داستانی از رابرت برتون رابینسون
ترجمه ی نگین محجوب

نویسنده : نگین محجوب
تاریخ ارسال : شانزدهم شهریور ماه ١٣٩٧


رابرت برتون رابینسون نویسنده ی یازده رمان و داستان بلند و چند ده تا داستان کوتاه است. در دهه ی 80 میلادی نمایشهای موزیکال برای بزرگسالان نوشت. چند سال بعد با الهام از شخصیتهای برنامه ی «گلدن تی وی» فیلم نامه ای نوشت ؛ با آن در مسابقه ی ملی نویسندگی شرکت کرد و به مرحله ی فینال راه یافت.
در سال 2006 شروع به نگارش داستانی درسایت خود کرد؛ به این صورت که نوشتن هر فصل را که تمام میکرد روی سایت قرار می داد.وقتی داستان به انتها رسید اولین رمان او «قتل در دوچرخه فروشی» تکمیل شده بود.

    سایت اصلی رابرت:


RobertBurtonRobinson.com

 
او دو مدرک لیسانس در رشته های موسیقی و علوم کامپیوتر دارد و در طول سالها شغلهای زیادی داشته است از جمله چهارده سال سابقه در مهندسی نرم افزار. او حالا تمام وقت به نویسندگی می پردازد.
منبع: آمازون



جاده ی خشم به ناکجا آباد

میگل سبد خریدش را تا جلوی خواروبارفروشی کوچک برد. درست زمانی که یک صندوق خالی پیدا کرد و شروع به قرار دادن  اقلامش روی ریل خرید کرد مرد قد بلندی که کت و شلوار کاری به تن داشت جلو پرید ، ازکنار او گذشت و پاکت شیری را به صندوقدار داد.
مرد نگاهی به میگل در پشت سرش انداخت و گفت:«من فقط همین یک خرید را دارم. مطمئنا که مشکلی ندارید.»
میگل با خود فکر کرد: اصلا چرا باید مشکلی داشته باشم؟ هرچی باشه تو سفید پوستی و کل روز توی یه دفتر شیک و پیک کار میکنی و پول پارو میکنی. احتمالا هم فکر میکنی من مهاجر غیر قانونی ام نه؟-شروع کرد به بلند بلند گفتن افکارش ولی آن مرد پول را به صندوقدار داده بود و سریع آنجا را ترک کرده بود.
وقتی میگل از مغازه خارج شد مرد را دید که در لکسوز نقره ای نشسته بود. چرا هنوز آنجا بود؟ فکر کردم عجله داشتی جناب!
مرد میگل را تماشا کرد که عرض  پارکینگ را به سوی  وانت فوردرنجر قراضه ای طی کرد. وقتی میگل میخواست در ماشینش را باز کند مرد شیشه ی ماشینش را پایین کشید و فریاد زد:«آهای وایسا.»
میگل برایش سوال شد که چرا آقای کله گنده سرش فریاد میکشد. شاید از اینکه صف را بر هم زده بود ناراحت بود و میخواست عذرخواهی کند. آره جون خودش. سوار ماشینش شد و و دو کیسه ی خواروبار را پایین صندلی شاگرد گذاشت. وقتی که داشت میرفت از آیینه ی عقب مرد را دید که وسط پارکینگ ایستاده بود و فریاد زنان دستانش را در هوا تکان می داد.
چند دقیقه ای نمیشد که میگل در جاده بود که چراغهای جلوی ماشینی را دید که به سرعت از عقب به او نزدیک میشد. یارو دقیقا سپر به سپر او می آمد و دست بردار نبود.چه وقتی میگل سرعت میگرفت چه وقتی سرعت را پایین می آورد. هیچ ماشین دیگری در جاده نبود.میگل شیشه اش را پایین کشید و دستش را برای مرد تکان داد که از کنار او رد شود و بگذرد. اما انگار مرد مصمم بود که تمام مسیر پشت به پشت او براند. سپس چراغهای جلو را به حالت چشمک زن خاموش و روشن کرد.
میگل با خود فکر کرد: این یارو خله.یه ترمز کوچولو باعث میشه بخوریم به هم!
آن مرد به طرز دیوانه واری به خاموش روشن کردن چراغهای جلویی اش ادامه داد.
میگل از سمت خروجی تاریک دو طرفه ای رفت.
لکسوز هم او را دنبال کرد.
میگل پایش را روی گاز فشار داد.
لکسوز همچنان پشت سرش بود.
میگل با خود گفت: دیگه بسه. سرعت را پایین آورد و کنار جاده توقف کرد.
لکسوز کنار کشید و پشت سرش متوقف شد.
میگل با عصبانیت از ماشینش بیرون پرید. حتی ماشین را خاموش نکرد و در را نبست. با عصبانیت به سمت شیشه ی ماشین مرد راه افتاد و داد زد:«چه مرگته یارو؟»
مرد شیشه ی ماشینش را پایین کشید.
با اینکه دید آن مرد هم ناراحت است اما نمیتوانست آرام بگیرد.«پیاده شو تا همین الان تکلیفو مشخص کنیم.»
«آخه...»
«آخه بی آخه. من دیگه از اینکه باهام اینجوری رفتار بشه خستم و حالم به هم میخوره. فکر میکنی من غیر قانونی ام آره؟ »
مرد شروع به صحبت کرد ولی میگل حرف او را قطع کرد.
«خب اشتباه فکر میکنی یارو. منم همونقدری شهروند این کشورم که تو هستی. من هرروز پدرم در میاد انقدر کار میکنم تا برای پولدارهای عوضی ای مثل تو خونه بسازم. ولی تو فکر میکنی این باعث میشه تو بهتر از من باشی آره؟ فقط چون که از صبح تا شب توی یه دفتر تر تمیز با کت و شلوار گرون قیمت میری کار میکنی  فکر میکنی تو کلاس بالایی و من کلاس پایین.پس بذار روشنت کنم اگر آدمهایی مثل من نبودند که حاضر باشند دستشونو آلوده ی اینجور کارها بکنند و تمام روز زیر آفتاب عرق بریزند تو الان هیچ ساختمان اداری شیکی نداشتی که بری توش کار کنی.»
میگل متوجه شد که دست راست مرد در حرکت بود. تمام اینها در نیمی از ثانیه اتفاق افتاد ولی طولانی تر به نظر میرسید مانند حرکت آهسته. او به خاطر نور چراغ پنل به سختی میتوانست ببیند مرد در دستش که بالا و بالاتر میبرد چه چیزی نگه داشته است.
آیا آن مرد را دست کم گرفته بود؟ آیا مرد اسلحه ای در دست راستش داشت؟ میگل میدانست که نمیتوانست به اندازه ی کافی عکس العمل سریعی  داشته باشد. اگر آن مرد قصد کشتنش را داشت یعنی دو ثانیه ی دیگر میمرد.
بعد دید که در دست مرد چیست. هیچی. او داشت به سمت ماشین میگل اشاره میکرد.میگل سرش را برگرداند و درست همان لحظه دید که ماشینش به راه افتاده بود. ترمز دستی را نکشیده بود؟ سپس دستی را دید که از داخل ماشین در را بست. ماشین سرعت گرفت و رفت. میگل با سردرگمی نگاهی به مرد انداخت.
«همین را میخواستم بگم.داشتم از مغازه بیرون میومدم که دیدم مردی صندلی عقب ماشینت نشست و فکرکردم مشکوک به نظر میرسه برای همین خواستم به صاحب ماشین هشدار بدم. ولی نمیدونستم شما صاحب ماشینی تا اینکه دیدم رفتی سمتش.داد زدم که توجهت را جلب کنم ولی ندید گرفتی برای همین دنبالت آمدم.»
«ببخشید جناب.فکر کردم شما...»
«فکر کردی خلم. میدونم. شاید اگر توی مغازه بی ادبی نکرده بودم اینجوری نمیشد. متاسفم.»
«ایرادی نداره.»
«خیلی خب.بیا بالا بذار برسونمت خونه یا حالا هرجایی که میخواهی بری.»
«ممنونم.» میگل جلوی ماشین را دور زد و سمت صندلی شاگرد رفت و سوار شد.
«اسمت چیه؟»
«میگل.»
«از آشناییت خوشحالم میگل. من جک هستم. اگر بخواهی میتونم برم دنبال یارو. احتمالا بتونیم بهش برسیم.»
«نیازی نیست. در هر صورت میخواستم اون ماشین قدیمی رو عوض کنم بره. آهن قراضه بود.»
جک وقتی دستش را در جیب پیراهنش میبرد لبخندی زد و کارتی را به دست میگل داد.
«ماشینهای کارکرده ی جک. میتونم یه ماشین دست دوم با قیمت خوب برات جور کنم میگل.»
«شوخی میکنی؟»
«نه اصلا. در چه حدود قیمتی میخواهی؟ ماهی چقدر میتونی قسط بدی؟»
«برو بیرون.»
«چی؟»
میگل دستش را زیر بلوزش برد و هفت تیری بیرون کشید. «شنیدی چی گفتم. پیاده شو. همین الان.»
«برای چی این کاررا میکنی؟»
«چون از اخلاقت خوشم نمیاد جک.»
«چی؟ من فقط میخواستم کمکی کرده باشم.»
«باشه. کمک کردی.دستت بابت ماشین درد نکنه. حالا برو پایین.»
حالا همه چیز برای جک واضح شد. «با اون یارو که ماشینتو دزدید دستتون توی یه کاسه ست نه؟»
«باریکلا جک. فهمیدی. چقدر باهوشی. یا حداقل تا پنج ثانیه ی دیگه که میمیری باهوش بودی.»
جک دستانش را بالا برد و در را باز کرد که پیاده شود:«باشه...باشه.»
میگل گفت:«وایسا.»
جک بی حرکت ایستاد.
«صدای آژیر میاد. به پلیس خبر دادی؟»
«خب آره.فکر کردم اون یارو قصد کشتنت رو داره. برای همین به پلیس زنگ زدم.»
«بشین تو ماشین.»
«مطمئنی؟»
«برگرد تو ماشین گفتم.»
میگل در ماشین را باز کرد و بیرون رفت.صدای آژیر از پشت سر به گوش میرسید.
میگل در را کوبید و گفت:«راه بیفت و تا جایی که میتونی تند برو.همین حالا.» هفت تیر را به سوی جک گرفت و ادامه داد:«وگرنه بهت شلیک میکنم.برو!»
جک ماشین را به راه انداخت و رفت.
وقتی دو ماشین پلیس با سرعت از آنجا میگذشتند میگل مابین بوته های نزدیک آنجا قایم شده بود. سپس به سمت جاده آمد و آنجا منتظر شد تا چراغهای چشمک زن کوچک و کوچکتر شدند و نهایتا ناپدید شدند.
میگل با خود گفت: احمقها.
او گوشی همراهش را در آورد.« الو برگرد منو سوار کن. آره.به پلیس زنگ زده بود. مهم نیست بابا. پیدا کردن یه ابله دیگه که کاری نداره. ولی بجنب تا دوباره برنگشتن اینجا.»
فقط دو ماشین گشت به تماس جک پاسخ داده بودند. میگل تعجب کرد که بیشتر نبودند. ولی بودند. سومین ماشین پلیس عقب تر بود. 125 مایل در ساعت بدون آژیر و چراغ  میراند. وقتی میگل صدای ماشین را که از پشت می آمد شنید برای فرار از جاده خیلی دیر شده بود.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :