شعری از چارلز بوکوفسکی
ترجمه ی سعید جهانپولاد

نویسنده : چارلز بوکوفسکی
تاریخ ارسال : دوازدهم شهریور ماه ١٣٩٨


«خونه»

اونا دارن خونه‌یی می‌سازن
نیم‌بلوک پایین‌تر از این‌جایی
 که من‌ام
کز کرده گوشه‌ی اتاق
با پرده‌های کیپ کشیده پایین
دارم به صداها گوش می‌دم
میخایی که با چکشا کوبیده می‌شن
تق‌تق‌تق‌تق
و بعدش صدای پرندها رو می‌شنوم
تق‌تق‌تق‌تق
و بعد ولو می‌شم رو تخت‌خواب
پتو رو تا بیخ گردن‌ام بالا می‌کشم
یه ماهه که دارن  
این خونه رو می‌سازن و
به همین زودیا
آدمای خونه میانو می‌خورن و
 می‌خوابن و عشق می‌کنن
می‌چرخن همین دور و ورا
اما یه‌جورایی انگاری
یه چیزی سر جاش نیس
به نظر می‌رسه
درگیر جنونی شدن
مردا با میخای تو دهن‌شون
از خونه‌ها بالا میرن
و من دارم راجب کاسترو و کوبا می‌خونم
و شبا می‌پلکم اونورا
و اسکلت خونه‌هارو می‌بینم
که توش گربه‌ها
 دارن این‌ور و اون‌ور می‌رن
و بعدش پسرکی که با دوچرخه رد می‌شه
و هنوز خونه نیمه‌کاره‌س
و فردا صبح
مردا برمی‌گردن
توی خونه می‌جنبن
با چکشاشون
و این‌جوری به نظر میاد
مردما دیگه هرگز نباید خونه‌یی بسازن
نباید دیگه هرگز
ازدواج کنن
نباید مردما مشغول کاری بشن
و توی اتاق تنگ بی‌پرده‌شون
تو طبقه‌ی دوم کز کنن
 زیر لامپ‌های الکترونیکی
 چیزای زیادی برای فراموشی هس
و چیزای زیادی برای انجام دادن هس
و مردما خستن انگار
 توی داروخانه‌ها، بازارچه‌ها و کافه‌ها
اونا دیگه میلی به جنبیدن ندارن
و من شب‌ها اون‌جا رو می‌پام
وسط خونه رو می‌پام
و انگاری خونه‌ها نمی‌خوان که بالا برن
از لابه‌لاشون تپه‌های بنفش رو می‌بینم
و  اولین نورای شام‌گاهی رو
هوا سرد شده
 دکمه‌های پالتوم رو می‌بندم
اون کنار می‌ایستمو
از لای خونه ور و ور می‌پام
 گربه‌هایی رو که واستادن و
به من خیره شدن
 اون‌قدر
که خجالت بکشم و
سرمو بندازم پایینو
 به طرف بالای پیاده‌رو گز کنم
جایی‌که سیگار و آبجو بگیرم
و به اتاق‌ام دوباره برگردم.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :