نگاهی به مجموعه داستان "شرکت ملی خون پدرم" از رزاق راشدی
نوشته ی مهدی معرف

نویسنده : مهدی معرف
تاریخ ارسال : بیست و یکم مرداد ماه ١٣٩٨


سکوت خودش را پژواک می دهد
نگاهی به مجموعه داستان شرکت ملی خون پدرم نوشته رزاق راشدی
مهدی معرف

مجموعه داستان شرکت ملی خون پدرم اگر چه به لحاظ حجمی کتابی لاغر است اما توانسته نوزده داستان را در خود جای دهد. داستان هایی که به واسطه تجربه نویسنده از استحکام و قدرت و سبک و نگاهی مخصوص به خود برخوردار است. این مجموعه روی پای خودش می ایستد و داستان ها تکیه و پشت شان به یکدیگر است. داستان ها، در دایره ای می نشینند و گرد می آیند که گذر زمان را از پس و پیش شان می توان دید. داستان ها از فضایی و موقعیتی واحد ریشه می گیرند اما هر کدام راه خود را می روند و حرف و کلام خود را دارند.
ماه تمام اولین داستان مجموعه، سردرگم حسی شیدایی ست.
تصویری خارج از خانه، خارج از محدوده، لب مرز که می خواهد هر چه بیشتر به طبیعت و خود نزدیک شود. راوی می خواهد آن دختری را که هزار و یک اسم دارد را از آسمان بچیند. توصیفات خود را در بستری از واقعیت وجودی راوی می پیچد و ذهنی پریشان به او می دهد. این شروعی هزار یک شبی است برای ورود به مجموعه ای که می خواهد به شکل هایی گوناگون از عشق بگوید. داستان ماه تمام، کوتاه و گلچین شده، می گذارد خواننده آن فضایی را که ذهن راوی در خودش فرو برده، بچشد و همراه اش باشد.
این فضا در داستان در آهنی نیز ادامه دارد. حسی گنگ و بازدارنده و ریشه دوانده، شخصیت ها را دنبال می کند و در جایی و نقطه ای آن ها را به یکدیگر تلاقی می دهد. حسی که می تواند سر منشا چیزی باشد که بعدها بتوان باز به آن رجوع کرد.
در داستان داستانک هم این حس با بازدارندگی شاعرانه خودش را جلو می اندازد و پیش می رود. زبان روایت آشکارا واژه و تمثیلی را انتخاب می کند که رنگ و تاریخی شاعرانه را نشان دهد. داستان ها انگار که حسی و حالتی در لحظه را روایت می کنند. گذرا و کوتاه و ثبت شده. انگار ماهی زوری ای، در تور پاره رها شده ای گیر کرده باشد. داستان ها حول و میان یک واژه انگار به چرخش می افتند و تاب می خورند. آن ها گریزی هستند که با تقلا از میانه فضای سیاسی و اجتماعی، می خواهند خود را به آسودگی تن شعر بسپارند. به زبانی و مکانی که در آنجا تحمل واقعیت آسوده تر باشد. به گریزی از واقعه. داستان ها آشکارا به دنبال پناهگاهی برای آسودگی اند. شرکت ملی خون پدرم، داستانی ست در بستری سیاسی آن ذهن و زبان شاعرانه. انگار که بخواهیم تاریخ را از دریچه فرار اش نگاه کنیم‌. رویارویی ای از جنس سکوت کردن. میل به اعتراض و خشمی که تنها کنجکاوی اش به جا مانده است.
داستان های مجموعه، تصویری هایکو گونه را به نمایش می گذارند. تصویری که در خود جمع شده است و کوتاه و موجز، وضعیتی و حالتی را نشان می دهد. در داستان سالومه، عشقی کهنه و فراموش شده از زبان عبدالحلیم در قهوه خانه، نجوا گونه پخش می شود. درواقع همه چیز در این داستان نجوا گونه منتشر می شود و در قدمت و قامت خودش بزرگ می شود. تصویری لحظه ای و ثبت شده که در داستان خانم خلیلی، تا حدودی گنگ و همچون راوی اش، لکنت دار می ماند. نمی‌دانم که چرا راوی از خانم خلیلی خجالت می کشد. با این وجود اما می توانیم حس و حال راوی را دریابیم. این در هم آمیختی روابطی ست که در هوای شهری و بین جمعیت پخش می شود و انتشار می یابد. این گنگی ای است که خودش را در هر سوراخی می تواند بچپاند و رمزی و رازی دائمی به روابط و آدم ها بدهد. انگار داستان همین را می خواهند گوشزد کند: در پس هر رابطه ای و نارابطه ای، رازی نهفته است. عقبه ای که می تواند نگاه ما را دگرگون کند. این نگاهی است که در داستان ژاور تا درون کتاب بینوایان ویکتور هوگو هم خزیده است. بازرس ژاور و تناردیه با راوی عرب سخن می گویند‌. به زبانی غیر از زبان او. به فارسی. اما ژان وال‌ژان می‌تواند عربی صحبت کند. انگار سه زبان فرانسه و فارسی و عربی در اینجا به هم تلاقی می کنند. اما زبان مادری، آن زبان همدلی ست که فقط ژان وال‌ژان در این میان بلد است و تنها اوست که می تواند با راوی عربی صحبت کند. این رازی است که باید خود را در هر جایی بنشاد و همراه باشد. چیزی که باید از چشم اغیار دور بماند. صدایی نجوا گونه که خواب دیگران را و روزمرگی شان را بر هم نزند.
در داستان عمه طلا، راز، جوابی درونی است و نهفته می ماند و راوی آن را به درون می ریزد. او برای مقابله با نامادری، مادر فولاد زره اش می خواند. حالا که عمه طلای حامی راوی نیست . او بی پناهی ست که به درون پناه آورده است.
داستان ها از زمان حال آغاز می شوند و سریع و ناگهانی گذشته ای و تاریخچه ای را پیش می‌کشند که وضعیت حال را شکل داده اند. اینکه چرا و چگونه چنین شده است. این ریسمانی است که داستان ها به آن چنگ می زنند تا از وضعیت و هستی خود دفاع کنند و در مجموعه ای گرد آیند.
داستان هایی در کتاب هست که در این مقدار کم کلمات می‌توانستند از اعجاز بیشتری برخوردار شوند. بعضی جملات دراز گویی دارند. نویسنده می توانست در کوتاه نویسی اش کوتاه تر عمل کند. خست بورزد و روشن نکند و فشرده تر بگوید.
مجموعه داستان شرکت ملی خون پدرم، در خودش جغرافیا را هم جای داده است. داستان ها در مکان هایی روشن و خیابان هایی مشخص اتفاق می افتند. حتی وقتی که کوتاهی روایت به آنجا نمی رسد که بخواهیم اسم خیابان و کوچه ای را بخوانیم.
داستان ها با خود اسم های زیادی را می آورند. اسم ها در میان ذهن آدم های روایت و یا شاید بتوان گفت، آدم روایت داستان های مختلف، تکرار می‌شوند و تغییر می یابند و پس هر اسمی، اسم دیگری نهفته است.
داستان ها در این جغرافیای مشخص، دری به جغرافیای دیگری می گشایند. به دنیای ادبیات و شعر و داستان. در پس محیط بیرونی، محیط ذهنی راوی که نام ها را تغییر می دهد، به مرز جغرافیایی ادبیات پای می‌گذارد و از شعر و داستان مدد می گیرد. عالم ذهنی راوی همیشه بزرگ تر و فراخ تر از عالم بیرونی اش است. چیزی که داستان ها و داستانک ها را در رازی و وهمی احاطه می کند. برای مثال داستان غزل غزل ها، خودش را از دریچه شعری از اخوان و دیگر چیزها، در کوچه و خیابان رها می کند. از پای صحبت پیرزنی روس نشستن که عوالم و زندگی اش را همچون نواری پر شده برای راوی تعریف می کند و تکرار می کند. راوی بی قرار اما می خواهد به قرار برسد و اسم ها را ورق بزند تا روی غزل بماند. راوی که انگار همان شخصیت داستان اول مجموعه، ماه تمام است، این بار هم درگیر و دار عاشقی، بی قرار و غزل خوان است‌.
خودم دیدم، داستانی ست که با تکرار هویت می گیرد:« خودم دیدم.از لای چشم بند دیدم.صدای قرار دادن کاست داخل ضبط را هم شنیدم.» این جمله چند سطر پایین تر دوباره خود را تکرار می‌کند. در میانه وحشت هم سلولی ها. تکرار جملات و صدای ضبط شده، انگار که به چرخش چرخه ای اشاره دارد. تکراری که از پس وحشتی رخ می دهد و باز هم وحشتی دیگر.
راز در داستان جسد، خودش را به شکلی ملموس نشان می دهد. جسدی پیدا می شود که بعد تر دیگر نیست‌. راوی دانای کل است و روایت از چشم او، دیگر نمی تواند زبانی به دروغ گشوده باشد. رودخانه انگار جسد آورده اش را بر می گرداند. راز اش را با خود می‌برد و از چشم اغیار دور نگاه می دارد. انگار چیزی از پرده برون افتاده که باید دوباره به پس پرده برده شود.
اروس روایتی فانتزی را پیش می کشد. راوی با زبانی رسمی و شاید کمی هم فاخر می گوید که دیگران او را عقب مانده ذهنی می نامند. راوی سر و گردن و دست جنبان و لکنت دار صف دوست، در صفی قرار می گیرد که شاید صف ثبت نام ریاست جمهوری باشد و به گفته خودش حالا رئيس جمهور شورا ها شده است. اسم داستان که اشاره به خدای عشق در اسطوره های یونانی دارد هم می تواند اشاره ای به ره منزل لیلی باشد که در آن، شرط اول قدم آن است که مجنون باشی. طنزی گزنده گویی پشت این داستان پنهان شده است که خواننده را هم به ریشخند می گیرد. موقعیت و شکل و امکان در این داستان، مثل دیگر داستان ها، تعیین کننده و پیش برنده است. در تاناتوس، باز هم رزاق راشدی به سراغ اسطوره های یونان می رود. خدای مرگ. در اینجا هم، زبانی افسرده و دل مرده است که سخن می گوید. پای ادبیات همچنان در میدان می ماند و از پس اش با اشاره و کنایه، اشاراتی به خودکشی صادق هدایت می شود. انگار که نویسنده می خواهد کمی آن پرده رازاندود را کناری بنهد و پس آن را بنگرد. نویسنده انگار تلاش دارد در پی مفاهیمی بنیادی برود تا بتواند آن سوی اش را هم بنگرد. تجربه ای که همچنان به زیست و محیط و جغرافیا پایبند می ماند و خود را از دایره و مدار اش خارج نمی کند.
داستان ناتمام، رجعتی دوباره به رازداری دارد و دختری پدر ندیده را، در میانه رفت و آمد کوتاه پدرش می نشاند. تکه ای از ماجرایی که در خودش پیچ می خورد و از سر و دم اش زده می شود و مثل مرغی سر کنده، تکان تکان می خورد و رازش را نمی گوید. قدرت داستان های رزاق راشدی در همین میانگی ها نهفته است. در بی آغازی و بی سرانجامی. مثل خود زندگی که انگار کتابی از میانه باز شده است.
مامان جون، داستانی ست که از روند و سیر مجموعه افول می کند. نازک می‌شود و لحنی شعاری به خودش می گیرد. گر چه در ترسیم فضا خوب عمل می کند‌ و روان و نرم و گیرا به گذشته می رود و باز می گردد، اما گفتگوها در داستان زبان مناسبی ندارند و نتیجه گیری اخلاقی و جمع بندی انتهایی، بار و حس و کیفیت روایت را کاهش می‌دهد و مثل دره ای که به ناگاه جلوی زمینی مسطح قرار گرفته باشد، چشم و ذهن خواننده را سقوط می دهد.
عمه بهار غد شده بود، بار فضای سیاسی دوران گذشته را با خودش به روایت می آورد. داستان ها در تمامیت خودشان یا از زبان کودکی روایت می شوند و یا کودکی در آن حضوری موثر دارد. شهر و روستا و طبیعت و کودک با این مجموعه عجین است. حتی وقتی نویسنده به فانتزی و سیاست و دیگر مسائل می پردازد. در عین حال داستان ها خود را به زبانی جاهل و کم اطلاع نزدیک می کنند. شخصیت داستان ها و یا راوی ها در دایره ای می نگرند و چشم می گشایند که گر چه به طبیعت و محیط وابسته و نزدیک اند، اما از مسائل مهم و سیاسی و عمومی فاصله دارند. در داستان عمه بهار غد شده بود، راوی که کودک است، در جریان گفتگوی عمه و عمویش که درباره حزب و سیاست و زندان است، بسیاری از حرف ها را نمی فهمد و یا از روی آنها می پرد. این کم اطلاعی خود نوعی سبک بالی هم به روایت می دهد. نوعی آسودگی و کودکی و بازگشت به امر بنیادی.
داستان کپ هم موقعیتی را برای خواننده باز می گذارد تا از زاویه‌ای کنجکاو به داستان بنگرد. پسر سکوت کرده ای به حرف نمی آید. راوی هم اوست. سکوت او در میان اطرافیان اش، صدایی است که خواننده از پس کلمات می شنود. روند حالا آشنای ورود و خروج از روایت، در اینجا هم تکرار می شود: از نقطه ای بعبد به پایانی که قابل فهم و درک باشد.
چرداغ در خانه، تماما خواننده را در فضای محلی روایت می نشاند. گفتگو ها به خوبی پرداخت می شوند و زبان محلی و جنوبی شان به فضای داستان رنگی جاندار تر و حسی عمیق تر می بخشد. روایت درماندگی و درهم شکستگی و شکنندگی مادر و دختر را به خوبی انتقال می دهد. همین فضا و زبان کمک می کند که شخصیت ها عمیق تر و انسانی تر دیده شوند.
داستان آخر مجموعه، طنطنل، بیشتر از هر داستان دیگری در این کتاب، به ادبیات شفاهی و باورهای عامیانه مردم منطقه جنوب رو می آورد. روایت دوچرخه سواری که آدم هایی را می بیند و صداهایی را می شنود که پژواک صدای خودش است. تکرار گفته هایی که خودش می گوید. می ترسد و می گریزد. این تکرار که در اینجا شخصیت دوچرخه سوار را، به یاد طنطنل می اندازد که در باورهای بومی چیزی شبیه جن است، در فرم دیگر داستانها هم بکار گرفته شده است. تکرار در این مجموعه داستان نقشی اساسی دارد. نوشته ها در خودشان چندین بار تکرار می شوند. گفتارها هم به همین شکل عمل می کنند. گویی تکرار در خودش قدرتی و هویتی دارد که در آخرین داستان کتاب، به شکل طنطنل در می آید. قدرتی که می تواند بترساند و یا مثل شخصیت داستان پیشین، باعث شود کپ کند و حرف نزند. زبان و تکرار و سکوت در کنار یکدیگر و در مجموع داستان ها، زنجیره ای امتداد یافته را بوجود می آورند که بخشی از هویت و ساختار این مجموعه را شکل می‌دهد.
مجموعه داستان شرکت ملی خون پدرم با نوزده داستان کوتاه، تجربه ای یک دست و منسجم و بومی را پیش می کشد. تجربه ای که نگاهی کهنه و پر تجربه را در خودش ذخیره دارد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :