داستانی از علی خاکزاد

نویسنده : علی خاکزاد
تاریخ ارسال : سی و یکم مرداد ماه ١٣٩٧


شام فامیلی

خاله سفره یک بار مصرف گل بته ای را آورد،آن سرش را دخترخاله گرفت و رولش ماند تو دست های سفید او،دور رفتند از هم،یکی سمت ال سی دی،یکی سمت مبل ها. خاله گفت:
-خوبه
انتهای سفره را با گزلیک برید،لبه هاش را کشیدند،چند بار تکانش دادند تا دو سه تای سفره باز شد و دهنم آب افتاد برای شام. بشقاب چینی ها،لیوان های پابلند و دوغ را که آوردند دیگر نشسته بودیم دور سفره. سه کاسه بلور آب روغن آوردند،ماست دلالی ها را دور گذاشتند و خاله دیس های مرغ را داد به شوهر:
-تیکه تیکه اش کن جواد
شوهر قاشق چنگال را فروبرد تو سینه ی مرغ و بخار زد بالا،با دست رانی کشید،با قاشق مرغ را گرفته بود و از نو با دست و قاشق چنگال تکه ای دیگر می کند و سرانگشت ها را می لیسید یا به سفره می مالید:
-محلیه ارزش پولش رو داره لامصب
پدر خندید:
-ماشینی چیز دیگه است
خاله از آشپزخانه گفت:
-ماشینی که مزه نداره
مادر خنده خنده گفت:
-محلی گوشت نداره آخه
شوهرخاله رفته بود سر دومین مرغ. نفس نفس می زد بیخودی:
-عوضش خوشمزه تره،لاغری مده الان
خاله خندید،راه نمی رفت،می چمید و بشقاب گود سیب زمینی و شامی را گذاشت روی سفره؛بی خماندن زانوها گذاشته بود و دامنش چسبیده بود به باسن. شکم نداشت،کمرش کمی قوس داشت یا فکر می کردم دارد بس که باسنش برجسته بود. سر زیر انداختم،ماست را پیش کشیدم و مزه کردم؛محلی بود و خوش طعم. پدر گفت:
-من که همون ماشینی و چاقش رو بیشتر دوست دارم
مادر خندید،سرخ شد،سینه های درشتش را کشید بالا و شرم کردم.
-نمی دونم چرا منم ماشینی رو بیشتر دوست دارم
دوباره خندید و دانستم از ته دل نمی خندد،تک زبانی بود،ماسیده بود روی لب هاش و آیند و روند داشت تا همان جا؛می دانستم. شوهرخاله دمغ صدا زد:
-این پسره نمی خواد بیاد؟
خاله دستی برنج،دست کشید به دامنش و آهسته گفت:
-با دوستشه بیرون شام می خورن
شوهرخاله پوزخند زد رو به پدر:
-خر قابل کنگره
حس کردم گوش هام گر گرفته؛پدر به رو نیاورد:
-تا این وقت شب بیرون نباشه بهتره
خاله گفت:
-جوونه یه کم تفریح کنه بد نیست
انگشتانش را فشار داد لای پستان ها و هی بالا پایین کشیدشان و خاراند. سر زیر انداختم،از خودم بدم آمده بود. دخترخاله با دلنگ دلنگ النگوهاش قیمه گذاشت روی سفره و گفت:
-تو زندان پاک موندن که هنر نیست
زیرچشمی نگاهش کردم:
-اتفاقا هست
شوهرخاله تکه های مرغ را گذاشت این سر و آن سر سفره:
-آفرین
نفهمیدم با کی بوده؟مادر بلند گفت:
-چه می دونم ایشالا یه شیر پاک خورده گیرش بیاد
خاله ترش کرد:
-مگه کجا رفته؟با دوستش یه شب بیرونه
پدر برای خودش برنج کشید و دیس را گرفت سمت من:
-پرسه زدن بیخودی کار می ده دست آدم،جوون نباید عزب بمونه انقدر
دخترخاله خندید. ریز خندید و جلوی دهنش را گرفت:
-برای همین شما هی می رین خواستگاری؟
پدر سرفه کرد. گوش هام گر گرفت. خاله گفت:
-زشته زهرا
مادر درآمد که:
-آدم هی این در و اون در می زنه ببینه قسمتش کیه
شوهرخاله پوزخند زد:
-قسمت چیه؟پول داشته باشی همه صف می کشن برات
پدر سر زیر انداخت. داشت پوست شستش را می جوید. گفتم:
-همه چیز که پول نیست
دخترخاله بشقاب گود قورمه سبزی را آورد،خم شد و دیدم سردلش از یخه پیداست و سبزه است مثل صورتش.
-پس چیه؟
مات ماندم به پستان هاش که حالا آویزان شده بودند و بزرگ تر می نمودند. خاله خندید،مادر همراهیش کرد. زهرا دنباله ی شالش را انداخت روی شانه و سردلش،خندید. سر زیر انداختم و از خودم بدم آمد. کاش کور می شدم. حتما فهمیده بودند. سبزه مثل پدرش،اه...شوهرخاله گفت:
-چرا گوشت نمی کشی برای خودت؟
خاله دیس ته دیگ زعفرانی را که آورد دیگر جا نماند روی سفره،نشست. زهرا چیزی دم گوشش گفت و توی دلم فحش دادم،تکه ای برداشتم از دیس مرغ. خاله گفت:
-چرا برنج خالی می خوری خواهر؟
-به خدا میل ندارم
شوهرخاله گفت:
-بخور که خونه خبری نیست
پدر غر زد:
-خورد و خوراکمون کم نیست شکر خدا
سکوت شد. خاله گفت:
-شوخی کرد آقاداداش
پدر چیزی نگفت. خاله رانی انداخت رو برنج مادر و مادر برش گرداند به بشقاب خاله و خاله پرتش کرد رو برنج مادر و گفت ناراحت می شود اما مادر دوباره انداختش برای خاله و قسم خورد که میل ندارد و نمی تواند و کمی پلو ریخت روی سفره و خاله دوباره ناراحت شد و پسش داد و مادر پرتش کرد رو برنج زهرا،پدر اعتراض کرد:
-هرکی می خواد می خوره دیگه
شوهرخاله پوزخند زد:
-بخور کسی نمی گه گشنته
پدر به سرفه افتاد. دوغ ریخت برای خودش و زهرا ران را انداخت توی بشقابش،دوباره سرفه کرد و با دست گفت نه نه و برش داشت با قاشق انداخت سمت شوهرخاله،پلو ریخت روی سفره و شوهرخاله بشقابش را پس کشید،ران افتاد توی ماستش و گفتند اَه و ای وای و شوهرخاله تف پراند بی اختیار:
-چرا بازی درمی آرید؟
ران ماستی را انداخت توی بشقاب من. گرسنه ام بود. خاله گفت:
-قورمه سبزی خوشمزه است بخور یه کم
بشقاب را گذاشت نزدیکم. شوهرخاله گفت:
-کی می ری سر کار؟
دهنم را پر کردم،دوباره پر کردم و مادر نجاتم داد:
-هروقت خدا بخواد
-خودش باید بخواد خدا چیه؟
پدر درآمد که:
-کار نیست
زهرا گفت:
-واقعا؟
خندید و دست جلو دهنش گرفت و بدم آمد. خاله سر تکان داد:
-باید خوب بگردی حمید ما چی کار کرد مگه؟
شوهرخاله با دهن پر پرسید:
-می خوای به دوستم بگم بری گلا؟کارگری می ری؟
پدر بلند گفت:
-کارگری به دردش نمی خوره
خاله تکه ای سینه انداخت برای پدر. پدر با دست پرتش کرد سمت خاله،شوهرخاله دوباره تف و پلو پراند روی سفره:
-باید از کارگری شروع کنی
گفتم:
-اگه مجبور بشم...
مادر وسط حرفم پرید:
-حمیدم از کارگری شروع کرد؟
خاله سینه را انداخت سمت مادر و مادر انداختش سمت من و من انداختم برای شوهرخاله که گفت:
-اگه عرضه داشته باشی خودت رو بالا می کشی
پدر قاشقش را انداخت روی بشقاب:
-یعنی ما بی عرضه بودیم؟
شوهرخاله سینه را انداخت برای پدر و پدر گرفت کوبیدش روی بشقاب دخترخاله و زهرا ناز کرد:
-اِ من سینه دوست ندارم
شوهرخاله گفت:
-ولی من دوست دارم
دوباره تف و پلو ملو پراند روی سفره و توی دوغ. خاله خندید. لای پستان هاش را خاراند و به خودم فحش دادم. مادر گفت:
-همه چی به شانسه
خاله دو قاشق قیمه ریخت رو غذای مادر
-چی کار کردی؟
-گوشت گوسفندیه تازه است
پدر دوباره قاشقش را جرینگی انداخت روی بشقاب:
-اینا پدرسوختگیه نه شانس که ما نداریم
شوهرخاله براق شد:
-حالا ما شدیم پدرسوخته؟
-دیوث هم هستی
-چی؟
-
خاله تکه ای مرغ انداخت سوی من و من برش گرداندم،انداخت سوی پدر که گفت تو شروع می کنی همیشه و شوهرخاله فحش داد و مادر خندید و الکی خندید اما خاله انداخت دخترخاله جیغ کشید و پرتش کرد و خاله با چنگال توی هوا گرفت زد آمد روی قاشقم انداختم شوهرخاله زد شلیک کرد سمت پدر و خاله زد و پدر زد و لای پستان ها زد گرفت و کوبید و مادر چنگال فروکرد به باسن خاله و جست خاله روی صورتش و دماغش را گاز گرفت کشید و کند و شوهرش چنگال کوبید به چشم پدر و درآورد زد روی سینه ی دختر که لرزید و لرزیدیم و دختره چنگالش را کوبید لای پاهام و گفت جون و من قاشق زدم به شکم شوهره درآوردم می خوردیم و می خوردند و مادر جیغ کشید و پدر پرید سمت سینه ی زن درش آورد ریخت توی لیوان و شوهره زد زیرش لیوان پرید هوا شکست و ریخت و دختره دهن چسباند لای پاهام و جیغ کشیدند خرناس کشیدند و درهم برهم روی هم بودند و عق زدم،دویدم سمت دستشویی آن طرف هال همه ی زندگی ام را بالا آوردم. به صورتم آب پاشیدم. نگاه کردم به آینه،شقیقه هام سفید شده بود. ماندم و زل زدم به خودم...
به هال که برگشتم شامشان را خورده بودند. تنها خاله استخوان می لیسید. کسی چیزی نمی گفت. شوهرخاله با گوشیش حرف می زد. چندبار گفت:"غلط کردی" و بعد پرسید:"کجایی الان؟" آن وقت برخاست:
-زود برمی گردم
خاله گفت:
-چی شده؟
-بعدا می گم
نفس نفس می زد. آهسته گفتم:
-زبونم رو گاز گرفته بودم
دخترخاله بشقاب های چرک را برداشت:
-مگه غذا کم بود؟
دوباره زد زیر دلم. دویدم توی دستشویی و عق زدم،دوباره زدم و ته مانده ی زندگی ام،چند قطره زردآبه ی غلیظ ترش را پس دادم به چاه که خوب قورتش می داد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :