داستانی از دانیال قندی

نویسنده : دانیال قندی
تاریخ ارسال : شانزدهم مهر ماه ١٣٨٩


حرام زاده

 

دانیال قندی



  همه جا سفید شده ، سرده! آروم  آروم راه میرم ! نمی دونم کفش هام رو کجا گذاشتم؟ پاهام رو حس نمی کنم!  نگاهشون می کنم ، سیاه شدن! پرسیدم چرا سم ندارم؟ زدن تو سرم ! گفتن حروم زاده ، داری! کم یونجه خوردی! خوب بیینی داری! یونجه خوردم ، خوب خوردم! اما سمی ندیدم! گفتن یابو! جات تو طویله است! بهم افسار بستن و بستنم به طویله! اون می خندید ! سم می کوبید و ریسه می رفت!

 

با دست هام خودم رو بغل کردم! دارم مثل سگ میلرزم! مثل اون بار! گفتن مادرت خراب بوده! حروم زاده ای! معلوم نیست از کدوم تخم و ترکه ای ! بچه بودم ، نفهمیدم ! ولی گازشون گرفتم ! گفتن سگ پدر! هاری !؟ بهم قلاده بستن و تمومه شب بستنم یک گوشه! تاریک بود! از دور صدای زوزه میومد ، خودم رو خیس کردم! ترسیده بودم ! مثل سگ میلرزیدم ! اون میخندید، سم می کوبید و ریسه می رفت.

 

ازش پرسیدم حروم زاده یعنی چی؟ خندید ، گفت یعنی تو ! گفتم تخم و ترکه ام چیه؟ گفتش ما!

 

چند روزیه بی خودی دارم راه میرم! می خوام دور باشم! هرچی دورتر بهتر! اما همه جا هستن! نگام می کنن! می خندن! صدای مژگان رو در میارن! . هیچی نخوردم! دیگه جونی ندارم! سرم درد می کنه ! انگاری یکی داره با پتک می کوبه ! همیشه میزدن تو سرم ! همه میزدن ! همه نه ! همه بجز بی بی ! بی بی خوب بود ! بی بی با بقیه فرق داشت ! می گفتن آخر عمر خل شده ! اما نبود ! اگه یه عاقل هم بود ، اون بود ! بی بی بود که اسمم رو صدا می کرد ! کتک که می خوردم با دست های چروکیده اش ، نوازشم می کرد. می گفت: تراب کاری به کارشون نداشته باش ، اونها هیچی نمی فهمند ! من که کاری به کاریشون نداشتم ! اون کرم میریخت ، سر من خالی می کردن ! از بی بی پرسیدم ، مادرم خراب بوده؟  لبهاش رو گاز گرفت گفت: زبون به دهن بگیر! دخترم گل بود ! قشنگ بود ! عین خودت ، چشم نداشتن ببینن ! جادو جنبلش کردن نمک به حروم ها!

 

از اون پرسیدم ! مگه من قشنگم ؟ خندید ! اما نه عین همیشه! گفت هنوز که زوده، بچه ای! بزار مرد شی، اونوقت نوبتش میرسه! پرسیدش من چی؟ گفتم تو؟ گفتش آره! گفتم من ازت می ترسم ! گفت نگفتم بچه ای ! مرد که شدی تو هم از من خوشت میاد !

 

تلو تلو می خورم، زمین لیزه! هی سر می خورم و میفتم زمین ! روی خاک ، روی برف ، روی گل ! وقتی بی بی مرد ، هوا ابری بود، بارون میومد ! پاهام گلی شده بود! اون می خندید ! من زار می زدم ! داشتم مرد می شدم ! اما عین بچگی هام  زار می زدم! وقتی خاک ریختن رو کفن اش ، تازه فهمیدم چقدر تنها شدم ! اون می خندید ! نفهمیدم به من ؟ یا بی بی؟ از کوره در رفتم ! داد زدم ، خفه شو!!! یکی محکم زد پشت سرم! همیشه میزدن ! زمین گل بود ! پاهام گلی شده بود. سر خوردم و افتادم تو قبر! تن بی بی عینهو یک چوب خشک زیرم صدا کرد ! مثل سگ ترسیدم ! مثل گربه ها چهار چنگولی خودم و پرت کردم بیرون ! اون می خندید ! سم می کوبید و ریسه می رفت!

 

دیگه رمقی واسه راه رفتن ندارم، الان خورشید باید بالا سرم باشه ! ولی حسش نمی کنم ! مثل خیلی از جاهای بدنم ، پاهام ، دست هام ، صورتم ! سردمه ! رو زمین ولو میشم و دستم رو به سمت خورشید دراز می کنم ، شاید گرم شم ! مثل اونباری که لپ مژگان رو بوسیدم .

 

بی بی که مرد دیگه خونه راهم ندادن! گفتن مژگان داره بزرگ میشه ! رختخوابی که روش بی بی مرده بود رو دادن دستم و گفتن یه جا تو طویله واسه خودت پیدا کن.

 

راست می گفتن ، مژگان داشت بزرگ می شد. این رو از پستون های زیر لباسش فهمیدم ! به نوک انگشتاش فلفل قرمز میزدن تا نخوردشون ، اما باز می خورد . دیگه کمتر میذاشتن دمپرش شم. اما تا چشم اون ها رو دور میدیدم می رفتم سراغش . می گفت اکه دایی ات بفهمه بد روزگاری سرت میاره! می گفتم : به درک !! یک بار صبح زود ، دستش رو گرفتم و بردمش تا دریاچه ! پاچه هاش رو زد بالا، رفت تو آب. مثل بلورسفید بود. بردمش پشت نیزار ها، با چشای درشت و سیاهش بهم زل زده بود ، دو تا دستش رو محکم گرفتم و یک بوس به لپ هاش زدم ، تنم مثل تنور نونوایی گر گرفت ! یک جیغ کوتاه زد، گفت: چیکار می کنی؟ اگه بابام بفهمه!؟ گفتم : به درک!! دستهاش رو گرفتم و یک بوس دیگه بهش زدم . گونه هاش گل انداخت بود ، اما دیگه باهام حرف نزد . منم باهاش حرف نزدم، یعنی روم نشد. وقتی برگشتیم باباش دم در بود، گفت حرمزاده کدوم گوری رفته بودین؟ هنوز حرفش تو دهنش بود که با کمربند به جونم افتاد و سیاه و کبودم کرد.

 

دارم لب هام رو حس میکنم! هنوز بوی مژگان رو میده ! و بوی....

 

شب بود، داشتم از درد به خودم می پیچیدم ، اومد سراغم ، اینبار نمی خندید ! اومد طرفم ! گفت امروز چه غلطی کردی مادر مرده؟ گفتم هیچی ! گفت هیچی؟ همون هیچی رو با من بکن !

اومد طرفم ! با چشاش بهم زل زد! چشاش مو رو به تن آدم سیخ می کرد. نزدیکم شد ! تو جام میخکوب شدم  ، لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد ، بوی تعفن می داد. چشمام رو محکم  بستم ، نمی خواستم ببینم ، حرکت سرد لبهاش رو حس کردم.

 

همون شب گفت طرف مژگان نرم! و گرنه همون بلایی سرش میاد که سر مادرم اومد.

گفتم مادرم چی شد؟ گفت وقتی عروس بابام شد ، خوب عروسی نکرد! این شد که آل زده شد و پای تو رفت!

 

نمی دونم چند وقته اینجا پهن زمینم ! واسه خورشید هم عین من دیگه نایی نمونده ، چشام نمی بینه ! نمی دونم از ضعفه یا از برف ! فقط سفیدی میبینم و سفیدی ! دنیام رنگ لباس اون شده ، سفیده ، اما زیرش...

 

یک صبح مه گرفته بود . اومد سراغم ، سر تا پا سفید پوشیده بود. تور سفید انداخته بود رو سرش ، صورتش رو کثیف گلی کرده بود . گفت قشنگ شدم؟ الکی گفتم آره ! چی می گفتم؟ گفت: نگفتم مرد بشی تو هم ازم خوشت میاد! گفت عروس کشون شونه ، گفت منم بایست باشم ، خواست باهاش برم ، نخواست من رو با خودش برد. همیشه همینجوری بود ، وقتی یه چیزی می خواست انجام می داد. رفتیم ، رسیدیم به همون دریاچه که پشت نیزار هاش لپ های مژگان رو بوسیدم و گر گرفتم. من رو درست برد پشت نیزار هاش!

 

خیلی های دیگه اونجا بودن ، همه دور یک تخت با تور سفید جمع شده بودن و نگاه می کردند. خیلی هایی که نمی شناختم  و بعضی ها که میشناختم! از جعفر آقای دلاک گرفته ، تا مشت قاسم ، حتی کدخدا ، اون هایی که سفید پوشیده بودند سم داشتند ، بقیه پا! گفتم اینها اینجا چیکار میکنن؟ گفت : همه ی این حرومزاده ها برادر و خواهر ها تند!

 

پرسیدم اینجا چه خبره مگه؟ خندید و گفت : عروسیه دیگه! عروسیه مژگانه و بابات ! اون هایی که لباس سفید پوشیده بودند می خندیدند ، سم می کوبیدند و دیوانه وار می خندیدند.


همه جا سفیده ! دارم داد میزنم! اما صدام در نمیاد ، درد دارم! نه از سرما ، نه از ضعف. صدای مژگان تو گوشمه! داره منو صدا می کنه! از من کمک می خواد! دارم می دوم! اما سر جام میخکوب شدم! مژگان داره درد می کشه ! من دارم درد می کشم ! مژگان داره جیغ می کشه. روی زانو هام افتادم. دارم می لرزم ! مژگان داره گریه می کنه، داره زجر می کشه ! شونه هام بالا و پایین میره! عربده می کشم ! اما صدام رو نمی شنوم ! مژگان از حال میره ! من به زمین نزدیک میشم، دوباره همه جا سفید میشه...

پهن زمینم، هنوز تاریکه! بوی یونجه رطوبت خورده میاد. بوش و مزه اش مثل کف دستم می شناسم. یکی صدام می کنه! چشام بسته است، هیچ جا رو نمی بینم! نمی خوام ببینم! صدای مژگانه! منو به اسم صدا می کنه! چشام رو باز می کنم ، بالا سرمه، ازش می پرسم اینجا چیکار می کنه؟ صداش آرومه! میگه دو ماهه خون ندیده! نمی فهمم! شکمش رو میزنه بالا! دستم رو میزاره رو شکمش ، میگه بالا اومده؟ حرفی نمیزنم! لال شدم! صورتش مثل گچ سفید شده. هاج و واج داره نگاه می کنه! میگه این یعنی مال اوناست؟ می گم بی بی می گفت حنا خوبه! انگشتاش رو نشونم میده! ناخون هاش رو خورده! تا ته خورده! نوک هاش زرده! می گه خوردم! افاقه نکرده... بغض کرده، داره گریه می کنه! می گم نکن! درست میشه! سرش رو انداخته پایین ، میگه به بقیه چی بگم؟ بگم بچه ی اوناست؟ بگم من... بهش می گم  بگه کار من بوده! من گردن می گیریم! مات نگام می کنه! میگه بابام می کشتت! می گم نترس، نمی میرم ، آبرو شون از جونم براشون عزیز تره! نگام میکنه! حرفی نداره ، چی بگه؟ سرشو میزاره رو سینم ، داره گریه می کنه! دستم رو آروم میارم پشتش. با بغض میگه بچه ام چه موجودی میشه؟ آروم میگم ، یکی مثل من !

هوا تاریک شده ، دیگه هیچی نمی بینم ، حتی سفیدی ، همه جا سیاه سیاهه. بدنم رو حس نمیکنم، میگه بیا جلو تر ، خودم رو نگاه می کنم، هیچی تنم نیست ، تن اون هم بجز یه تور سفید که انداخته روی سرش .میگه دیدی گفتم نوبت ما هم میشه ،  یه چرخ میزنه ، تورش به هوا بلند میشه و میگه بالاخره عروس شدم! داد میزنه! جلو تر! میرم جلو تر، بهش نزدیک میشم ، بوی تعفن میده ، صداش تو گوشمه، اگه خوب باهام عروسی نکنی، همون بلایی سر مژگان میاد که سر مادرت اومد. یاد مژگان میفتم ، یاد دریاچه ، یاد وقتی که لپ هاش رو بوسیدم و مثل تنور نونوایی گر گرفتم، درد دارم ، اما خفه می مونم، باید خفه بونم... دیگه بدنم رو حس نمی کنم.

نمی دونم مردم ، یا دارم می میرم. هیچی نمی بینم ، هیچی نمی شنوم ، هیچی حس نمی کنم. مثل وقتی که تن مژگان رو کردن تو گور ، تازه وقتی خاک کفنش رو پوشوند ، باور کردم مرده. فقط نگاش می کنم ،داره دور تر و دور تر میشه! داره میره! قرار نبود ! اون گفته بود نمی میره ! خیلی ها اومدن ، خیلی هایی که می شناسم ، از جعفر آقای دلاک گرفته ، تا مشت قاسم ، حتی کدخدا. اونایی که سیاه پوشیدن پا دارن بقیه سم! داد میزنم گمشین!! دارن میخندند . می خوام بزنمشون ،بر بر دارن نگام می کنن ، دارم میرم طرفشون ، یک پام میلنگه ، دستم رو بلند می کنم ، یکی جلوم رو میگره ، جعفر آقای دلاک من رو میبنده یک گوشه ،کدخدا داره به مشت قاسم میگه ، مراقبش باید بود ، طفلی دیوانه شده ، اون داره می خنده ، سم می کوبه و ریسه میره! دهنم رو باز می کنم و به همشون فحش می دم . بابای مژگان داره میاد طرفم ، سرم درد می گیره ، همه جا سیاه میشه....

دارم سعی می کنم خودم رو تکون بدم ،انگاری یخ زدم ، از جام تکون نمی خورم ، چشام رو باز می کنم، به یک درخت بسته شدم ، یکی میاد طرفم ، نزدیکم میشه ، تاریکه ، از دور صدای زوزه میاد . یه چراغ گرفته دستش، یک زنه! میدونم دیدمش ولی نمی شناسمش ، صدای گریه یک بچه بلند میشه ! میگم مژگان ! بچه رو نشونم میده! میگه پسر توه ! نگاش می کنم، چشاش عین مژگان درشت و سیاهه ، می پرسم اسمش چیه؟ میگه تو باید بزاریش.. فکر می کنم ، میگم محمد ، می خوام همه به اسم صداش کنن...

اطرفم سفید شده ، باید صبح شده باشه ، چشام رو می خوام باز کنم تا خورشید رو ببینم ، زورم نمی رسه، انگار بالاخره داره تموم میشه، می گفتن  درد داره ! اما هیچی نمی فهمم. میگم چشم هاش رو باز کنه ، خورشید اذیتش میکنه، آروم آروم چشم هاش رو باز میکنه، روبروی دریاچه است. چشاش برق میزنه ، بدو بدو میره طرفش ، کفش هاش رو در میاره ، پاچه هاش رو میزنه بالا، مثل بلور سفیده ، سرش رو بر می گردونه و می پرسه میشه رفت توش؟ با سر بهش جواب می دم. از ته دل می خنده.

  باد داره از لای نیزار می وزه و اون ها رو به رقص در آورده. خورشید همه جا رو طلایی کرده .من دستش رو محکم گرفتم ، با چشام های درشت سیاهش داره بهم زل میزنه، بهش نزدیک میشم ! لب هام رو میزارم روی لپ گل انداختش ، چشام بی اختیار بسته میشه، مثل تنور نونوایی گر میگیرم ، چشمام رو باز می کنم ، همه جا همرنگ چشم هاش شده....

 

شهریور 88 تهران


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :
 



ارسال شده توسط : baran
آدرس اینترنتی : http://

vosaate roohetoon sotoodanist