داستانی از رومینا نیک اندیش

نویسنده : رومینا نیک اندیش
تاریخ ارسال : سوم اسفند ماه ١٣٩٧


یک وجب و سه انگشت! دوباره گردنش را اندازه گرفت. درست بود! آن زمان که نشانه های ایراد ظاهری اش آشکار شد، بالای سر مادرش رفت. خوابیده بود. آرام با انگشت هاش طول گردن او را اندازه گرفت. هفت انگشت بود. بعد از محاسبه به این نتیجه رسید که آنچه او را از رابطه با دیگران منع می کرد، اختلاف نه سانتی گردنش با گردن های دیگر بود. همان شب از خانه  بیرون زد. به دور از چشم همسایه ها پلاک خانه هایی را که عدد نه در آن دیده می شد، با چاقو خراشید. خوشحال بود که هر هفته فقط هفت روز بود. در غیر این صورت نه شنبه ها روز اقدام به جرم و جنایت های احد محسوب می شد. وقتی معلم سر درس تاریخ گفته بود که اهالی اسپارت بچه های ناقص را می کشتند، همه ی شاگردان برگشته و به احد نگاه کرده بودند. حتی وقتی برای اولین بار مادرش را به خواستگاری فرستاده بود، دختر گفته بود:
-" مگر آدم قحط است که من زن آن گردن دراز شوم؟"
او زیر لب به پدر خود فحش می داد که چنین تخم بدترکیبی را در رحم مادرش کاشته بود: گردن دراز، گونه-های کبود و چشم های ریز!  زمانی که فیلم " گوژپشت نوتردام " را دید، دستی به پشتش کشید. روزها مثل شخصیت اصلی فیلم راه می رفت. می توانست با او ابراز همدردی کند. تلویزیون فیلم های مختلفی پخش می کرد، اما این یکی عمیق ترین تاثیر را بر او گذاشته بود. مدام در ذهنش مرور می کرد که " گوژپشت نوتردام " چگونه تنهایی اش را با صدای ناقوس کلیسا پر می کرد. چند گربه برگ های خشک را له کردند و تنشان را به دیوار مالیدند. از فکر فیلم بیرون آمد و به حیاط چشم دوخت. کمی بعد مادرش سر رسید. کوچه ی سرپایینی، تنگ و دراز خانه شان را طی کرده بود. نفس نفس می زد و ناله می کرد. دستش را به دیوار تکیه داد و نیمی از حیاط را پیمود. گربه ها به طرفش دویدند. مادر نایلونی از کیفش بیرون آورد. لاشه های گوشتی را که از قصابی  گرفته بود، در دهان گربه ها انداخت. نگاهی به احد کرد و داخل خانه شد. قربان صدقه اش رفت. اسپند خریده بود. به آشپزخانه رفت و گاز را روشن کرد. کمی بعد به طرف احد آمد و اسپند آتش گرفته را توی اتاق چرخاند.
-" اسپند دونه دونه.. اسپند سی و سه دونه.. قوم و خویش و بیگونه.. بترکه چشم حسود و دیوونه.."
خم شد و صورت احد را بوسید. رفت توی آشپزخانه. احد در آستانه ی نوزده سالگی بود. نه سالگی او با تمام خوش بینی ها گذشته بود. همسایه ها می گفتند هنوز بچه است و به مرور زمان تغییراتی در وضع ظاهری اش به وجود خواهد آمد. اما زمان چیزی غیر از یک چهره ی غیر طبیعی برایش دست و پا نکرد. اکنون منتظر بود اتفاقی او را از تجربه ی بزرگترین بحران زندگی اش باز دارد. اما چه اتفاقی؟ این سوال را بارها از خود می پرسید.  
شب مادر کنار احد دراز کشید و طبق روال همیشه قصه ای جدید برایش تعریف کرد. احد بالشی را که همیشه بغل می کرد، محکم تر گرفت. دستان مادر را نوازش کرد و به چشم هاش خیره شد. می دانست مادر هرگز قبل از او نمی خوابد. چند خمیازه ی کوتاه کشید. چشم هاش را بست و خود را به خواب زد. مادر کمی بعد دست از قصه گفتن برداشت و خوابید. کمی بعد احد از جا بلند شد و آرام از خانه بیرون رفت. در خیابان پرسه می زد. خیابان گردی آرام اش می کرد. گه گاهی نور چراغ ماشین ها خیابان را روشن می کرد. صدای پچپچه و خنده شنید. پاورچین به طرف صدا رفت.  صدای خس خس دمپایی های پلاستیکی کلافه اش کرد. آنها را از پا درآورد و زیربغلش نگه داشت. دختر و پسری سر کوچه ی خلوت ایستاده بودند. پا برهنه نزدیک تر رفت و پشت دیواری قایم شد. صحنه ی بوسیدن را پایید. یکهو صدایی سکوت کوچه را بهم زد. احد از جا پرید. دمپایی ها لیز خورده و زمین افتاده بودند. اول نگاهی به دمپایی ها بعد به دو جوان انداخت. نیمی از صورت دختر را دید. دختر انگشت اش را به سمت احد نشانه گرفته بود. پسر به جلو خم شد و چشم هاش را تنگ کرد. احد عقب عقب رفت. پایش به دمپایی ها خورد. تپش قلب امانش را بریده بود. بی کفش، به سمت خانه دوید. کوچه ی تنگ و دراز را طی کرد. در را باز کرد و پشت آن سنگر گرفت. مثل یک سرباز ترسو بود در میدان جنگ! دستی به لباس هاش کشید. متوجه شلوار خیسش شد. شرمگین حیاط را طی کرد. داخل حمام چپید تا دوش آب سرد بگیرد.
فردای آن روز خود را در خانه حبس کرد. همین که فکر پرسه زدن در خیابان وسوسه اش می کرد، ترسی به جانش می افتاد. سعی کرد خود را کل روز با گربه ها سرگرم کند. چارچوب چوبی پنجره ها را می خراشید. دراز می-کشید و به سقف خیره می شد. کمرش را قوز می کرد و طول حیاط را می پیمود؛ بی فایده بود. حسی او را به سمت در خروجی می کشاند. به آرامی در را بز کرد. کوچه را دید زد. کسی را ندید. چیزی توجهش را جلب کرد. در خانه ی همسایه ، نیمه باز بود. بند رخت از این سو به آن سوی حیاط کشیده شده بود. روی آن یک مانتوی قرمز براق پهن بود. قلبش شروع به تپیدن کرد. انگار کسی از پشت هلش می داد تا به سمتش برود. به حیاط همسایه قدم گذاشت. به بند رخت نزدیک شد. انگشت هاش را به طرف مانتو گرفت تا هرچه زودتر آن را بقاپد. گردنش را دراز کرد. مانتو را بویید. بوی صابون معطر می داد. آن را از بند برداشت. با چشم های نیمه باز آستین ها را به دست گرفت و مانتو را به آغوش کشید. گردن درازش را روی سرشانه ها گذاشت. چشم هاش را بست و شروع به رقصیدن کرد. در این میان صدایی شنید.
-" دخترم لباسارو از بند جمع کن."
احد از جا پرید. مانتو را زمین انداخت. با عجله از حیاط بیرون زد و باز پشت در خانه شان سنگر گرفت. کمی بعد صدای آواز دختر را شنید. او را با مانتوی قرمز براق تجسم کرد.
هر صبح مادر با درد پاها و زانوانش از خواب بیدار می شد. برای احد عدسی می پخت. تنها کسی که برایش مانده بود، پسرش بود. باید با وجود درد زانو و پاهاش تنها دارایی اش را حفظ می کرد. خیال داشت بادکنک های رنگی باد کند. از همسایه ها ریسمان طلایی قرض بگیرد. کیک بپزد و زادروز او را جشن بگیرد. دو هفته تا آن روز باقی مانده بود..
چند روز بعد دختر همسایه با یک کاسه آش نذری به خانه شان آمد. کفش هاش را درآورد و با مادر وارد آشپزخانه شد. احد از اتاق بیرون آمد و کفش های جفت شده ی دختر را دید. گردنش را به طرفش دراز کرد. کفش بوی عرق پای دختر را به خود گرفته بود. چشم هاش را بست و نفس عمیقی کشید. دماغش را داخل آن فرو برد؛ بویید. زبانش را در آورد و کف کفش را لیس زد. دختر همراه مادر از آشپزخانه بیرون آمد. احد را دید؛ فرو رفته در کفش هایش، با آن گردن دراز و زبانی آویزان. احد زبانش را بیرون کشید. نتوانست از صورت دختر چشم بردارد. آرام از جا بلند شد. شلوارش را خیس کرد. دوید سمت حمام و گریان زیر دوش آب سرد ایستاد..
از آن روز به بعد ماجرا زبان به زبان چرخید. هیچ کس حوالی خانه ی آنها پرسه نمی زد. حتی همسایه های قدیمی! درد پاهای مادر از آن روز بیشتر شد و داروها اثر نکرد. در چند روز باقی مانده، احد دنبال راهی می گشت تا خود را خلاص کند. اما چگونه؟ مادر تاب عزاداری را نداشت. قبلا راه حل های دیگر را مرور کرده بود. - خونمونو عوض کنیم. اما کسی آن خانه ی کوچک و قدیمی ته کوچه را نمی خرید.  ازین شهر بریم. اما بعد به این نتیجه رسید که در همه جا یک پسر گردن دراز زشت است. تنها راه حل را در ذهن خود مرور کرد. همین باعث شد چند شبانه روز بیدار بماند و به همه چیز فکر کند. دو روز مانده به روز تولد راه حل را یافت. مادر ناله کنان برنامه ی تولد را طبق روال خود عملی کرد. موی سر احد را کوتاه کرد و صورتش را تراشید. زمانی که مقابلش ایستاد تا نتیجه ی کارش را ببیند، صورتش گل انداخت. قربان صدقه ی پسرش رفت. به آشپزخانه رفت و برایش اسپند دود کرد. باقی کارها را به فردا موکول کرد. شب که شد، رفت و از داخل کیف اش یک رژ بیرون آورد و به لب هاش زد. خندید و گفت:
-" باید آرایش کنم. ناسلامتی تولد پسرمه "
لب هاش را به هم مالید. احد را سر جایش خواباند و مثل همیشه برایش قصه گفت.:
-" یکی بود.. یکی نبود.. غیر از خدا هیچکس نبود.."
احد صدای خس خس نفس های مادرش را شنید. دستان او را گرفت و نوازش شان کرد. به چشم هاش خیره شد. چشم ها منتظر بودند احد به خواب برود. احد بالشی را که بغل کرده بود، محکم تر گرفت. معطل نکرد. بالش را روی صورت مادرش گذاشت. با تمام قدرت فشار داد. خود را روی بالش انداخت و چنگ زد. بیشتر فشار داد. مچ دستان مادرش را زیر زانوان خودش قفل کرد. مادر فریادهای خفه اش را سر داد. پاهاش درهوا تکان خورد . احد بیشتر از قبل بالش را فشار داد. مادر پاهاش را باز و بسته کرد. دست هاش را در هوا تکان داد. پاهاش را روی زمین کشید. احد سرش را روی بالش گذاشت و فشار داد. چند کلمه شنید:
-" شوخی.. نکن.. پا.. شو.. چیکار.. خفه.. آه.. احد.. می میرم.. آه..خف.."
 بعد از دو دقیقه پاهای مادر از حرکت ایستاد. دست هاش کنار بدنش رها شد و قلبش دیگر نپتید. احد عرق صورتش را با آستین پاک کرد. مادر دیگر تکان نخورد. احد نفس راحتی کشید. بالش را برداشت. دیگر کسی نبود که بخاطر مرگ او غصه بخورد. کنار جسد نشست. کل روز به حیاط چشم دوخت. تنها چند ساعت فرصت داشت فکرش را عملی کند. در و پنجره ها را محکم بست. گربه ها را دید که خود را به دیوار می مالیدند. سلانه سلانه به آشپزخانه رفت. شیر گاز را باز کرد. از آشپزخانه بیرون آمد و کنار جسد نشست. می توانست صدای آرام نشت گاز را بشنود. به صورت مادر خیره شد. بی جان گوشه ای افتاده بود. احد نزدیک اش شد. با آستین بینی اش را پاک کرد. کم کم داشت احساس سنگینی و سردرد می¬کرد. گیجی و سوزش شدید گلو کلافه اش کرده بود. آب بینی اش بند نمی آمد. به صورت مادرش خیره شد. صورتش مثل شب کبود بود. احد احساس آشفتگی می کرد. با دست های لرزانش صورت مادر را نوازش کرد. به سختی نفس می کشید. با چشم های نیمه بازش مادر را دید که چشم باز کرده بود. مادر از جا بلند شد و بالش را به دیوار تکیه داد. لباسش را مرتب کرد و اشاره کرد به گاز. اسپند را بیرون آورد و قربان صدقه¬ی احد رفت. بعد از آنکه کبریت را روشن کرد، شروع به خواندن کرد:
-" اسپند دونه دونه.. اسپند سی و سه دونه.. قوم و خویش و بیگونه.. بترکه چشم حسود و دیوونه.."
احد با چشم های نیمه باز، نفس های سنگین کشید. دامن گلدار مادر را دید. گردنش را خم کرد. چشمش افتاد به بالش مادر. نزدیک تر رفت تا سرش را رویش بگذارد. رد قرمز رنگ رژ را روی بالش سفید دید. مادر گفت:
-" باید آرایش کنم. ناسلامتی تولد پسرمه "
 خندید و اسپند آتش گرفته را دور سر احد چرخاند..


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :