داستانی از آرنابا ساها
برگردان امیررضا رحیم بخش

نویسنده : امیررضا رحیم بخش
تاریخ ارسال : پنجم مهر ماه ١٣٩٧


زندگی پس از مرگ
 به قلم آرنابا ساها
برگردان: امیررضا رحیم بخش

 


دامینی داشت به کبیر تلفن می کرد که زنگ در به صدا درآمد. تنها و مضطرب در اتاق منتظر شوهرش نشسته بود.  خیلی دیر شده بود با اینکه می دانست که چرا او دیرکرده، می خواست بداند که در آنجا چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
دامینی همانطور که روی کاناپه کنار شوهرش نشست، پرسید: «نیشی چطوره؟»
کبیر آهی کشید و گفت: «خوبه».
دامینی مدت زیادی چیزی نگفت، خیلی خوب می دانست که کبیر به خاطر این اتفاقات کمی مضطرب شده است. اول از همه فوت ناگهانی خواهرش مشکان و پس از آن بیماری مادرش و حالا هم تصادف دختر بهترین دوستش آشوک. همه چیز در یک بازه ی زمانی شش ماهه رخ داد. حالا تحمل این ها برای او سخت بود.
پس از سکوتی طولانی گفت: « به نظرم یه کم استراحت لازم داری. بلند شو و هوایی تازه کن.» بلند شد اما وقتی که متوجه شد کبیر هیچ نشانه ای از حرکت کردن ندارد، او هم حرکت نکرد. دامینی که مضطرب به نظر می رسید پرسید: «چیزی شده؟»
کبیر پاسخ داد: «چیزی نیست». سپس رو به دامینی کرد و از او پرسید: «بچه ها خوابن؟»
«بله.»
کبیر در حالی که به لیوانی که در دست داشت نگاه می کرد گفت: «اتفاق عجیبی افتاده».
دامینی خم به ابروهایش انداخت و پرسید: «چی».
«آشوک یه جورایی از من تشکر کرد.»
دامینی همچنان که ظاهری کنجکاو داشت ساکت ماند.
کبیر ادامه داد: «برای کاری که هرگز انجام ندادم.»
«منظورت از این حرف چیه؟»
مکث کرد «از من تشکر کرد چراکه مشکان خواهرم بود.»
وقتی که در جستجوی واژه بود و نمی دانست که چطور در قالب واژه ها چیزی که او را همزمان آزار می داد و پریشان می کرد و باعث غرورش می شد بیان کند. از من تشکر کرد چراکه همانطور که خودش گفت نمی توانست شخصا از او تشکر کند.
در نهایت دامینی نتوانست در برابر کنجکاوی اش مقاومت کند و پرسید: «چرا می خواست از مشکان تشکر کند»
کبیر چند لحظه ای پاسخ نداد و سپس گفت «چراکه او فکر می کرد چشمان مشکان بوده که به دخترش اهدا شده.»
آهی کشید و سپس ادامه داد. «درواقع او مطمئن نبود که اون قرنیه ها متعلق به مشکان بوده یا نه، اما از مشکان به خاطر حرکتش تشکر می کرد. خدایا هیچ وقت فکر نمی کردم جوابم رو اینطوری بگیرم. نفسش گرفت: «به خاطر بیار زمانی که چشماش رو اهدا کرد چقدر اونو سرزنش کردم.»
کبیر به شدت آشفته شد. دامینی دستش را روی شانه ی کبیر گذاشت تا او را آرام کند.
« آنقدر احمق بودم که حرکت بزرگ منشانه اش را بی اهمیت جلوه دادم. نمی دانم آن موقع چه چیزی به ذهنم خطور کرد.» دوباره رو به دامینی کرد و گفت «به خاطر بیار که همیشه می گفت می خواد کاری انجام بده که مردم همیشه اونو به یاد داشته باشن.»
وقتی که این حرف ها را به زبان می آورد و غرق در خاطره ی مشکان شده بود لبخندی بر لبانش نشست.
مدت زیادی طول کشید تا این ایده ی ساده در پوست کلفت من نفوذ کند. هیچ وقت برایم روشن نبود که چرا مردم کسی را به خاطر کاری که انجام داده به یاد بیاورند؟ اما او مسلما درمورد چیزی استثنائی صحبت می کرد. چیزی که زندگی یک نفر را متحول می کرد.
در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «حرف های آشوک باعث شد تا  منظور او را از اینکه همیشه می گفت می خواهد پس از مرگ زندگی کند بفهمم. حالا می دانم. با وجود همه چیز، این زندگی پس از مرگ است.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :