شعرهایی از مجتبی حیدری

نویسنده : مجتبی حیدری
تاریخ ارسال : هفتم شهریور ماه ١٣٩٧



بستند زبان باغ را بند به بند
خشکید دهان غنچه ها بی لبخند
مردم به طمع به باغبان ها گفتند
از ما تبر،از شما درختان بلند

شک،خنجر تیزی که به تن تاخته است
از هیچ برای ما بُتی ساخته است
گلدسته صلیبی است که دستانش را
در جنگ میان کفر و دین باخته است


خورشید،شبیه شمع افروخته است
در سایه ی او دست زمین سوخته است
این لکه ی سرخ در افق جا مانده
چشمی است که آسمان به من دوخته است


هر روز به روز قبل،زنجیرتریم
با زندگی از همیشه درگیرتریم
موهای تو برف و صورت من باران
آیینه بگو کداممان پیرتریم؟


در حلقه ی این معرکه انگشتم نیست
می گردم و جز نام تو در مشتم نیست
هر صبح که خورشید به جنگم آید
افسوس که جز سایه کسی پشتم نیست


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :