داستانی از ایمان فانی

نویسنده : ایمان فانی
تاریخ ارسال : شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩



رفتن


باد از چهار طرف به سر و صورتم مي خورد. شيشه هاي جلو تا نصفه پايين است. هنوز آفتاب نزده. هوا خنك است. مدتها است اين وقت روز بيدار نبوده ام. ديگر مثل قديم سحرخيز نيستم. آن وقتها گرگ و ميش صبح های تابستان را دوست داشتم. بوي تند گياهان لب جاده. رانندگی مي چسبيد. انگار چيزي بود در اين موقع صبح كه از دستش مي دادی اگر مي خوابيدي...

    اينبار، ولی توفيق اجباری بود. مريم بايد ساعت هشت سركارش باشد. اصرار دارد كه بايد سركارش باشد. نمي دانم چرا؟ دوست دارد فكر كند كارش خيلي مهم است. مي توانست مرخصي بگيرد. دليلی نداشت كه نتواند. من مرخصي گرفتم. اصرار مي كرد خودش با اتوبوس شبرو برگردد، من و بچه ها صبح راه بيافتيم،كه مثلا من بتوانم بِيشتر بخوابم.

     ولي بدم نمي آمد اين ساعت رانندگي كنم. قديم هيچ وقت طلوع آفتاب را از دست نمي دادم. خيلي هم زياد از آن موقع نگذشته!

    ديشب دير خوابيدم. چطوري مي خواستم از بقيه مهمان ها معذرت خواهي كنم و بروم بخوابم. البته توي شلوغي كسي كاري به كارت ندارد ولي اگر هم عروسي را ول كني، بروي توي يك اتاق، سر و صدانمي گذارد. با اينحال يكي دو بار فكر كنم پلك هايم به هم رسيد. همين برايم كافي است.

     باد سرد صبح خواب را مي پراند. الان كه ديگر حتي سردم شده. انگار دارم خلاف جهت آب يك رودخانه سرد شنا مي كنم.

     دستم را به فرمان فشار مي دهم. راست تر مي نشينم. بچه ها سردشان نشود؟

شيشه ها را بالاتر مي دهم.

    مريم توي صندلي جلو سرش را به در تكيه داده و خواب است. روسري اش را توي صورتش كشيده كه باد اذيتش نكند. خيلي سعي كرد نخوابد. مي ترسد كنار دست راننده بخوابد.ولی من ترجيح مي دهم بخوابد. وقتي بيدار است حرف مي زند كه من خوابم نبرد. وقتي حرف مي زند خوابم مي گيرد. سعي كردم خيالش را راحت كنم. گفتم اصلا خسته نيستم. با اينحال مي ترسيد. چرت مي زد و مي پريد. گفتم آفتاب كه زد يك جايي نگه مي دارم كه صبحانه بخوريم.

     جاده قشنگي است، خمين-گلپايگان. دوبانده نيست، بر عكس سلفچگان -  دليجان-اصفهان، ولي خلوت است. پيچ هايش هم سرعت را نمي گيرد. يك زماني بيشتر از اين جاده رفت و آمد مي كردم. گلپايگان مي ايستادم كباب مي خوردم. بهارها هميشه بوي سنجد مي دهد اين حوالي...

توی راه نگه مي داشتم. يك شاخه سنجد مي چيدم مي گذاشتم توي ماشين، دماغم را پر مي كرد. اينقدر كه سرم درد مي گرفت...

     كفترخانه ها هنوز هستند. گاوها نيستند. صبح زود است. گندم ها را چيده اند. كاه را توده كرده اند.

    از «گوگد» رد شدم؟ نفهميدم. انگار خيلي وقت است كه رد شدم هيچ وقت نرفتم ارگش را ببينم. چرا نرفتم؟

    ...از اين جا به بعد، جاي جالبي براي صبحانه خوردن نيست. چند كيلومتري دارم تا موته و بعدبيست كيلومتر تا اتوبان 65 جنوب...

بيست کيلومتر جاده صاف بدون حتی يک پيچ .

    صداي ماشينم را دوست دارم.كيف مي كنم وقتي با يك نيش استارت روشن مي شود. انگار كه دستي به شانه رفيقي بزني و او در جواب دستي به شانه ات بزند. خب، من به ماشين مي رسم. از آب و روغن تا لنت و لاستيك. دوست دارم به ماشين ور بروم.

      توي صندلي عقب، گلي با دهان باز خوابيده . لوزه سوم دارد. دكتر گفته بايد عمل كند. زياد سرما  مي خورد. توي همين تابستان دوبار سرما خورده. بهار هم خواب است. تازه دوتا دندانش افتاده. كلاس نقاشي مي رود. ديروز بهانه مي گرفت  كه زودتر برگرديم. مي گفت از كلاسش عقب مي ماند...

       آسفالت لكه گيري شده، هرازگاهي ماشين را مي لرزاند. مريم انگار كه توي ماشين بدنيا آمده و همانجا هم خوابش برده.

  بهتر است بخوابد. خسته است. وقتی رسيديم من مي توانم بخوابم. ولي مريم بايد سر كارش باشد. اصلا چرا بايد كار كند؟ مگر من پول در نمي آورم؟ البته اعتراضی ندارم. مثل هميشه بچه ها را مي برد و مي آورد. غذا مثل هميشه آماده است.

    از وقتي كار مي كند روحيه اش بهتر شده؟ نه! قبلا يك  كم افسرده بود حالا يه كم عصبی شده. وقتي نگران است، چاق مي شود. از چاق شدنش مي شود فهميد كه نگران است...

     باجناقم ديشب مي گفت زن ها به نشانه اعتراض به مردها چاق مي شوند.

مريم وقتي از دست من ناراحت است يک جوری ظرف مي شويد كه سر و صداي ظرف ها در بيايد. از نوع ظرف شستنش مي شود فهميد يک  چيزي اش هست.

     دهات سر راه را كه رد مي كردم، تك وتوك آدم هايي آمده بودند لب جاده كه ماشين بگيرند. از خودم مي پرسم منتظر ميني بوس هستند يا فكر مي كنند ماشين شخصي توی اين دوره و زمانه سوارشان مي كند؟ آن هم اين وقت صبح...

    الان حداقل نيم ساعت است كه هيچ ماشين ديگری توی جاده نيست. آن موقع ها اينقدر هم خلوت نبود. حداقل چندتايي وانت مي ديدي.

الان كاميون و تريلي و وانت از اتوبان رفت و آمد مي كنند. همين الان اتوبان بايد شلوغ باشد . خوبي اش اين است كه آشغال و پلاستيك كنار جاده كمتر شده چون رفت و آمد ندارد . توی اتوبان هم مسافرها  همه جا نگه  نمي دارند و گرنه اطراف رستورانهاي بين راه هنوز هم پر از آشغال است...

    هوا دارد از سمت چپ روشن مي شود. چراغ های ماشين را خاموش مي كنم.

    تنها اشكال رانندگي توی جادۀ اين وقت صبح اين است كه پشه ها ماشين را به گند مي كشند. همين ديروز ماشين را شسته بودم. توي هواي دم ظهر پشه كمتر است. هر كدام از اين لكه هاي روي شيشه تا چند لحظه قبل يک زندگي کوچک بوده ولي حالا فقط يك لكه است. اين زندگي ها پدر ماشين را در مي آورند.

    شيشه ها را تا آخربالا مي برم. چند بار برف پاك كن را مي زنم. چشمم از باد خشك شده. حالا دارد مي سوزد. صاف تر مي نشينم...

    بايد براي صبحانه نگه دارم.ولی اگر هم نگه دارم بچه ها بيدار نمي شوند. خودم هم گرسنه نيستم. فقط كاش آدامس داشتم...

    از دور يک كيوسك مي بينم. از خودم مي پرسم تلفنش كار مي كند؟ امكان ندارد. اصلا تلفني هست؟ چرا به خودشان زحمت مي دهند و توي جاده كيوسك مي گذارند وقتي كه فرداي همان روز تلفنش را در مي آورند و مي برند؟

    از «موته» رد شدم؟ انگار كه رد شده ام.

يك ده فقير با يك معدن طلا !

    انگار كيوسك نيست ! ماشين است. چه عجب!سواري نيست .كاميون هاي اين جاده معمولا براي دهات سر راه مصالح مي برند. چراغ هايش روشن است. انگار از تونل در آمده.

    دارد چراغ مي دهد!

نور بالا ... نور پايين ... دوباره نور بالا .... نور پايين .

راننده هاي بيابان رسم هاي عجيبي دارند !

نور بالا ... نور پايين ...

نورش چشمم را مي زند. چشمم را تنگ مي كنم. باعث مي شود سوزشش كمتر بشود.  دوست دارم به نورش خيره بشوم.

     پلك نمي زنم.

... حالا دارد بوق مي زند. بوق مي زند و چراغ مي دهد. (چطور هر دو كار را با هم مي كند؟)

-بوق نزن لعنتی! مريم خسته است ... بچه ها خوابند ... .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :