شعری از مهدی معظمی

نویسنده : مهدی معظمی
تاریخ ارسال : ششم تیر ماه ١٣٩٨



این ایستگاه آخر راه است
چیزی به غیر هیچ نمانده
آرام گریه کن ته خطم
نه!فرصت(بپیچ!...)نمانده
.
این ایستگاه بازی درد است
از هر طرف محاصره هستم
من رمز مرگ موقع پرواز
من یک دهان باکره هستم!
.
من بازی زبانی شعرم
جمع کثیری از خفقانم
من قول می دهم که بسوزم
من قول می دهم که نمانم!
.
این ایستگاه آخر راه است
فرضِ نبرد شیر و شغال است
من قول می دهم که نبازم
با اینکه این دروغ محال است
.
سوت قطار می رسد از دور
این اتفاق تلخ قشنگ است
انگار بین مردن و مردن
در ایستگاه حادثه جنگ است
.
چیزی به غیر درد نمانده
این زخم ها که چاره ندارد
گاهی شکست قسمت شیر است
این آسمان ستاره ندارد
.
این ایستگاه آخر راه است
بی صبر،بی صدا و سلام است
گاهی غرور له شده‌ی مرد
موسیقی بدون کلام است
.
من بی صدا،شکسته و سردم
با چشم شب معامله دارم
باید که شعر تازه بگویم
وقتی دهان حامله دارم!
.
کوهی که مثل بغض شکسته‌ست
چشمی که تا همیشه به راه است
چیزی نگو رهاشو از این مرد
این ایستگاه،آخر راه است...

.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :