شعری از علیرضا الیاسی

نویسنده : علیرضا الیاسی
تاریخ ارسال : هفدهم خرداد ماه ١٣٩٧


در خودش دارد اشک میریزد مثلِ یک آبشار می آید
تک درختی به گریه می افتد با همین گریه، بار می آید...

 
با تکان دادنِ کمی دامن تویِ دالانِ روحِ من این زن
مثلِ عطرِ بهار میپیچد مثل بادِ بهار می آید

 
شاهدِ شعرِ آذری بودم این زنِ شعرِ پارسی گو را
این زنِ اینچنین نجیب و نحیف به نظر خانه دار می آید
 

عشقِ ساحل به موجِ آب فقط، عشق با گریه وُ عذاب فقط
عشق در  بینِ تخت خواب فقط، با تنِ من کنار می اید
 

شاخه هایم فرو شده به تنم! زده بیرون درختی از دهنم!
در خودم رشد می کنم هرشب، به درونم فشار می آید
 

چوبِ چوپانیِ مرا برده، همه یِ گلّه یِ مرا خورده!
ماده گرگیست در لباسِ میش که برایِ شکار می آید
 

از دهانِ جوانِ پیر شده از لبِ عاشقی اسیر شده
می شنیدیم زندگی سخت است مرگ روزی به کار می آید...

***

با صدایِ  تمامِ راه آهن، دودِ سیگار بر لبش روشن
او برایِ گذشتن از تنِ من، این سفر با قطار می آید

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :