داستانی از الف . اله دادی

نویسنده : الف . اله دادی
تاریخ ارسال : شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩



پیرمرد


اتاق سرد است.بين بچه ها بحث افتاده سر خاموش کردن کولر.بعضي مي خواهند کولر را خاموش کنند و بعضي هم نه. بالآخره قرار مي شود پنجره ها باز شوند.تازه چاي دم کرده ايم.ظرف هاي نشسته ي ناهار هنوز گوشه ي اتاق است. يکي پنجره را باز مي کند.هرم گرما به درون اتاق مي خزد.چند لحظه اي مي ايستد.بر مي گردد .
-بطري خالي نوشابه نداريم؟
نداريم.فکر مي کنم باز هم مي خواهد کسي را بيرون اذيت کند.
ـمي توني بطري رو بندازي بالا؟
با کسي پايين حرف مي زند.پرده ي سبز رنگ را مي کشم و سرم را از پنجره بيرون مي کنم.پيرمرد قد بلندي آن پايين ايستاده است. پيراهني سفيد رنگ پوشيده و شلواري تقريبا به همان رنگ. کفش هايش قهوه اي روشن هستند. موهايش سفيد. ميان سرش لختي کوچک قرمزي توي چشم مي زند.بطري کف خيابان مي افتد.بار دوم هم اتاقي ام آن را مي گيرد.پيرمرد من را مي بيند.
-خواب بودين؟بيدارتون کردم؟
دستش را دو طرف صورتش گذاشته و تقريبا آرام داد مي زند. چشمش به پنجره هاي ديگر هم هست.
-خوردني ندارين؟
بر مي گردم و به ظرف هاي هنوز نشسته ي ناهار نگاه مي کنم.
-نه!
-هيچي؟!
ـچيزي توي يخچال نداريم؟گوجه نون...؟
نداريم.
-نه!
آن که پي آب رفته است بطري به دست بر مي گردد.
ــ آب آب سرد کن گرمه!
بطري آب اما پر آب است.
پيرمرد را نگاه مي کنم.کنار تير چراغ برق ايستاده است. بيني اش را پاک مي کندو دستش را به تير مي مالد.
ـ خوب از پارچ توي يخچال براش بريز!
پارچ خالي مي شود.
ـمي توني بطري رو بگيري؟ مي خواي برات نون و گوجه بياريم؟
ـآره!نه!همون آب رو بنداز!
بطري را مي گيرد.فرز مي گيردش.راه مي افتد. همين طور که مي رود در بطري را باز مي کند و دهانه ي ان را به لبانش مي چسباند.پنجره را مي بندم. ليوان چاي جلوي رويم است.بخار از آن بلند مي شود.چند قدم آن طرف تر ظرف هاي هنوز نشسته ي ناهار به من مي خندند! چاي را سر مي کشم.تلخ است!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :