ناپدیدشدگان
نویسنده: کی جی ارر
مترجم: مرجان همتی

نویسنده : مرجان همتی
تاریخ ارسال : بیست و یکم بهمن ماه ١٣٩٧


ناپدیدشدگان
نویسنده: کی جی ارر
برنده جایزه داستان های کوتاه بی بی سی در سال 2016
مترجم: مرجان همتی



18 سپتامبر، بوینس آیرس
اولش به قدر کافی ساده است: من خودم را در پارک پیدا کردم به این خاطر که  به طور ناگهانی چیزی مرا به شدت ترغیب می کرد تا به موزه بروم.

مردم از شوک بازنشستگی صحبت می کنند. آنها از احتمال افسردگی عمیق هشدار می دهند. با این حال، این چیزی نیست که من برای خودم انتظار دارم. زندگی که من در طول سالیان متمادی در اینجا ساخته ام، صرف نظر از کارم مرا چیزی بیشتر از مشغول نگه می دارد و به همین خاطر این برای من عجیب می آید - این احساس نیرومندی و انگیزه برای بیدار شدن.  مثل اینکه من فقط می توانم مانند یک داوطلب عصبی به سمت روز پیش بروم.
بی قراری من به طور فزاینده ای خود را به شکل  تحرک و تکان های ناگهانی در می آورد. رک بگویم، تلاش خود را به صورت نیاز به ادرار کردن و مدفوع کردن نشان می دهد و خواستار اقدام فوری می شود. به خاطر همین بی قراری هاست که من خودم را در ساعتی نا معقول بر روی پله های موزه بدون هیچ توجیهی برای بودن در آنجا پیدا می کنم.
موزه – بخشی از آن چند سال پیش، با پول خانواده ی من-  خانه های کلکسیونی مزین به هنر اروپایی، بیشتر نقاشی ها، بعضی مجسمه ها در ساختمان ملی واردات که نیاز به رسیدگی و حفاظت دارد تاسیس شده است.   از زمانی که من آنجا بوده ام مدتی می گذرد. نه شاید از سال 93 .
البته بسته است. در این موقع از روز همه جا تعطیل است.
من گزینه های خودم را در نظر دارم. می توانم به آپارتمان بازگردم. کارولینا به زودی آنجاست تا قهوه و   صبحانه ام را درست کند. اگرچه من با روشن شدن آسمان بیدار شده ام  و همه چیز تا به الان خوب بوده است. این پیاده روی نه طولانی  و نه ناخوشایند بوده ، عبور از میان پارک. تحت شرایطی تصمیم می گیرم که به قدم زدن ادامه دهم.
درختان پیچ اناری در حال شکوفه کردن هستند. فصل بهار است –به قدر کافی وقت هست برای اینکه در روز قبل از شروع ترافیک شهر و فوران دود و صر و صدا لحظه ای آرامش پیدا کنی.
به خودم میام و میبینم که دارم به طرف حاشیه پارک کشیده می شوم با امید به اینکه تا قبل از رفتن به خانه جای استند روزنامه را پیدا کنم.
عجیب است که چگونه مکان های محلی و نزدیک می تواند برای مدت طولانی خارج از دید بمانند - تا اینکه یک روز به سادگی خودشان را نشان دهند.
کافه درست در گوشه ای از یک، این روزها چه به آن می گویند ، خیابان شلوغ قرار دارد. عقب نشینی دارد، گرچه با نرده ها، پیاده روی منحنی وسیعی که سنگ فرش شده و یک ستون بلند در ابتدای آن، جدا شده است.
از خیابان عبور کردم و داخل را نگاهی انداختم.  یک بار ماهوگانی  و میزهای تخت و کوچک دیدم. هیچ کس داخل نبود.
در را امتحان کردم، باز است. وارد شدم و روی یک صندلی نشستم.
از پشت میزم میتوانم پارک را در آن طرف ببینم، با بستر دقیق رنگ ها، مسیرهای شن پاشی شده و فواره های تزئینی اش.
همانطور که منتظر هستم، نوری که از داخل پنجره دکو  وارد می شود و از ستون می گذرد را نگاه می کنم. از شیشه های رنگ آمیزی شده رنگ های سبز و قرمز و آبی را که روی کاشی های سفید و سیاه می افتد تماشا می کنم. آن ها با هندسه منظمی آمیخته شده اند.
به بالا نگاه می کنم و خانمی را می بینم که پشت بار ایستاده است. حواسم به او نبود. او یک پیراهن تنگ سفید پوشیده با یک پیشبند مشکی که محکم به دور کمرش بسته است.
یه فنجان قهوه لطفا.  (به زبان اسپانیایی)
وقتی که داشت قهوه من را می داد به دست هایش دقت کردم.
برایم عادت شده است. من هر روز صبح را در کافی شاپ سپری می کنم، بر روی همان میز، و همیشه همان خانم از من پذیرایی می کند. او تنها کسی هست که در آن ساعت آنجا کار می کند.
هر روز صبح ساعت پنج خود را بیدار می کنم. به زنگ ساعت احتیاجی نیست، خودکار شده است. لباس هایم را می اندازم بالا و سرم را از آن خارج می کنم.  در پارک قدم می زنم _ بدون توقف به سمت موزه می روم.        بر روی پله ها می ایستم، در را تماشا می کنم – همیشه بسته است، موزه همیشه تعطیل است. برای چند لحظه به ساختمان نگاه می کنم و به راهم ادامه می دهم. من مسیرم را از کنار ردیف درختان پیچ اناری سر می گیرم.
در حاشیه پارک از خیابان عبور می کنم. قبل از اینکه وارد کافه شوم ودر جای همیشگی ام بنشینم از پنجره داخل را نگاهی می اندازم.

اولین صبح قهوه ام را به زبان اسپانیایی سفارش دادم و هر روز صبح همین کار را می کنم. این غیر عادیست.  هم در حیطه کاری ام و هم در زندگی اجتماعی همیشه عادت دارم که به زبان انگلیسی صحبت کنم – غیر از آن برای شروع دهه 80 از عمرم هم همین طور. من در انگلستان به مدرسه رفتم و برای تخصص هم آنجا آموزش دیدم، بنابراین زبانی که به آن عادت دارم انگلیسی است.  به طور دقیق می توان گفت که من کلا استفاده از زبان اسپانیایی را به ارتباط برقرار کردن با کارولینا و سایر کمک ها اختصاص داده ام.
همینطور می توانم بگویم به پوشیدن لباس هایی که روز اول همین ساعت به تن داشتم ادامه می دهم. من با عجله لباس به تن می کنم و در حالیکه سرم هنوز کامل از این لباس فانتزی خارج نشده نتیجه معلوم می شود.
من آدمی نیستم که بیرون از منزل لباس ورزشی به تن کنم، اما لباس ورزشی به قدر کافی به واقعیت نزدیک است. جوری به نظر می آیم که انگار برای سلامتی ام، دو سرعتی انجام می دهم. کافیست بگویم که با توجه به شکل و شمایل همیشگی ام غیر قابل شنایی می شوم.
حالا، به همین خاطر من هر روز خود را در نزدیکی خانه می بینم اما فقط تا وقتی که آشنایی در آن اطراف نباشد. من آنطور که همیشه هستم به نظر نمی آیم. آنطور که همیشه صحبت میکنم حرف نمی زنم.
آن زمان که کسی وارد کافه می شود من آنجا را ترک می کنم.
بقیه ی روزم مثل همیشه ادامه پیدا می کند. به خانه می روم. حمام می کنم. به چیز بهتری تبدیل می شوم. کارولینا هم مثل همیشه صبحانه ام را آماده کرده است. روز را صرف امور اجتماعی می کنم.
درمور بازنشستگی ام به عنوان یک چیز ناخوشایند صحبت کرده ام ولی افسوس نمی خورم. درگران ترین منطقه شهر زندگی می کنم. کار من، مرا با ثروتمند ترین ها و زیباترین های بوینس آیرس آشنا کرد. من آن ها را زیر چاقوی خود زیباتر ساختم آنها مرا ثروتمندتر کردند. من به عنوان یک جراح، با مهارتم و همچنین به خاطر تاریخچه خانوادگی که در کوچه و خیابان پیچیده است: یک دودمان بی عیب و نقص بود شهرت یافتم.
 در محافل آن ها پذیرفته شدم.
گاهی اوقات به خانواده که نگاه می کنم می بینم کاملا درست است. به عنوان یک مرد جوان پنجاه ساله مایلم که از بار این محبوبیت و نجابت خلاص شوم. نمی توانم این تصور را که  باید مثل یک الاغ از سنت ها و الزامات اخلاقی شان پیروی کنم و در راه نسل های گذشته قدم بردارم تحمل کنم. یک هوش خوب به ارث برده ام و بعد از سال ها آموزش دیدن در آکسفورد در انگلستان به عنوان یک جراح شایسته با گرداندن دستم چهره سازی  می کنم. در واقع من خودم را خیلی با هوش می دانم. من معتقدم اگر مسیر انحرافی را دنبال می کردم هرچند عوامانه تر بهتر بود. به بوینس آیرس بازگشتم و برای اینکه نمایشگاه خودم را درست کنم مغازه ای نزدیک خانه برپا کردم .البته از خانواده جدا شده بودم و آن ها را نمی دیدم.
یک سرگرمی بود. از بازی های خرابکارانه لذت می بردم. خیلی با من جور در می آمد.
خانم گارسون از من می پرسد که زندگی ام را چطور می گذرانم.
می خندم. من یک پیرمرد هستم. بازنشسته ام.
او اصرار می کند. می خواهد که بداند.
این مکالمه ای نیست که من بخواهم داشته باشم. از اینکه ناشناس بمانم لذت می برم. دوست دارم این زن چیزی از زندگی من یا اینکه من کی هستم نداند. مایلم همین طور آن را حفظ کنم.
اما این اولین نشانه از علاقه مندی او بود که به من ابراز کرد و اگر جوابش را ندهم خیلی بی ادبانه است. با اینکه رابطه ما تا به حال بیشتر سکوت بود اما یک جورهایی خوشایند بوده. توضیح دادنش سخت است.
من قبل از اینکه صحبت کنم کمی مکث کردم. چیزی نمی توانم بگویم. می توانم بگویم که من یک شاعر، یک سوپور یا یک نانوا بودم.یا حتی یک آرشیتکت. او هرگز نخواهد فهمید.

من پیشرفت کردم. مهم نبود چه کسی مسئول (بر سر کار) است _ طی دهه ها، با تمام آمدن ها و رفتن ها، تمام جنجال هایی که کشور ما از آن ها عبور کرده است. زمانیکه رهبری ما زن ها و معشوقه ها داشت و  من محتاج بودم. و زمانیکه من هرگز ظاهر مردانه زیبایی نداشتم، تملق گویی خود را می کنم که هفاستوس  آن ها بودم  _ این زن ها عاشق این هستند که با مردی زشت عشق بازی کنند اگراز نظر خدایانشان هنرمند باشد.
من به او می گویم که یک جراح بودم. من بیش از این خاص نیستم.
فکر کردم گفت و گوی ما همان جا خاتمه پیدا کند، اما او آنچه که گفتم را تفسیر کرد _ او با خود پنداشت که من جراح عمومی هستم و شروع کرد با من راجع به مردی صحبت کرد که زندگی برادرش را در هشت سالگی وقتی که پدرشان ناپدید شد نجات داده بود. البته، هرکسی مثل من براحتی از این سال ها نگذشته است.
با این حال چشمانش همانطور که این داستان را ربط می دهد گرم می شود. حتی بر روی صندلی مقابل من نشست. زمانیکه داستان تمام شد _ داستان طولانی نبود، اما کلا از این سو به آن سو می رفت_ او مرا کاملا تحسین می کند.  
می دانم که می توانم آن را تمام کنم. چند کلمه ای کافی بود. اما من این کار را نمی کنم.
دستش را دراز کرد و خیلی محکم با من دست داد _ انگار که با هم عهد و پیمانی داریم _قبل از ایستادن، صندلی را در جای خودش قرار داد و دوباره مشغول کار شد.
من سر میز ماندم. قهوه ام را تمام کردم. وقتی که با من دست داد ورم نرم از یک بافت زخم را در کف دستم حس کردم. همانطور که ابتدا فکر کردم اثر سوختگی نبود، اما باید  پارگی خیلی عمیق، افقی بر روی کف هر دو دست هایش باشد.
دوباره با خودم فکر کردم، چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیت دارد که او چه فکری بکند راجع به اینکه من چه کار می کردم، او تصور می کند من چطور مردی بوده ام.
وقتی که بلند شدم بروم او کاری که در حال انجام دادنش بود را متوقف کرد و به من از پشت بار لبخندی زد.
او گفت من بیاتریس هستم.

خیالاتی که او ساخت را حفظ می کنم. سخت نیست. اگر او دوست دارد به من به عنوان یک قهرمان فکر کند، باید جلوی او را بگیرم؟ من این صبح ها را دوست دارم و از اینکه اختلالی در آن پیش بیاید بیزارم.
توافق بی سر و صدا را دوست دارم. این طور که او اغلب به من بی توجه است و در اطراف من به کارش می رسد. و او به روشنی کاری که فکر می کند من انجام می دادم را تحسین می کند.

صبح های ما ادامه پیدا می کند. روزهای گرمی هستند. درخت های پیچ اناری مانند مشت های گشوده شده در زیر آسمان پاک شکوفه می کنند.
ایرنه والرا-مورالس.  اوآشناست _ پنجاه سالش است. مرا که این گوشه نشسته ام نمی بیند و من هم هیچ تمایلی ندارم که ببیند.
من خودم را به آن راه زدم که انگار ندیدمش. این باعث می شود که همه چیز تا اندازه ای به خوبی پیش برود و او هم به خوبی متوجه شد. خودش را طوری می گیرد انگار که همیشه به همه برتری داشته است.
ایرنه بی حوصله ایستاده است _  هرچند که اطمینان دارم او به سمت گارسون ها می رود _ به نظر تمایلی ندارد که بنشیند یا کنار بار بایستد. یه نگاه کوتاهی بین ما رد و بدل شد _ او به بیاتریس من نگاه نکرد _  و یک صندلی نزدیک در را انتخاب کرد. صورتش را از بار برمی گرداند و به خیابان نگاه می کند.
بیاتریس رفت تا سفارشی که او داده بود را انجام دهد اما دوباره او صدا زده شد. ایرنه ایستاد و _ مشخص است که عصبانی شده، هنوز همان طرف بدون اینکه به بیاتریس نگاه کند ایستاده _ لباسش را با قدرت زیادی به آن طرف میز درمقابل صورت او انداخت. انگار که سورپرایزش بود و با سرعتی که پرتاب شد تنها کاری که بیاتریس می توانست انجام دهد این بود که قبل از اینکه به روی زمین سر بخورد آن را بگیرد.
او آن را گرفت، صاف نمود و بر روی چوب رختی کنار در آویزان کرد. ایرنه می توانست این کار را خودش انجام دهد. چوب رختی درست همان جا قرار دارد.    
بیاتریس چیزی نگفت. به سمت بار برگشت.
خیلی زود او به میز بازگشت، قهوه، شیر و آب را با ظرف مدیالوناس  روی میز گذاشت.
لحظه ای که او رفت ایرنه او را صدا زد. با او به زبان انگلیسی با لهجه امریکایی کشیده و نا درست صحبت کرد. او گفت،" من مدیالوناس نمی خواهم،  من شیر گرم خواستم. این را ببر."
بیاتریس پاسخ نداد. او به لیوانی که ایرنه پس می زد نگاه کرد. ایرنه به آهستگی ( با زبان اسپانیایی) گفت:" شیر داغ"
بیاتریس به سمت باررفت و لحظه ای بعد با لیوان دیگری بازگشت.
ایرنه گفت: "واقعا نباید به این پیچیدگی باشد" اول به انگلیسی شروع به صحبت کرد و بعد با اسپانیایی ادامه داد.
او این بازی را همینطور به خوبی انجام می دهد.
آب بیشتر.
یخ.
یک قاشق دیگر.
یه قاشق تمیز.
بیاتریس سایه بان پنجره را تنظیم می کند، آفتاب از بیرون به چشمان ایرنه می تابد.
هنگامیکه آن جا را ترک می کند انعامی نمی گذارد.
درست است مردم رکولتا، جایی که پول زیاد است بی ادب هستند. کسانی که خیلی ثروتمند هستند ادبشان را فراموش می کنند چون نیازی نیست که به یاد داشته باشند. اغلب اظهار دارند که این به هیچ عنوان به دلیل فراموشی نیست و قصد و منظور روشنی باعث می شود آن ها این کار را انجام دهند ادعای اینکه اهمیت بیشتری در کل جهان دارند مکر و حیله ایست که اغلب_ به صورت سطحی وخیلی کم _کار می کند.
من در صورت بیاترس این را می بینم.
درست است که تعداد زیادی از آنها با من هم همسایه هستند_این نوع افراد را من می شناسم، حتی دوستانم،  با این حال دلیلی ندارد که راجع به آن با بیاتریس صحبت کنم. ما پارامترهای آشنایی مان را مشخص کرده ایم.  او برای دومین بار صندلی مقابل من را بیرون می کشد. سیگارش را روشن می کند.
گفت:" وقتی بخواهند زمانشان را بگذرانند، آن را به هر نحوی می گذرانند". "وقتی می خواهند سریع از این جا خارج شوند، این کار را انجام می دهند. آن ها هر کاری که بخواهند را انجام می دهند و می گذراند که همه بدانند. "این آن چیزی هست که من می خواهم. این چیزی نیست که من می خواهم. این چیه؟ من این را سفارش ندادم. مدیر را خبر کنید_ خدمتکار من تماس گرفته و رزرو کرده اما این احمق آن را یادداشت نکرده." این آدم ها پولشان را به طرفت پرت می کنند. هرگز به چشمهایت نگاه نمی کنند. دوست دارند تو را احمق  فرض کنند. شاید اینجوری سرگرم کننده تر باشد."
شانه هایش را بالا می اندازد. ته سیگارش را خاموش می کند و بعد، از آن لبخندها به من می زند. می گوید:     " این آدم ها"
نمی دانم چه جوابی باید بدهم. خودم را به میز نزدیک می کنم تا جرعه ای قهوه بنوشم اما دستم قدری        می لرزد این اواخر این اتفاق می افتد_ریختمش.
گفتم: " احمق". " خیلی متاسفم".
او گفت: "این دست ها تا به امروز به سختی کار کرده اند. به آن ها استراحت بده"
دست های مرا در میان کف دست هایش گذاشت.

نمی توانم به یاد بیاورم که آیا آشنایی من و ایرنه واقعا کاری بود یا بیشتر.
من با خانم های زیادی آشنا شده ام. واژه "آشنایی" بدون شک درست است. من آدم رابطه های طولانی مدت نبودم.
یکبار به طور عجیب و غریبی ازدواج کردم، یک دلبستگی بیهوده.
عادت دارم چهره واقعی زن ها را آشکار کنم. پوست صورتشان را بردارم ، و دائما آن ها را چیزی به غیر از آنچه که هستند تصور کنم.
این بدان معنا نیست که از آن ها لذت نبرده ام_ هرگز _ اما آن ها چیزی بیشتر یا کمتر از مجموع تمام قسمت هایشان نیستند.
این طبیعی ست.
ایرنه وارلا-مورالس به کافه بر گشت. او دوستش را با خود آورد، والنتینا_ فراموش کردم، اما فکر می کنم نام خانوادگیش سووارز باشد.
آن ها به سمت میز من حمله کردند.
" من بهت گفتم که او اینجا مخفی شده است."
او ادعا می کند که از ابتدا متوجه من شده بود_ می دانستم که  مرا شناخت، اما نمی توانست مرا در این لباس های مخوفی که مثل ارواح شدم به جا آورد.
والنتینا خودش را به روی صندلی انداخت." تو را ببین! نمی توانم باور کنم تو فکر کردی که می توانی با آن کنار بیایی"
ایرنه اضافه کرد:" چه پسر بد، بد، شیطونی"

غیر ممکن است بتوانم وانمود کنم که آن ها را نمی شناسم و آن ها اشتباه گرفته اند. من آن قدر ها هم سریع نیستم که در همچین شرایطی بتوانم کاری بکنم. شرایط بیش از اندازه برای تلاش کردن پیچیده است.
آن ها خودشان نشستند. بیاتریس نزدیک شد. من سعی کردم چیزی بیش تر از آنچه که نیاز دارم نگویم، اگرچه همه چیز خراب شده بود.
آن ها به زبان انگلیسی سفارش دادند. من یک قهوه دیگر به زبان اسپانیایی سفارش دادم.
او دور شد. من شانه هایش را تماشا کردم به اندازه شانه های یک بچه کوچک شدند.

گفت و گو سر گرفت. من در برابر صحبت از آشنایان دو جانبه مقاومت می کردم اما برای مدت طولانی نتوانستم. غیر ممکن است که آنجا بنشینی و چیزی نگویی.
این زن ها بلند صحبت می کنند. آن ها در هر مکانی که باشند بر آن چیره می شوند. این شیوه آن هاست. اگر بیاتریس در آشپزخانه پنهان شده باشد می تواند تمام حرف های آن ها را بشنود.
" پس، آلفردو مارتینز فوت کرده است."
" نه به موقع"
والنتینا با عصبانیت خورناس می کشد و می گوید: "ایرنه! وحشتناکه!"
" لطفا! اما درست است. عتیقه بود. آن ها تابوت را برای او پر کرده بودند. وزن زیادی از دست داده بود."
" و مرد خوشتیپی مثل او. واقعا می توانست قبل از نمایش برای عموم یکبار از قبل امتحان کند."
"تو چیزی برای گفتن نداری، جولیو ارتیز. نجیب زاده ای مثل تو."
گفتم: "من دیگر توانایی اش را ندارم، همانطور که شاید بدانید_ دستانم" " و در عین حال اصلا کار خوبی نیست که به یک جسد پیشنهاد عمل زیبایی چهره دهید."
ایرنه کشیده گفت: " تو میتوانی این کار را هر موقعی با من انجام دهی" ."مرده یا زنده"
والنتینا اضافه کرد:" منم همینطور"
" اما چه اتفاقی برای دست هایت افتاده؟ سعی نکن به من بگی حس لامسه شان را از دست داده اند."
"ایرنه"
" این قدر کمرو نباش. همه ما می دانیم که چه کسی در دوره کارشناسی انگشتان سحر آمیزی داشت!"
آن ها با هم خندیدند. در این وضعیت روی دور خنده افتاده بودند.
من نمی توانم کمکی بکنم. خودم هم در حال خندیدن هستم.
آن ها مرا خیلی زود با نوشیدنی هایی که برای همه ما سفارش داده بودند گذاشتند و رفتند.
من درکافه منتظرم، مطمئن نیستم که منتظر چه چیزی هستم. بیاتریس صورت حساب را روی میز گذاشت. نیازی نیست که دوباره بیاید. می دانم که نمی آید.
کیف پولم را برمی دارم و دزدکی یادداشتی می گذارم. باز هم دستم می لرزد، آن را بر زمین می اندازم.
مجبورم که بر روی زانوهایم خم شوم . کاغذ یادداشت هایی را که زمین ریختند جمع می کنم، کیف پولم را    بر می دارم، بیش از حد گرم شده است، دوباره بر روی صندلی می نشینم.
هنوز یک مشت یادداشت را بغلم گرفته ام. آن ها را کنار و مبلغ دقیق را روی صورت حساب می گذارم، نه کمتر نه بیشتر، با پول خورد هایش
از میزم دور می شوم و به سمت در می روم، بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم. احساس افسردگی عمیقی دارم. در به آرامی بسته می شود.

توجه کن. مهم است.
صورتش تقارن ندارد و از آنجا که قانون زیبایی، زیبا بودن را نیازمند داشتن تقارن می داند، و او هم مثل خیلی از افراد دو طرف صورتش با هم مطابقتی ندارد. زیبا نیست.
چشم چپ او از چشم راستش بزرگ تر است _ وقتی خسته می شود چشم راستش نیمه بسته می شود.         در واقع، یه سنگینی در سمت راست صورتش وجود دارد، مثل اینکه آن سمت حساس تر است_ به گرانش، به غم و اندوهی ...چیزی؟
لب پایینی اش بزرگتر از لب بالایی است و یک ناهمواری در لب بالایی وجود دارد که در کل غیر عادی ست. چالی عمیق و کشیده روی گونه راستش دارد.
او یک سیگاری است. در حقیقت، ما با هم سیگار کشیدیم. این میلی ست که در هر دو ما مشترک است. بدون در نظر گرفتن اینکه چند سال است سیگار می کشد، از خط هایی که روی لب بالا باز هم در سمت راست وجود دارد فهمیدم.
سمت چپش چیز دیگری ست. چشمش درخشان و هشیار است، حس شوخ طبعی همیشه در آن مشخص است. شاید نگفته باشم، او چشمانی سبز دارد.  با وجود اینکه خط هایی که در سمت راست چشمش جمع شده اند   بر سنش می افزایند و مقداری غم را نشان می دهند، آن ها که در سمت  چپ هستند در اثر خنده ظاهر شده اند، به زبان فرانسه شادی زندگی  joie de vivre
او یک شکاف  کوچک روی چانه اش دارد_ تقریبا یک چال دیگر _ که در کل به چهره اش قوت بیشتری       می دهد.
وقتی سیگار می کشد، سیگار را بین دندان هایش، درست در وسط آن ها قرار می دهد و همان جا روشن      می کند. اولین پک را می زند و بی وقفه بعدی را،  قبل از اینکه سیگارش به سمت راست منحرف شود و معلق و آویزان بماند، انگار که می خواهد از لب هایش بیافتد، آن را می گیرد.
او موهایی تیره دارد. قد موهایش متوسط است و اغلب در پشت سرش بسته شده است.
او نسبتا قد بلند است.
او_ حدس می زنم، با در نظر گرفتن پف های زیر چشمش، خط هایی که الان در پیشانی اش مشخص است،    و ازدست دادن حجم جوانی لب هایش_ در اواخر سی سالگی است.
او کمری کوچک و دست هایی زخمی دارد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :