوه اي  ... سرد و بي رمغ و زشت ... بدني که از کمر خم شده بود و پاهايي باريک و لاغر که بدنم به سختي روي آنها سوار بود – خودم اين تصميم را گرفته بودم – خودم ...!

سرم را خوب خشک کردم ... ادکلن هم زديم ! ...کم کم بايد راه مي افتادم ... عقربه ي ساعت با بي خيالي هشت را نشانه گرفته بود ...

- سلام آقا ! يه بسته ي پستي دارم ...

متصدي ، باآن پيراهن سرخ مايل به قهوه اي رنگ باخته رو به من کرد :

- بله قربان ! بسته تون رو لطف کنيد ...

چقدر عجيب ، متصدي با خونسردي خاصي کارش را انجام مي داد ، اصلن ... اصلن آدم هاي اطراف از ديدن يک آدم بي سر تعجب نمي کردند ...انگار يک امر عادي و روزمره باشد ...

- ببخشيد  اين بسته خيلي براي من مهمه ... کي به سمت مقصد حرکت مي کنه

انگشتان خشک و استخواني اش ساعت را نشانه گرفت ...

- حدود دوازده ساعت ديگه ...با قطار ...با قطار ارسال مي کنيم ...

 ساعت هشتِ امشب ...

مگس ترديد دور ذهنم وز وز مي کرد ... آيا سرم را در اداره ي پست تنها بگذارم ؟

يا دوباره به خانه برگرديم ! ولي نه ! – خودم اين تصميم را گرفته بودم - ...

سرخ مايل به قهوه اي زير تخت خوابم کز کرده بود ... خودم را پرت کردم ميان ابرهاي سپيد مرکز جهان ... امان از دست اين خوابهاي بد رنگ ...!

نسيم ملايم و خنکي از سمت ريل موهاي سرخ مايل به قهوه اي دخترکي در ايستگاه قطار را به آسمان تحويل مي داد ... سرخ مايل به قهوه اي مي رقصيد...

قطار پير ، ناله ي ممتد خودش را سر داد و سر تا پايش را به آهن ماليد ...

دخترک به آرامي درکنار من ايستاد ... ردي از اشک بر گونه هايش خشکيده بود ،

به مخلوط ريل و قطار و شب مي نگرسيت ...

انتهاي ريل به عروسکش ختم مي شد ...به  سرخ مايل به قهوه اي ... به عروسکي که سر نداشت ...

 

 

 

 

دختري در باد

 

به اسلحه كاليبر ٤٤ ريچارد براتيگان

 

بايد براي ديدن دوستي به خارج از محدوده ي شهر مي رفتم . اصلن معلوم نبود كجاي اين خراب شده زنده گي مي كرد . آدرسش را مرور كردم : بيرون بيا ! به اولين كوچه كه رسيدي ، سمت راست !! . بيرون رفتم ، انگار باغي خشك و سرد را در پي ميوه هاي تابستاني  آينده رها كرده باشم ... كوچه خودش را پهن كرده بود ، مثل سگ كه زير آفتاب ولرم زمستان فكرهاي ناجور به سرش مي زند ، خبري از درختان آشتي برانگيز خيابان در سرتاسر خاكراه روبرو نبود .

درايستاده بود ، من و او آشناييِ قديمي باهم داشتيم ، بارها در كنارش ايستادم و همين كه مي خاستم بازش كنم ، پشيمان مي شدم و بر مي گشتم . در ِ عجيبي بود ، مثل دختري تازه بالغ شده كه انديشه هاي زن هفتاد ساله را در سر داشت . هيچگاه دوستم را نديده بودم ... معلوم نبود چگونه به من خبر مي رسانددرخانه هست يا نه ... !؟ يا اصلن هست يا نه ... ! نمي دانم چگونه براي او كلمه ي دوست را تعريف كردم ، چون قانونن دوست هاي ِ اين دوره زمانه مثل پياز اشك آدم را در مي آورند . دستانش را فشردم ... ولي ...بعد آرام رها كردم ، دختر تازه بالغ شده با فكرِ زن هفتاد ساله را مي گويم ... هميشه اين آغاز ، پايان ِكار من بود ... برگشتم ، باز سگ زير آفتاب ولرم را ديدم كه فكرهاي ناجور مي كند ...چرا تا اينجا كه مي رسيدم ، انگار همه چيز مي شد يك گياه گوشت ... نه ... يك گياه انسان خوار ! ...راستي تنها موجود زنده اي كه آنجا بود و شايد واقعن زنده بود ،من بودم خاك تا زير زانوهايم خودش را بالا كشيده بود ، رنگهاي جالبي داشت ، من چرا تا به حال فكر مي كردم خاك بايد خاكستري باشد ؟ آخر خاك اينجا متمايل به قرمز بود ... يا شايد غروب . بهرحال عينكم دستور دوباره دست دادن را صادر كرد و من تا رفتم براي بار دوم به دختر تازه بالغ شده كه انديشه ي يك زن هفتاد ساله را در سر داشت ، دست بدهم ... بله فكر مي كنيد چي شد ؟

دختر به سمت من آمد وبا سوتي به سگ زير آفتاب ولرم زمستان خوابيده اشاره كرد كه : مهمان داريم و من تازه خبري از درختان آشتي برانگيز خيابان آينده به گوشم رسيد كه دوستم مدت هاست مرا دعوت به يك فنجان انديشه ي سرد و لذت بخشِ گياهان ِ انسان خوار داخل شهر ، كرده است .

 عصر ،  جايي با پير زن هفتاد ساله كه انديشه ي دختر تازه بالغ شده داشت گذراندم ... عصر رفت ، باز هم عصر بود و فردا هم باز عصر ... . به آرامي دست دختر تازه بالغ شده را فشردم و وارد باغ ِ خشك و سرد در پي ميوه هاي زمستانيِ آينده شدم .

زير شعاع ِ آفتاب ولرمي كه از ميان شاخه هاي در هم تنيده در ختان آشتي برانگيزِ حال ، مي تابيد ، پهن شدم كه فكر هاي ِ نا جور به سرم زده است !


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : ابراهیم فرح
آدرس اینترنتی : http://

سلام. فوق العاده بود خیلی خوشم اومد