داستانی از علی خاکزاد

نویسنده : علی خاکزاد
تاریخ ارسال : بیست و یکم مرداد ماه ١٣٩٨


از تواریخ جنون

بوی عرق پرستار کوتاه قد پیش از خودش رسید و به کامش چسبید.بعد درحالی که رخ رخ خیارش را می جوید گفت:«برو دوش بگیر»حتما شوخی می کرد،میان آن همه غریبه که لخت ایستاده بودند و پشم و پیل به آب می زدند؟چند روز گذشته بود به این سرعت،که باز نوبت حمام رسیده بود؟چه وقت بود و چرا کسی ساعتی نداشت یا روی دیوار یکی نبود و پرسیدن وقت هم از پرستار حماقت بود.جوری با تحقیر نگاهش می کرد انگار پرت پرت است.ولی زمان بود و وزن داشت و پشت پنجره می گذشت مثل شب متکاثفی،قیراندود،می چسبید و می گذشت گرچه آسمان را نمی دید،پنجره خود شب بود.تاریکی پشت پنجره جریان داشت و با تاریکی حمام قبلی،با تاریکی قرص ها و آمپول قبلی فرق داشت و فرقش در غلظتی بود که حتما به انگشت ها می چسبید اما مرکب بی مصرفی بود پاشیده در هوا،تنها آن جا را،آن چاردیواری سپنج را پوشانده بود.پس شب بود؟و از چه کسی می توانست بپرسد؟مگر شبانه دوش می گرفتند یا همه باهم محتلم شده غسل جمعی بود؟پس اگر این شب نبود تاریکی از کجا روی شیشه ها می ماسید؟آسایشگاه حتما جای دوری بود پرت افتاده از شهر و مردمش،حتی صدای عبور و بوق اتومبیلی نمی آمد و آدم ها همه رفته بودند.آسایشگاه مکعبی شکل،مثل یک کعبه ی نو توی مرکب رها بود.باقی محو و گنگ بود و تا کجا می رفت.مکعب ریز غلتانی هی جلوی چشمش می آمد اما می دانست بالاخره از جایی آمده و زمان پشت پنجره شقه شقه نبود.آن روز،روز آفتاب نیمه جان پاییز،روز میان ترم محاسبات بود و برای سپیدارها هنوز برگ سبزی مانده بود.گذشته مثل خاطراتی کاذب به یادش می آمد،چون خواب هایی از یک زندگی دور،زندگی ای که هیچ وقت نداشت و مثل پرهیب های رنگی توی هوا بود و دانشگاه با درخت هایش تنها بود.روی هر شاخه و تنه ای این جا آن جا سربند و شعار چسبانده بودند و آذین حرف عزا بود.ناگهان میان جمعیت شعار داد یا حس کرد جمعیتی دورش هست و فریاد زد و سایه ها مثل نورهای رنگی پریدند لای شاخه ها و او دوباره مرگ را نثار کرد و تا به خود آمد توی آسایشگاه بود و پرستار پس گردنش زد یا چون زد او به خود آمد و پی سایه ها گشت که شاهدش بودند.چندمین بار بود که می زد؟سرش تیر کشید.پرستار دوباره گفت:«برو دوش بگیر»
-من امروز میان ترم دارم
با التماس،با بغضی توی گلو گفت و می دانست زیاده نمایشی است.اما پرستار پوزخند زد و گاز آخر خیارش را جوید.یعنی بازهم به زور لختش می کردند؟آن روز که لباس هایش را به زور درآوردند چندشنبه بود؟دلش می خواست مثل بچه ها بزند زیر گریه و همان مادر پرهیب مانندش را صدا بزند که توی هوا پخش و محو بود.صدای دور و بری ها را می شنید که خیلی جدی می پرسیدند مگر چیز بیشتری از آن ها دارد یا چیزش جور دیگر است و او جیغ می کشید و مشت و لگد می پراند اما بی فایده و همه چیز به شکل عجیبی دخترانه بود یا او ناگهان دخترانه فکر می کرد.گرفته بودندش.دست تپل پرمویی شورتش را چسبید،کشید و کمی جر داد و درآورد و یک دست دیگر آل و اوضاع خرابش را ماسید و مشت کرد و آن وقت او با تمام ریه اش،با تمام هوایی که می توانست از ریه اش بیرون دهد جیغ زد و کشش داد و توی جیغ وقتی گوشش زنگ می زد هی به خودش می گفت بکارتش را برداشته اند و شک می کرد و می پرسید مگر مرد هم...بعد خواب بود.پنجره بود و قرص ها بود.تا چشم باز می کرد تاریکی پشت پنجره می لغزید و پرستار قرص هایش را می آورد.لباس صورتی مرده پوشانده بودندش و خوب حس می کرد زیر آن شلوار پرپری خبری از شورت نیست.اوایل دست و پایش را با زنجیر به تخت بسته بودند و اگر بازهم تقلایی داشت آمپول توی دست یا گردنش فرو می رفت و سقف،سقف بلند چرک روی سینه اش می آمد.گاهی از در باز مردی را می دید که با خودش بحث می کرد و هی دستش را تکان می داد و به نظر نمی توانست مخاطبش را قانع کند.می گذشت.دم پایی نپوشیده بود و هنوز هم نمی پوشید.صدایش نامفهوم از راهرو می آمد که چیزهایی از خاورمیانه می گفت و جنگ و این کلمه را با حرص و مفهوم ادا می کرد و دندان می زدش و دوباره که از قاب در می گذشت هنوز مجادله اش تمامی نداشت.پس دیوانگی همین بود.مثل بچه ها بی صدا گریه می کرد حالا و نمی دانست بچه ها بی صدا گریه می کنند یا نه؟یعنی کسی حتی مادرش نمی دانست او اینجاست؟پرستار دوباره پس گردنش زد:«مگه به تو نیستم؟»و هلش داد سمت حمام.حمام اتاق بزرگ کاشی پوشی بود،دورتا دورش دوش آب،و بی پرده و حجابی یکی یکی زیر دوش ایستاده بودند،مشتی گوشت پرمو و آویزان،گیج و منگ زیر قطره های آب،مثل حس سوزن...راستی چه وقت بود؟بهتر نبود قبل این که دوباره لختش کنند خودش زیر دوش برود؟البته باید اعتراضی می کرد،دوباره باید می گفت،این بار اما «مرگ بر پرستار!»همه به او خندیدند یا فکر کرد می خندند و دست هایش را جلوی خودش گرفت و انگار توی خوابی از کودکی به یاد می آورد،دوباره از خودش پرسید چرا مال او اینقدر کوچک است؟شب پشت پنجره وقت را اعلام می کرد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :