جایگاه عناصر شعر در آثار محمود دولت ‫آبادی
فاطمه محسن‫ زاده

نویسنده : فاطمه محسن‫ زاده
تاریخ ارسال : دوازدهم شهریور ماه ١٣٩٨


جایگاه عناصر شعر در آثار محمود دولتآبادی

 فاطمه محسنزاده        

_____________________________

 

      اصطلاح بیان شاعرانه در مورد شیوۀ بیان و نثر برخی از داستاننویسان به کار میرود، ربطی به شعر ندارد و منظور از «بیان شاعرانه» بیانی است که تا حدّ ممکن لطیف و نرم باشد. داستان میتواند در لحظههایی، شعر را به خدمت بگیرد. در این مورد میتوان از «آهوی بخت من گزل»، اثر محمود دولتآبادی، نام برد.[۱]

   تصاویر خیال نوشته را غنیتر میکند. برای برخی از نویسندگان استفاده از استعاره و تشبیه، طبیعی است، عدّهای هم با تأمّل و برنامهریزی ماهرانه از این تصاویر استفاده میکنند و بسیاری نیز ارزش تصاویر را نادیده میگیرند.

   نگارش رمان از انعطافهایی برخوردار است؛ بهعنوانمثال در رمان میتوان عناصر شعر را به کار گرفت و از زبان بهرۀ کافی برد و آن را به شکلی فاخر و غنی ارائه داد. اینگونه نثر فاخر، اغلب بی آنکه محتوا را از بین ببرد، به نظم و ترتیب جملات کمک میکند، امّا باید از این شیوه، بهگونهای مؤثّر استفاده کرد و نه به طور دائم. نویسنده باید توجّه داشته باشد که نباید نمایش قریحه وسبک وی، اهمّیّتی بیش از محتوا پیدا کند؛ به بیان دیگر خواننده اوّل باید محتوا را بفهمد و بعد متوّجه نثر شود.[۲]

اغلب در توصیفهای داستانی، از عناصری مانند تشبیه و استعاره برای واقعیتر و ملموستر کردن تصاویر استفاده میکنند.

یکی از تمرینهای بسیار خوب برای رعایت اختصار، تقلیل صحنههای طولانی به شعر سپید و مختصر هفده کلمهای یا حتّی کمتر است، البتّه در اینجا منظور خلاصه کردن طرح صحنه است و نه مضمون؛ چراکه خلاصه کردن مضمون، کار سادهای است. نویسنده با تمرین تقلیل صحنه به شعر سپید کوتاه میفهمد که چه مقدار از نوشتهاش زیادی است؛ در این حالت احتیاجی به جزئیات نیست. با استفاده از قالب شعر سپید میتوان صحنه را بازسازی وزاویه دید آن را حذف کرد، البتّه قرار نیست با این کار راه و رسم شعرِ سپیدگویی را بیاموزیم، بلکه به این وسیله میتوانیم از عادت سنّتی درازنویسی دست برداریم.[۳]

دولتآبادی در داستانهایش از این شیوۀ تصویرسازی بسیار استفاده کرده است:

«برق تیغۀ کارد، در آفتاب سرخ. آستین و رخ و شانه، خونین بود. پوز و پیشانی و پلک، خونی. پشنگاپشنگ خون در غبار آفتاب. پاره پارۀ کویر، پاره پارۀ سراب، جامهای سرخ آینه، آفتاب و خاک و شورزار، ارغوانی و بنفش و زرد بود. رنگها به هم درآمده، ز هم گریخته، گسیخته.  این زمین و آسمان، مگر نه سرخ بوده است پیش از این؟ تفت باد، تفت باد میدمد. باد، هر چه باد! کار یکسره، جدال یکسره. باد، هر چه باد! زیر گردن شتر. شاهرگ. جای جا. ضربهای بهجا. درست در جناق سینه.»[۴]

    او در این مورد می گوید:«بله، درواقع درگیر وجد میشوم، در پیوند با تصویری که دارم میبینم؛ و آن تکّهای که "پارهپاره. آفتاب ، پارهپارۀ سراب"اینها درواقع بیان وضعیت حال عبّاس است در حال گریز از پیش لوک که در آن گریز و فرار، تمام اشیا تکّهپاره دیده میشوند و بعد به مناسبت وضعیت، درواقع راه از یک سربالایی، ماهور ملایم بالا میرود و دوباره فرود میآید و برمیگردد به راه هموار و کاملاً در ارتباط با حرکت خود داستان.»[۵]

  استفاده از ایجازی شعرگونه در توصیف این صحنه نیز دیده میشود:«برف بند آمده بود. آسمان ساکت بود. دمکرده و ساکت ابر فشرده و یکدست، همچنان روی آسمان ایستاده بود. بامهای زمینج، گنبدی و بانوجی*، همدست از برف بود؛ سفید. کلاغها، کلاغها. خطّ سیاه بالها بر سفیدی همدست: قار، قار.تکوتوکی مردم، روی بامها. کبود، کبود. نقطهای کبود، مردها بودند، پوشیده در چوخار و پاتاوه. پارو به دست و دست به دستکش یا پوشیده در تکّهای کرباس، در آستر یک جیب کهنهپالتو. سرها پوشیده در شال و کلاه، کمرها بسته به شال و به تسمه یا به ریسمانی کهنه. جابهجا یک زن. بخار دهنها، دودی دمان از هیزم ترسوز سوز اجاقی در باد، بر زمینۀ سپید برف. شیهۀ به شوق آغشتۀ جوانی از کلۀ زمینج. سکوت سوراخ میشد. صدا در صدا، از این بام به آن بام. گفتگوهای بلند بر بستر بخار دهان.»[۶]

    به چند نمونۀ دیگر از این صحنهها که مختصر و شبیه به شعر سپید هستند، اشاره میکنیم:

«وجد! غلیان رها شدن. شور سرگشتگی. فوران ناگهانی نیروهای نهفتۀ درون. پندار باززایی. باری، یکبار دیگر به خود آمدن. باوری یا دست کم میل به باور بازیافتن دوبارۀ خود. غلیان. بروز گمشدههای شوقانگیز  آدمی، بی آنکه خود از پیش خواسته باشد یا آنکه خود از پیش دانسته باشد. غافلگیرِ خود شدن. به جوش آمدن، بیتوان یا میل آرام داشتن خود. برکشیدگی، برکشیده شدن. فراز رفتن، فرا رفتن. جستن و جهش ناهنگام و صد البتّه بیدوام. وجد آدمی. حال. تجلّی هولناک شوق.»[۷]

«بیزار و کنجکاو؛ تحقیرشده و محقّرشمار. پرنفرت و بهحسرت. انزجار و شوق سرکوبشده. شوق و انزجار میل به بودن و گریز از بودن. بهانهجویی. بهانهجو، پررنج، کینهتوز و بیگانه. بیگانه با خود. بیگانه با خانه، بیگانه با خانمان، بیگانه با برادر، با پدر، با کسان و همالان، بیگانه با دیگران، بیگانه با قلعهچمن و مردم قلعهچمن، از دوست تا دشمن. پس، دشمن. از آن  بر مرز بیگانگی، مگر از دیوانگی و به دیوانگی، چندان درنگ نتوان کرد که یا به خویشی پای بایست برآوری، یا به خصومت دست بایست برآری. اکنون، خصومت…»[۸]

«دشت سبز نای تنگی داشت. سبزۀ نورس، جابهجا گلبوتهای بر خاک فرش کرده بود. رنگ خاک و سبزه، درهم. خرمایی و سبز. خرما و علف. جابهجا بوتهای بلقست* جابهجا بوتهای جیگریز** همه جا عطر خاک بارانخورده. ردّ پاها بر خاک ملایم. خاک، خمیر ورآمده. چشمهای تیز و خیره، بوتههای خوارای علف ابر میچیدند و در بال پیراهن خود جا میدادند، با نگاهی گهگاهی به هم، پنهانی. باز، جستجو، تیزتر. رقابت پوشیده. طبیعی ذات کار، که گاه برهنه میشود، عریان. بسا که به کینه انجامیده است.»[۹]

      یکی از مواردی که در داستانهای دولتآبادی بسیاردیده میشود، استفاده از «تشخیص» یا «جانبخشیدن به اشیا» است:

«تودههای ابر آسمانی را غافلگیرانه به تسخیر درآورده بودند. انبوه ابرها بی آنکه غرّشی از برخوردشان برآید، روی شانۀ یکدیگر سوار میشدند و در آغوش هم فرو میرفتند.»[۱۰]

«دلهره وگمان، بدگمانی. سکوت خفته، نهفته. قلعهمیدان حتّی خمیازه نمیکشد.»[۱۱]

نویسنده درعبارت زیر از تشخیص و حسآمیزی استفاده کرده است:

«تن تابستانۀ شب به ابریشم صدای دختر، انگار نوازش مییافت.»[۱۲]

«گیسوان رهاشدۀ مارال بر شانهها و بازوان، چشمان شب را میزدند.»[۱۳]

«شهر در گریۀ خود بیسلاح شد؛ و چون بیسلاح شد، خواری رسید.»[۱۴]

    دولتآبادی با استفاده از تخیّل به پدیدههای طبیعی جان میبخشد که به چند مورد از آنها اشاره میکنیم. توصیف تابش آفتاب روی برف با استفاده از تشخیص:

«تابش آفتاب، بر سینۀ سپید برف.

نرمههای نور، پاشخورده، پشنگنده، درخشان بازمیتابد و در آیینۀ چشمها به هم درمیشکند. چشمها از شکستن نور در خود، خسته میشوند؛ پلکها دزدانه به هم میرویند، نگاه از برفآفتاب میرمد و در آبی یکدست آسمان رها میشود. رها، همآغوشی برف وآفتاب به هم وامیهلد؛ بگذارشان با هم بگذارشان از هم بچشند. تنهاشان ارزانی هم.

آفتاب پایانۀ زمستانه.

بیخ گوش اسبها عرق کرده بود. پشت ابروها و کنار شقیقۀ قدیر هم عرق کرده بود و نفسنفس میزد.»[۱۵]

استفاده از تشخیص و تخیّل:

«پگاه. نسیم سپیدهدم نیشابور.

بلقیس چشم گشود ، روی جا نشست واز دهنۀ در، بیرون را نگاه کرد ، هوای بیرون خاکستری بود .

پاک و زلال .

انگار هوا در آبی روان تن شسته بود. غسل کرده بود. بلقیس برخاست و پیش از همه جایش را جمع کرد و کنار دیوار گذاشت و بعد در حالی که شلیتهاش را صاف میکرد از در بیرون رفت.»[۱۶]

توصیف صبح با استفاده از تشبیه وتشخیص:

«با این همه صبح زیبا بود. برهنه بود و زیبا بود. پوستی لطیف و تُرد داشت؛ چنانکه دست تو را به نوازش تن تردش وسوسه میکرد. میخواستی ببوئیش؛ همانگونه که بناگوش زنی زیبا را میخواهی ببویی. کششی مستانه داشت. صبح مست. به خویش میخواندت. به دامان خویش ستارههایش کمکم رنگ میباختند. ورمیپریدند. محو میشدند. تکرار بازیِ کودکانه. گم میشدند تا باز پیدا شوند. آبی سحر دوامی نمیآورد. رنگی بود که به آب سپیده شستشو مییافت. دمی دیگر، همه چیز در دستهای روشنایی جای میگرفت. لبخند روز، آفتاب میآمد و پیش از آنکه بیابد نادعلی باید وضو میگرفت.»[۱۷]

«بادی هم ازآن تیره که بر چهرۀ زیبای یزد تن میکشاند و در سرپنجۀ نخلهای طبس میپیچد.»[۱۸]

«سینهخیز و آرام، ماه پهنۀ ابرهای پراکنده را مینوردید و راه خود میرفت.»[۱۹]

     دولت آبادی گاهی از «پارادوکس»* نیز استفاده میکند:

«حالا صوفی، دختری که در بودی مدیار، هر کس به قوارهای او را در نظر آورده بود، پیش رویشان بود. نیلوفری سوخته، به غم آغشته، پریشان و آشفته، وامانده سودایی نافرجام، دیدارش خاطرۀ مدیار پرخروش را زنده میکرد. هم ازاینرو دختر عزیز و نیز دلگزا بود. خوشایند و زهرآگین، خشمآور و مهرانگیز…»[۲۰]

استفاده از پارادوکس:

«چه مردانی این خشتها را به کار زده، در هم چیده، و کدام مردان خشتافکن، خشتهایی چنین را بالا پراندهاند؟ میبایست غولهایی بوده باشند، آن مردان، مردان گذشته. غولهای زیبا. دستار بر سر پیچیده، بال قبا به کمرزده، پاچههای ورمالیده، ساق دستها به مچپیچ بسته، چکیدگان زحمت.»[۲۱]

استفاده از «استعاره» هم در آثار او به چشم میخورد؛ بهعنوانمثال در عبارت زیر منظور از «سرو سوخته»، شیرو و در سطر بعد «خورشید» استعاره از مدیار است :

«دست گل محمّد بر شانۀ شیرو به مهر نشست. سرو سوخته سر فروخمانید.»[۲۲]

«شب بی تو، بی ستاره باد، خورشید من!»[۲۳]

در آثار دولتآبادی علاوه بر تشبیههای محلّی، از تشبیهات دیگر نیز استفاده شده است:

«مهتاب بود. مهتاب، ملایم و نرم، چون حریری سپید روی نازکای برف، بر بیابان و بر سروگوش بامهای قلعۀ برکشاهی، تن کشیده بود.»[۲۴]

دولتآبادی در منظرۀ زیر توصیفی را با استفاده از «تخیّل» و«تشبیه» ارائه داده است:

 

«روی آب سه مرغابی، پنداری خشکیده مانده بودند. دیوار کهنه، یال شکسته دیوار از پوشِ پردۀ آفتاب به رنگ سبوی مینمود. درخت کهنه بیرنگتر از سپیدهدم وآب رونده سردتر. خاک و آفتاب، هم سرد. هیچکدام انگار که همدیگر را وانمیگرفتند؛ و هیچ پدیده را شوق به دیگری و هیچ پدیده را جاذبه با دیگری نبود. هرچه، سرد. هرچه، بیرمق و بیزار، هرچه، ولنگار.»[۲۵]

برای روشنتر شدن مطلب چند مثال دیگر در این مورد ذکر میکنیم:

«مشهد. ماشین باری با کنارههای سیمی و راه قدیمی کاروانرو. بوی نفت و بنزین و روغن و دود با خاک راه، چنانکه تا شب شود، انگار چادری از خاک روی تن و روی زوّار کشیده شده. سامون را که از خواب بیدار میکنند، ماه بالای سر کامل است، مثل آب چشمه میدرخشد.»[۲۶]

«نزدیک غروب است که خورشید با چارقد سفید وشلیتۀ پیراهن آبی گلدار، مثل یک عروسک پاکیزه کنار سکّویِ در خانه ایستاده است.»[۲۷]

«شب و سرما. ستارههای کویری جام شکستهای هستند واریخته در همه جای آسمان.»[۲۸]

«آن مرد صورتی مسخشده داشت و بینیاش با آن بالهای واگشوده به مشتی گرهشده میمانست که درست میان صورت نشسته باشد.»[۲۹]

«نیستانی کوچک، سبزنایی تیره. مانند به دستهای زن، با جامههای بلند.»[۳۰]

توصیف زیر یک توصیف شاعرانه است که جزئیّات ظاهری شخصیّت را در نظر خواننده مجسّم میسازد:

«هر لحظهای که به یاد او میافتد، نمیتواند به زیبایی کمتر از یک گل صورتی بیندیشد، مگر اینکه فکر کند لاله از گل جوانتر بود و به شکوفههای بهاری سیب میمانست از سپیدی و لطافت و چشمان او حتّی بدگمان نبود در زیر ابروان روشن وآن پیشانی صاف و سپید، و پرتو چشمهایی که تمام چهرۀ خوشوارۀ او را روشن میکرد وتهرنگ خون گرم بر گونههای زلال و سپیدش حالتی درخشان مییافت، مثل یک خندۀ نیالوده بر لبان گلبهی در آرایش سیب نارس زنخدان که تا گردن خوشتراش و بلورین او قوسی ملایم را میگذراند و جایی که آن تن باکره در پیراهن پوشیده میشد، نگاه از برآمدگی دو سیب کال فرو میلغزید و میپیوست به دستهای کوچکی که اصلاً تکیده نبود که اصلاً آفتابخورده و به هیچوجه پینهبسته نبود و همواره به ماهیهای سپید و کوچک و زیبایی مانند بودند تروتازه و پاکیزه و سرشار از تپش بلوغ، دستانی آویخته از دو سوی قامت خوشتراشی که طنین بلوغ داشت با راه رفتنی سرشار از سلامت وحجب.»[۳۱]

کلام دولتآبادی در توصیف زیر کاملاً شاعرانه شده است:

«دشت نیشابور، دشت کهن. دشت هزاران  کاریز. بخشاینده. دشت دلاوران به خاک افتاده…گندمزارانت به خون تپیده،

باروهایت، خانههایت، باغستانهایت به خون تپیده است!

پستان مادرانه تو چگونه بخشکید، ای دشت؟

پهنۀ خاوران را میتوانستی به نان و به انگور، سیری بخشی.

از  باغستانهایت خارها روییدند.

چشمۀ کاریزهایت کور شد. به تنت آتش درافتاد؛ تو سوختی، ای دشت!

دود از اندامت بر آسمان است، درد استخوانهایت را میشنوم.

خاک مینالد. خون از کاریز بر میجوشد.

در جویبارانات. خون واذان جاریست.

انگورستانهایت شراب نمیبخشند.

عقیم؛ ای دشت نیشابور!

از چشمانت خار روییده است.»[۳۲]

وقتی «گلمحمّد» در مرگ «مدیار» ناله سر میدهد، آوای او را به صورتی شاعرانه میشنویم:

 

«به جان ناله و دردمند میخواند، گلمحمّد. آوایی به درد در ژرفای جان و گاه خروش به خشم که در تنورۀ دل درمیپیچد. دیگر صدا نیست. تن و هفت بند تن، خودِ صداست. فریادی خاموش بر گسترۀ شب و دشت. انبانی از هیاهوی در هم فروکوفته. تیرۀ پشت از درد تیر میکشد غم!

کجا برم این غم، مدیار من؟ کجا برم این غم؟

در اندوه تو، کلیدر سیاه به تن کرده است،

شب، سوگوار جوانی توست؛

کاکلات خونین است، مدیار.

 

کجا برم این غم؟

گوزن کوهی، مدیار من!

جوانم! رشیدم! عیِّارم!

عیار بیپروایم، مدیار من!

خون تو مدیار، به رویۀ گیوۀ پسر بلقیس نشست کرده است.

خونت گرم است هنوز، گرم.

پای من، پای گلمحمّد گرما گرفته؛ گرما از خون کاکل تو، مدیار!

کاکلات خونین است، مدیار!

...

حرام باد بی تو، سایهساران درّههای کلیدر، شبخوانی و اسب تازان دشت؛

خروش مستانه وسرودهای بیابان!

گو مرده باد بی تو جلای جوانی؛ شبتابی نگاه مست غزالان!

شب بی تو، بی ستاره باد، خورشید من!»[۳۳]

    محمود دولتآبادی در آثارش، بهخصوص کلیدر، اغلب با حسّی موسیقایی با کلمات و عبارات برخورد میکند که میتوان در مقالهای جداگانه، بدان پرداخت. اودر مورد اینکه آثارش، گاهی به شعر پهلو میزند، میگوید:«من اعتقاد دارم که در درون هر نویسندۀ ایرانی، یک شاعر هم وجود دارد که می تواند در کار نویسنده کشف بشود و تجلّی بیابد یا میتواند فراموش و گم شود.» [34] دولتآبادی برعکسِ این موضوع، نویسندگانِ درون شعرا را غالباً نویسندگان خوبی نمیداند.

او به این زبان نامتعارف و متمایز آثارش آگاهی دارد و در مورد مخاطبان کلیدر نیز معتقد است که این شیوه:«چهبسا برای بعضیها سکتهای در شروع ایجاد کند، امّا پیش که برود، خود متوجّه خواهد شد که این رمان را جز با این زبان نمیشد و نمیبایست بیان کرد و نوشت.»[35] نکتهای که بسیاری ازخوانندگان آثارش نیز بدان اذعان دارند.

پاسخ اینکه آیا محمود دولتآبادی چنین شیوهای را به دیگران هم توصیه میکند یا نه، در این سطرها میتوان یافت:«…امّا اینکه من به استناد تجربیات خودم، حکم قطعی صادر کنم دربارۀ اینکه نثر معاصر الزاماً باید شعر را در خود داشته یا نداشته باشد، کاری است دور از خرد و توصیه کردن هم بخردانه نیست، پس آنچه من میگیرم فقط بیان حس و ادراک خودم هست از یک مفهوم و آن اینکه درون هر نویسندۀ ایرانی، یک شاعر بالقوّه وجود دارد که نویسنده، اگر به نیاز کشف شاعر درون خود در جریان کارش برسد و مجموع  شرایط کارش ایجاب کند، میتواندآن را یار خود بداند و از او کمک بگیرد و این یک استنباط است و نه توصیه؛ بنابراین اشکال زبانی معاصر به تبع منش و سبک و سیاق هر نویسنده و سرایندهای طبیعی است که متفاوت و متنوّع باشد، همچنان که فینفسه هست و اگر حق باشد که انسان سلیقۀ خود را به دیگران پیشنهاد کند، در آن صورت من، همانطور که هر آدم واقعبینی، همچنان جانبدار تنوّع و شگردهای متفاوت بیان ادبی هستم، منهای تقلیدهای بیمزه ازآخرین شکلهای ارائهشدۀ جهانی.» [۳۶]

 

    در اینکه در رمان عرصۀ ورود به عناصر شعر برای نویسنده وسیعتر است، شکّی نیست، امّا این مورد بستگی به آگاهی و تسلّط نویسنده بر واژهها دارد و غنای دایرۀ واژگان او. اینکه این عناصر در خدمت محتوای داستان قرار بگیرند و دستاویزی نباشند برای خودنمایی شاعرانۀ یک نویسنده. این عناصر چنان باید در متن بنشینند که بهعنوانمثال، در مورد اثری سترگ، چون کلیدر، اغلب اذعان دارند که جز این نباید میبود؛ هرچند که برخی نیز به زاید بودن چنین توصیفهایی که ممکن است موجب ملال خاطر عدّهای از مخاطبان گردد، اشاره دارند، امّا شاید بتوان گفت دولتآبادی با آگاهی و نیز علم خویش نسبت به کلمات، از این شیوه بهره جسته است و آثاری عرضه نموده است که به جایگاه خویش، چنانکه شایسته است، در ادبیّات داستانی ما دست یافتهاند. همچینن به استناد سخنان او درمی یابیم وی لزوماً و به طور قطعی، استفاده از چنین شیوهای را به دیگر علاقهمندان داستاننویسی پیشنهاد نمیکند، مگر آنکه مجموعهشرایط اثر ایجاب کند و در خدمت متن داستان باشد.

 

 

 

______________________________________

 

منابع

۱ـ ابراهیمی، نادر: ساختار و مبانی ادبیّات داستانی، چاپ دوم، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی،۱۳۷۷، ص ۳۴۶.

2ـبیشاپ، لئونارد: درسهایی دربارۀ داستاننویسی، ترجمۀ محسن سلیمانی، نشر زلال، تهران ۱۳۷۴، صص ۵۱ ـ 50.

۳ـ  همان، صص ۳۱۳ ـ۳۱۱.

 

4 ـ دولتآبادی، محمود: جای خالی سلوچ، انتشارات جاویدان، تهران ۱۳۶۵، ص ۲۸۷.

5 ـ چهلتن، امیرحسن  و فریاد، فریدون: ما نیز مردمی هستیم، چاپ دوم، نشرچشمه و نشرپارسی، تهران ۱۳۷۳، ص ۱۸۲.

*.  بانوج: ننو؛ گهواره.

6 ـ دولتآبادی، محمود: جای خالی سلوچ، صص ۱۲۲ـ121.

7 ـ دولتآبادی، محمود: کلیدر، چاپ سوم، نشرپارسی، ۱۳۶۳، ج۵، ص ۱۵۱۱.

8 ـ همان، ص ۱۷۶۷.

*. بِلقَست: علف خوارا؛گل بلقیس؛ بلقس؛ برغست (اسفناج وحشی). این گياه اندكي تلخ و تند است، امّا قبل از به‌گُل‌نشستن، می‌توان برگ‌هاي بهارة آن را چيد و به‌عنوان سبزيِ آش استفاده کرد.

**. جیگریز: علف خوارا؛ سبزی شبیه سبزی جعفری که در حاشیۀ زمینها و محلّ عبور آب می روید و باطراوات و خوشمزه است.

۹ ـ دولتآبادی، محمود: جای خالی سلوچ، ص ۱۹۷.

۱۰ـ همو: کلیدر، ج۹، ص ۲۳۰۵.

11ـ همان ، ج۱، ص ۲۷۱۹.

۱2 ـ همان، ج۶، ص ۱۵۲۴.

۱3 ـ همان، ج۷، ص ۱۹۶۹.

۱4 ـهمان، ج۱۰، ص۲۶۲۵.

۱5 ـ دولتآبادی، محمود: کلیدر، ج ۳ و۴، ص743.

16 ـ همان، ج ۱، ص 89.

17 ـ همان، ج۳، ص 733.

18 ـ  همان، ج ۱، ص ۷۴.

19 ـ دولتآبادی، محمود، کلیدر، ج۱، ص ۲۳۴.

* تصویر پارادوکسی یا ترتیب پارادوکسی آن است که دو کلمۀ متناقض با یکدیگر ترکیب شوند(میرصادقی، جمال و میرصادقی، میمینت: واژهنامۀ هنر داستاننویسی، کتاب مهناز، تهران ۱۳۷۷، ص ۴۹).

20 ـ دولتآبادی،  محمود: کلیدر، ج ۱، ص ۳۱۳.

21 ـ همان، ج۳، ص ۷۸۸.

22 ـ همان ، ج۸ ، ص ۲۱۰۹.

23 ـ همان ، ج۱، ص ۱۸۸.

24 ـ همان، ج۳، ص ۷۲۱.

25 ـ همان، ج ۹، ص ۲۲۲۳.

26 ـ  همو: روزگار سپریشدۀ مردم سالخورده، ج۱، صص ۳۲۰ ـ ۳۱۹.

27 ـ همان، ج۱، ص ۱۶.

28 ـ همان ، ص171.

29 ـ همان ، ص 233.

30 ـ دولتآبادی، محمود: کلیدر، ج۱، ص ۴۲.

31 ـ همو: روزگار سپریشدۀ مردم سالخورده، ج۲، صص ۶۵ ـ ۶۴.

32 ـدولتآبادی، محمود: کلیدر، ج۳، صص ۷۵۵ ـ ۷۵۴.

 

33 ـ همان، ج۱، صص ۱۸۸ ـ ۱۸۷.

34 ـ چهلتن، امیرحسن و فریاد، فریدون: ما نیز مردمی هستیم، ص ۳۶۹.

35 ـ همان.

36 ـهمان، صص ۳۸۴ ـ ۳۸۵.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :