شعر( به معنای حقیقیِ کلمه )چیست؟!
معصومه فتحی

نویسنده : معصومه فتحی
تاریخ ارسال : نوزدهم خرداد ماه ١٣٩٧


شعر( به معنای حقیقیِ کلمه )چیست؟!!


«هنر،آنچه را طبیعت از تکمیل آن ناتوان است کامل می کند.»(ارسطو)
«هنر مهمترین کار و فعالیت ماورای طبیعی مناسب برای زندگی است.»(نیچه)
هنر یعنی دوست داشتن....
مهارت خوب زندگی کردن....
ثبت لحظه های شگفت انگیز وماوراالطبیعه....
و.....
این ها برخی تعاریفی است که از هنر شده است .همه ی این‌ها می تواند درست یا غلط باشد.اما مشکل در اینجاست که هنر از  دیدگاه های متفاوتی  سنجیده شده است. در واقع تعریف ثابت و جامعی از هنر نداریم.اما می توان این ادعا را  مطرح کرد که هنر از( خلق کردن و آفرینش )نشأت می گیرد.
هر چیزی که توسط انسان خلق می شود می تواند این پتانسیل را داشته باشد که  به عنوان اثر هنری پذیرفته شود و آفریننده اش هنرمند نامیده گردد.
پس آنچه هنرمند انجام می دهد نوعی آفریدن یا خلق نمودن است.اثر هنری آفریده ی آفریننده ای است به نام هنرمند! بسیاری از نقاشان ،شاعران،نویسندگان،آهنگ سازان،کارگردانان،...را می توان هنرمند نامید.
اما آیا می توان به عنوان مثال هر تابلوی نقاشی را یک اثر هنری و نقاش آن را  به طور محض هنرمند نامید.؟!!
به یقین اینگونه نیست . در مورد شعر نیز همین طور است .نمی توان هر نوشته‌ی  را شعر نامید و نویسنده اش را شاعر.....
شعر( به معنای حقیقی کلمه) چیست؟!!......
آیا نوشتن  احساسات و عواطف شعر است؟!
اگر به احساسات و عواطف بسنده کنیم  پس هفت میلیارد انسان موجود در کره ی خاکی با نوشتن احساسات و عواطف در دفترچه های خاطرات شان شاعرند و دست نوشته های شان مجموعه ی شعر!!!
 انسان چیزی نیست جز عواطف و احساسات...
که گاه ممکن است یک خاطره،یک برخورد، ....برای ما ارزشی بیش از ارزش های دیگر داشته باشد،همین جاذبه ها و حساسیت هاست که  انسان را به نوشتن متمایل می سازد.به هر حال هنر باید از جایی شروع شود،امانکته این  جاست که،
چقدر ما در گذراندن این عواطف و احساسات ....از غربال تخیل موفق هستیم؟ پاسخ این سؤال ما را به  معنای حقیقی شعر نزدیک می کند.
دکتر شفیعی کدکنی در جایی می نویسد:«هیچ تجربه ای از تجربه های انسانی...بی تاثیر و تصرف نیروی خیال،ارزش هنری وشعری پیدا نخواهد کرد.»
آنچه از این اظهار نظر بر می آید این است که شاعر نباید صرفاً واقعیت ها را بیان کند و یا از واقعیت عکس بگیرد.
 برخی از شاعران گمان میکنند آوردن کلماتی که مورد استفاده  دیگران قرار نگرفته و یا ترکیبات عجیب و غریب و  فقط توجه به گسسته نویسی بدون ساختاری یکپارچه  و رعایت دانش و فن لازم  و تنها بوجود آوردن دست نوشته ای،  یک نوع شعر مدرن گفته اند!!.
آیا نوشتن تفکرات به صورت پلکانی می تواند شعر باشد:

در این هوای افیونی چه می‌گذرد
تویی که می گذری در من
منم که می گذرم در من
غمی که از فراز تمنای جسم می گذرد
و جسم را رایج کردند
کمبود شوق
کمبود سربلندی را رایج کردند
کمبود گوشت
کمبود کاغذ
کمبود آدم
مردان روزنامه
وقت وفور کاغذ هم
مکتوب روشنی ننوشتید
دیکته ننوشتید
سرمشق بد نوشتید
مغول شمایل شب را داشت
شب رنگ سوگوار است
مکتوب سوگوار
تاریخ نسل خام پلوخوری

«طاهره صفار زاده»


اینکه چقدر شاعر در گذراندن واقعیت از غربال تخیل موفق است سطرها را به سمت شعر بودن سوق می دهد. ما در مبحث شعر با دو مقوله ی مهم روبرو هستیم یکی اینکه چقدر کلام تخیل برانگیز است و این بستگی دارد که چقدر شاعر از واقعیت همانگونه که هست فاصله گرفته و آنچه را که بیان می کند آنچه هست که ریشه در ایده های خوداو دارد نه ریشه در واقعیت موجود، مقوله ی دوم بحث فنون است که متشکل می شود از موسیقی نهفته در کلمات،ارتباط های مفهومی بین سطرها ،تناسب تصویر و موسیقی، ایجاد تعادل به موقع بین حرکت و حالت...
در اینجا به این نکته می رسیم که شعر نباید تفکر برانگیز باشد بلکه باید تخیل برانگیز باشد .
 هنگام سراییدن با واقعیت سر و کار داریم اما واقعیت را باید آنطور که می خواهیم و دوست می داریم بنویسیم نه آن گونه که هست. و از غربال تخیل  بگذرانیم طوری که به توهم نزدیک نشویم.
بلکه صرفاً تخیل سراییده باشیم.
اشیاء وموجودات و اطراف....در رویای ما چگونه می خواهیم باشند.آن رویا را  همان گونه باید نوشت تا کلام شاعرانه باشد:


دهان من به شکل نام تومانده است
وپاره های حواسم
باپره های پریشان باد رفته اند
هیاهوی جهان کوچکم می کند
زمان مرا می تراشد
به کاوش پیکره ای ناپدید
و نمی یابد
دیگر
بر این تراشه های پراکنده ای که منم
دانایی نگاه رهگذران نیز نمی ریزد

زلالی زیبایی تویی
دریغا
دیگرحتی سنگی نیستم
که رخشانش کنی
این پوشش غبار
که مرا محو می کند
بافته ی مرده گان است
خورشید تویی
دریغا
دیگرحتی آینه ای نیستم
که تابانش کنی
خنیایی خردکک بودم
گذر گردباد پراکندم
زمین تویی
دریغا
دیگرحتا پیاله ای از نغمات نیستم
که برتو افشانده شوم
چنین که بی تومنم
سرودن دیگر چه سود
رامشگری بودم
اینک تنها دهانی هستم
به شکل نام تو در باد



«میرزا آقا عسگری»

 با خواندن اولین سطر شعر میرزا آقا عسگری وارد حیطه ی تخیل وسیعی می شوید و تا انتها این حیطه ی خیالی همراه شماست.موسیقی کلام که برآمده از تشابه حروف است در نبض شعر جریان دارد رابطه‌ی بین تصاویر و موسیقی آنچنان مستحکم است که تمام حواس خواننده را میخکوب می کند این عین هنر است .
کافکا می گوید«لذت پیچیده ای که از موسیقی حاصل می شود،لذت خطرناکی است،اما شعر می کوشد پیچیدگی لذت را از بین ببرد و آن را به سطح هوشیاری برساند و انسانی کند.موسیقی،زندگی احساسی را دو چندان می کند اما شعر به آن مهار می زند و اعتلایش می بخشد.»


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :