نگاهي به شعرهاي "مينو نصرت" / علیرضا ذیحق

نویسنده : علیرضا ذیحق
تاریخ ارسال : سیزدهم مهر ماه ١٣٨٩


خسته از كوچه هاي زره پوش جهان

نگاهي به شعرهاي "مينو نصرت"

به باور " نيما يوشيج " كه باني و مبدع تراوشات نوين شعري در زبان فارسي است " شعر نه لفظ است، نه توازن الفاظ است و نه قافيه... شعر وصف آرزوها و آمال دروني است ".احمد شاملو نيز كه اشعار او سخت و عميق ريشه در بافت اصيل واژگان زبان شعري دارد از شعر به عنوان " معجزه ي كلام " نام مي برد. رضابراهني هم در مقام يك شاعر، و تحليل گر جدي شعر كه سكاندار نقد ادبي در ايران است، با نگاهي به تطورات شعرمعاصر صراحتا مي گويد:" من از زبانهاي موجود در شعر فارسي خسته شده ام. شعر فارسي بايد جهت ديگري پيدا كند. شايد يكي از جهت هايي كه اين شعر در آينده پيدا خواهد كرد شعر " فروغ " باشد. اما آن كارها هم آن قدر مقلد پيدا كرده كه ديگر به نظر من خسته كننده شده است...شرايط تازه، زبان و بيان تازه مي طلبد.بايد زبان تازه اي پيدا شود كه جاي اين شيوه ي بيان را بگيرد. به نظر من نه زبان شاملوو نه فروغ و اخوان قادر به بيان نيازهاي ما نيستند..."
حالا اين نكته ي اساسي در ذهن من ايجاد مي شود كه شعر امروز، پسِ ِاين همه سالها چگونه بايد باشد و با چه معيار و الگويي به سنجش آن بايست شتافت؟ آيا به حكم اينكه فلان شعر اوزان عروضي دارد و يا قالب هاي كلاسيك و نيمايي و يا كه از ساختار زباني شاملو و فروغ متأثر شده، بايد به آنها پشت كرد و گذشت و در جستجوي چيزي بود كه به تعبير براهني هنوز شكل نيافته و هويتي مجهول دارد؟ ياكه نه تأمل و تعمقي هم در آفرينش هاي شعري معاصرين و متأخرين لازم است و عمارتي كه قرار است در آينده بنا شود حتما كه بايد ستونهايش بر ميراث شعري نخبگان ما تكيه كند و خط كشي هاي آنچناني زياد هم ضرورت ندارد؟ همچنان كه " شهريار "،" سيمين بهبهاني "، " نيما "، " اخوان "،" شاملو"، " فروغ " و حتي " فريدون مشيري" ثابت كرده اند كه مي شود سبك، قالب و شيوه ي خاص خود را داشت و همچنان نيز از نيازهاي دروني خود وزمانه حرف زد. اين تكثر گرايي زباني را من اساس رشد شعر در زبان و ادبيات فارسي دانسته و معتقدم كه زبان شعر را نمي شود با تجويز حكمي يا نسخه اي دگرگون كرد و بي توجه به تأثير شاعران متقدم و مضامين نوي كه از طريق آفرينش هاي نو ادبي و آثار ترجمه شده ي خارجي به شعر راه مي يابند، راهي به سوي كمال پيمود.
به اين خاطر هم هست كه مترقي ترين ديدگاه را در خصوص تعريف شعر همچنان مي توان از زبان نيما شنيد و اما در خصوص نگاه براهني نيز، يك چيزي را مي پذيرم و آن هم اينكه، مقلدان هر سبك و شيوه اي اگر از ذهنيت، عواطف و جهان نگري هاي ويژه ي خود كه بايد انسان مدار باشد و بي سر ستيزي با مظاهر مدرنيته، نخواهند كه بهره اي پو يا بگيرند صد البته كه واگن زمان و هنر اصيل، آنها را بي رحمانه جا خواهد گذاشت ودر صفحات ادبيات پيشرو جايي نخواهند داشت. حاصل كار مي شود اوراقي فرسوده و كاغذ مچاله هاي كيلويي و لذا ذوق و تشخيص مردم، به مرور زمان آنها را از گردونه و سَيَلان حافظه ي جمعي خارج مي كند و آنچه مي مانَد اصالت هاست و نوآوري ها. چيزي كه " نيما " به آن عشق مي ورزيد ودر تشخيص سره از ناسره با مثالي از خود مي گفت:" اگر از اين ساعت بدانم كه شعر و ادبيات من مفيد به حال جمعيت نيست و فقط لفّاظي محسوب مي شود آن را ترك گفته و براي خود نمايي داخل بازيگران يك بازيگر خانه شده و به جست و خيز مشغول مي شوم... براي رسيدن به شعر بايد منزه شد و قطع علاقه كرد تا به چيزهايي منزه و قابل علاقه رسيد."
اين ها را گفتم كه گريزي باشد براي نگاهي به اشعار " مينو نصرت " كه با كتاب " برهوت كاهي رنگ "*، توجه من و پاره اي از دوستداران شعر را سخت به خود جلب كرده است. پيش بند اين كتاب " مينو نصرت" مجموعه شعر " حوا صدايم مي زنند نام من ليلي ست " را منتشر كرده كه نويسنده ي انديشمند خانم " شهر نوش پارسي پور " از شعر هاي آن مجموعه به عنوان " شعر شعور " نام برده است.
مينو نصرت كه در شعر هايش از يك صميميت ذاتي بهره مي برد و نوعي حالت فوراني و شاعرانه را در حس و عصب و شعور او مي بينيم، ضمن رعايت روراستي و صراحت با ضمير فردي و مسائل اجتماع، از شاعر درون اش چنين مي گويد:
" شاعر كه مي شوم / هيچ كس بوي مرده نمي دهد / خواب ها زنده به دنيا مي آيند / و در همه ي فصل ها مي توان برهنه شد..."
چنانچه آشكار است هيچ تصويري در اين شعر، حالت مكانيكي ندارد وبه عبارتي، جانمايه ي آن خود انگيختگي است و تركيب كلمه ها طوري نيست كه شاعر براي صيد آنها بخواهد توري پهن كند و در جايي غير از لحظه ي شعري، كمين بزند.
در ادامه ي همان شعر، باز آن جوشش زلال را داريم و صاعقه در ابَرَكي كه خواب اقيانوس را مي بيند:
" شاعر كه مي شوم / سخت ساده است زندگي / و من فراموش مي كنم / آدم ها را / كه با رنگ ها محدود شده اند / و مرزها را / كه باآدم ها."
در اشعار " مينو نصرت " پرواز كرورها پروانه ي رنگين را مي بيني كه از بودني سرشار اوج مي گيرند و در سِحرِ واژه ها، تنواره هاي عشق مي پوشند:
" زير اين پيراهني كه غنچه هايش / نم نم باز مي شوند / پوستم زير فشار دانه ها متورم است /"
..." لابد تو مي داني / تُنگ ها به عادت هر ساله / آنقدر زنده مي مانند / تا ماهيان بشكنند."
اين زبان نرم و زير ساختي چنين محكم و انديشگرانه در مضامين شعر ها آنجا كه عوض تُنگ ها ماهيان مي شكنند، آيا نوعي كشف شگرف در زبان شعري نيست يا بيان محتوم تقديري كه انسان با يد همچنان مصلوب رنج خويش باشد و گردن به تحمل عصري نهند كه آدمي را مي شكند و اما خود لبخندي فاتح دارد؟
شاعر كه خسته از كوچه هاي زره پوش جهان است به يكباره خواننده را كه بيرون گود ايستاده و ناظر است چنان پرشور و ملتهب به ميدان تاريخ مي كشد كه جز همنوايي در تأويل اين تصوير ها گريزي نمي يابد:
" راه بهشت از لابلاي اجسادي مي گذرد / كه تمام آنها با چشمان بسته / هنوز خواب زندگي مي بينند."
احمد شاملو در جايي مي گويد: " شاعر، جان جهان را عريان مي كند و اين كاري است نيازمند مكاشفه... با تقليد ديگران به هيچ مكاشفه اي دست نمي توان يافت." كه مينو نصرت نيز مكاشفه هاي خود را دارد حتي در انديشه به ذات آفرينش:
" خدايا / چگونه هيچ كس / تو را در چشمانم نمي بيند."
و يا جايي كه از خويشتن خود سخن مي گويد:
" اينجا / كانون هيچ حادثه اي نيست / تن ريخته ديگر جمع نمي شود /چراغ با چشمان باز خواب است / و تو بوي كسي را نمي دهي.... من / جا مي مانم / زير كرسي / درآخرين زمستان كودكي / و مرا برنمي گرداند حتي / شيهه ي تنها اتوبوس روستايمان / به جاده اي / كه مشايعت كنندگانش / رديف درهم درختان سوخته ي بادام است / و سنجد هاي واژگون / هميشه جا مي مانم / پشت دگمه هاي بسته ي پيراهن گل گلي ام."
با خود در كلنجار بودم كه آن چيست كه مرا به اين شعرها پيوند مي زند كه ناگهان آن راز سر به مهر، زبان گشود و حس كردم كه با هر خوانشي از خود كنده مي شوم و اين بي خودي از خود، جز از تأثير هنري آنها، هيچ چيزي نمي تواند باشد:
" نسل خنده ها منقرض/ بغض ها متورم / وچشم ها به گل نشسته اند/ انگشتانم را / از روي شماره ها بر مي دارم / و عدد نا معلوم تو را / با سيگار روشن مي كنم."
بياني كنايي و آميخته با نوعي الهام بكر از زندگي ، در شعر مينو نصرت موجي سركش دارد و بي آن كه بخواهد بيخودي خود را اسير ريتم و وزني كند كه حس او در آن لحظه آن را بر نمي تابد و سادگي ضرورتي است كه بايد رعايت اش كند چنين مي سرايد:
"و من آن پنجره ي كوچك مصلو ب شده بر ديوار / كاش مي شد / كه دلم بر خيزد / كوچه ها را بدود / تن عريانش را بتكاند در باد / خط سرخي بكشد / واژه اي بنويسد / و بگويد / پايان."
او به عنوان يك شاعر زن، ترنم گر ناگفته ها و تلخي هاييست كه به تعريف وي " از سطر اول قصه مي آيد " و زنان آن كوچه، سكويي براي نشستن ندارند:
"اگر پرنده بودم / هرگز بر زمين / فرود نمي آمدم.....من جز كليد و قفل هايم / حرفي براي دفاع ندارم."
در لحظاتي نيز كه آثار او حلت خطابي مي گيرند شعر گونگي آنان، خواننده را دچار حيرت و بهتي مي كند بي ريا و تمثيل گونه، بي آنكه بخواهد خط و خطوطي بدهد، بارقه هاي اميد مي پراكند:
"از من خيلي مي گذرد / تو اما تازه اي / بوي فردا را مي دهي / بوي اتفاق هاي نيفتاده / ازمن خيلي مي گذرد / باران مي بارد / و بوي" زرتشت " بلند مي شود."...." اگر طلوع صدايت / به درازا بكشد / ديگر از اين سياره / جز توده اي سياه نمي ماند / بيا و حيات را امضا كن."
همينطور كه مجذوب شعرهاي اويي ودر محاق جرعه اي نقره ي مهتاب، بارشي مي بيني از تيرهاي روشن زهري كه سينه ي اورا نشان مي روند. تيرهايي كه از تنهايي، غربت، حسرت، واميد و آرزو كمانه مي گيرند و در برخورد با خطوط ذهني " مينو "، نگاه او را به افقي دور مي دوزند:
" هميشه يك نفر / با انگشت / افق را نشان مي دهد / و ما با چشماني خيره / هميشه مي ميريم."...." دايره اي كوچك مي كشد / موج دامنم،/ اين كرت كوچك /جز من ساكني ندارد / پياز كوكب مي كارم / بر سنگ فرش حياطي / كه جز گنجشك ها / كسي ندارد."
يأ سي كه همچون بذري دركف، شوق ريشه انداختن در دنياي شعري " مينو " دارد، به قول شاملو درد مشتركي است كه در خانه ي جان مردم نيز حضوردارد و تورا دلتنگ انساني مي كند در عصر جديد، كه جز تازه هاي خود در بازار، ركعتي از پرواز سعادت را نثار مدنيت و بشر نكرده است:
" صدايم درد مي كند / رنگ موهايم پريده / و دلم مي خواهد / شيب هاي عمر را سر به هوا بدوم / كجاست آن ماهي سرخ كوچكي كه / براي رسيدن به دريا / قرار بود نهنگي شود."
ويژگي هاي شعر " مينو " به حدي رنگارنگ و زياد است كه دريغ ام مي آيد از مضامين اروتيك شعرش كلامي به ميان نيايد:
" در آفريقاي چشمانت / دختران بومي عريان مي رقصند / در چين پيشاني ات / ديواري بي انتهاست / و در گسل بي انحناي تن ات / چون سنگريزه اي / سقوط مي كنم."
سقوط او اما صعودي بلند است به سوي شعري كه زباني زنانه و بي هراس دارد:
" پياله / پياله / ماه مي نوشم / اما خاموش نمي شود / آتشي كه عطش افروخته است / ازپس هر پرده ي دريده / باز اين ماه است / كه بي هيچ تعارفي / اهلي بازوانم مي شود... "..." سحر / پرنده ها در حاشيه ي چشما نم فرود مي آ يند / آب مي نوشند / و سوسن ها / از پستانهايم / شير تازه."
ديگر نكته هم رگه هاي قوي طنز در شعر اوست كه قابل تأمل اند و از جهت عمقِ معني چشمگير:
" خدمت اتفاق هاي نيفتاده...سلام / لبخندتان هنوز برقرار است؟/ دلتان بي قرار؟ / مي دانم / روي كسالت اين خطوط كشيده / شماييد كه گل دوزي مي كنيد."
آخرين شعر اين كتاب كه نه " برهوتي كاهي رنگ " بلكه كوهي سبز مي باشد نمي دانم از چه رو سخت دلتنگم كرد.آنجا كه از زبان" مينو" مي شنويم:
" بگو/ حضرت مرگ بيايد / ديگر زندگي شعر تازه اي ندارد."
اما نه مينو، نه من و نه مايي كه دوستدار شعر و انسانيم و مي دانيم كه اين بيرق برافراشته را كه مي روي با گامهاي ذوق و انديشه و جواني ات در قله ها ي هنري راستگو برافشاني، چنين حرفي را بر زبان نمي رانيم و نيك مي دانيم كه تو، بادستان به قنوت ايستاده روياي اقيانوس ها را برگرده مي كشي و اين، دشواري وظيفه است و بايد تاب آورد.


----------------------------------------------------
پانوشت:
*برهوت كاهي رنگ ( مجموعه شعر) / مينو نصرت – تهران، نشرثالث، 1387، 201ص


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :