نگاهی به فیلم ابدیت و یک روز
حسام اسماعیلی

نویسنده : حسام اسماعیلی
تاریخ ارسال : سیزدهم خرداد ماه ١٣٩٧


پیوند سینما و فلسفه دیر زمانی  است که راه خود را در میان مخاطبان حقیقی و حرفه ای سینما گشوده است. کارگردان هایی که همچون نویسنده ای توانا  در جای جای اثر خویش ردی از جهان بینی خود را باقی می گذارند تا نه تنها یک اثر صرف- به منظور سرگرمی- بیافرینند،بلکه مفاهیمی انتزاعی را همچون دانه ای در ذهن مخاطب بکارند. در سینما البته با اثری تک بعد طرف نیستیم که تنها از راه خواندن قادر به فهمیدن آن بود وهمین کار را برای فیلمساز سخت تر  و پر زحمت تر می سازد. اما نکته ی مهم این است که تعداد معدودی کارگردان وجود دارند که بتوان آنان را فیلسوف نیز نامید. تئو آنجلوپلوس یکی از کارگردان های مطرح یونانی بود که فلسفه را با آثارش درهم آمیخته و اثری هر چه نزدیکتر به جهان پیچیده و پر مغز فلسفه آفریده است. در جای جای فیلم های او می توان بغضی فروخورده را یافت که حاصل اندیشه ای طولانی و ریشه دار است.
ابدیت و یک روز از یک خاطره آغاز می شود. الکساندر(با بازی برونو گانز) را در کودکی می بیینیم که پاورچین پاورچین از خانه خارج می شود تا دور از چشمان خانواده با دوستانش به بازی در ساحل بپردازد. و در ادامه الکساندر را می بینیم که در دوران سالخوردگی به سر می برد. این مقایسه ی ناگهانی در همان ابتدای فیلم به مخاطب می گوید:این اثر درباره ی زمان است!ما درکل فیلم با شخصیتی طرفیم که در گذشته خویش غوطه ور  و به گونه ای می خواهد با حلاجی گذشته ی خویش فرصت هایی را بیابد که از دست داده است. الکساندر سعی در بازیابی یا جبران آن ها نیست،بلکه او به عنوان یک هنرمند(الکساندر شاعر است) بهتر از هر کس آگاه است که فرصت ها از دست رفته و او اکنون تنها یک روز در اختیار دارد. در واقع یک روز نه به معنای روزی عادی است که ما می شناسیم و درباره ی آن سخن می گوییم،بلکه اگر با دیدی باز این تمثیل را بنگریم، خواهیم دید تمام فرصتی که برای الکساندر باقی مانده به صورت یک روز برای او به تصویر کشیده شده. این مفهوم به آرامی در زیرلایه های داستان شکل می گیرد که هر روز و هر فرصت را نباید به مثابه امری مجرد و بی ارتباط با مفهوم زمان دانست بلکه در واقع آنها ابدیتی را در پشت سر و همچنین در برابر خویش دارند که در آنها ردپایی از تکرار وجود دارد . این موتیف اصلی داستان نیز به شمار می رود: هر روز، ابدیت به اضافه ی آن روز است. دیالوگ انتهایی نیز به همین موضوع اشاره می کند جایی که آنا(همسر الکساندر با بازی بی نظیر ایزابل رنوالد) در پاسخ سوال او که می پرسد چه مدت طول می کشد تا فردا شود؟ ٬ می گوید:ابدیت و یک روز!
 الکساندر در دو برهه ی زمانی مختلف قرار دارد. یک روز از گذشته ی خویش که در آن با خانواده ی خویش درمهمانی حضور دارند و روزی که اکنون در آن به سر می برد و در این روز با پسری کوچک که تا به حال او را ندیده است، آشنا می شود.هر چند خاطره ای که در گذشته نمایش داده می شود به مفهومی عمومی از گذشته بازمی گردد ،نه به خاطره ای خاص. در گذشته ی الکساندرما شاهد زمان هایی هستیم که در کنار خانواده بوده و آن ها را از دست داده.الکساندر خود را نه وقف خانواده ی خویش بلکه وقف کار کرده است و همسر او در حسرت با او بودن زندگی می کرده. تنها حضور فیزیکی الکساندر برای آنا کافی نبوده و او خواستار لذت و توجه الکساندر نیز بوده.اکنون که مرگ در یک قدمی الکساندر است و او آنقدر دیر به این همه لحظه که در گذشته وجود داشته پی برده خواستار گذراندن و استفاده کردن فرصت اندک باقی مانده برای زندگی است.کمی از این فرصت باقی مانده به تفکر درباره ی گذشته می گذرد( و این موضوع را با دیدن خاطره هایی که الکساندر درون آنها غوطه ور است در می یابیم) ؛ که این امری اجباری به شمار می رود و انسان قادر به کنار گذاشتن گذشته نیست.از طرف دیگر آنچه در زمان حال نیز  واقع می شود از گذشته ریشه گرفته و به سمت آینده ای نامعلوم اما حتمی (مرگ) پیش می رود.  او در جست و جوی زمانی از دست رفته در اکنون است. الکساندر قصد دارد در ملاقات پسر بچه بدون نام فیلم که مهاجری غیرقانونی  نیز هست دوباره زندگی را پیدا کندو به او که در ابتدای راه زندگانی خویش است مفهوم فرصت را بیاموزد و خود نیز به درک هر چه بیشتر آن بپردازد.او می کوشد برای پسربچه از مفاهیم متفاوتی سخن بگوید و کودک نیز با وجود سن کم تجاربی دارد که برای الکساندر بازگو کند.

آنجلوپلوس در اکثر فیلم های خویش شخصیت هایی را خلق می کند که در تنگنا گیر افتاده اند مانند مهاجران. ساختار فیلم های  او بر رهایی و رستگاری روح انسانی بنا شده است و این نمود در زندگی مهاجران به صورتی کامل بازتاب می شود.آنجلوپلوس تنها در این فیلم زندگی مهاجران را زیر ذره بین قرار نمی دهد، بلکه او در چند اثر جایگاه ویژه ای برای برای آنها قائل می شودو شرایط آن ها یکی از موضوعات اساسی و مهم در فیلم های او به شمار می رود. اما آنجلوپلوس به مفهومی انتزاعی تر از مهاجرت نیز اشاره دارد.انسان در فیلم های او همگی مهاجران و مسافرانی هستند که در زمان غوطه ورند. مهاجرت ذهنی کاراکتر ها در اثر های او قابل توجه اند، زندگی همچون مهاجرتی بزرگ به تصویر کشیده می شود و تنها درون و روح آدمی است که از این مهاجرت برای او باقی می ماند و در پایان سفری ابدی وجود خواهد داشت.کودک مهاجر در ابدیت و یک روز از آن جهت بی نام است که نماینده ی تمامی افرادی است که رنج مهاجرت را به جان خریده اند. با بی نام بودن او ما با شخصیتی خاص و مورد نظر روبه رو نیستیم بلکه با یک تعریف عام از مهاجرت روبه روایم. در ابدیت و یک روز همچنین از شاعری سخن می رود که در گذشته می زیسته و از کشور خود در کودکی مهاجرت کرده است و در بزرگسالی دوباره به آن باز می گردد و چون زبان آن ها را به خوبی بلد نیست کلمه می خرد.این شاعر به گونه ای با خود الکساندر نیز وجه شبه ای ضروری دارد. در واقع الکساندر مانند او در جست و جوی واژگانی مناسب برای شعر خویش است. الکساندر نه با پرداخت پول، بلکه با پرداخت هزینه ای سنگین تر به کلماتی که در پی آن است می رسد. او یکبار دیگر گذشته را برای یافتن چیزهایی که در آن جا گذاشته ،جست و جو می کند. او در طی این روند تکاملی به بهایی که در گذشته پرداخته پی می برد.  الکساندر از این نکته ی مهم غافل است که تنها با تعقل صرف نمی توان چیزی را کامل کرد و باید گاه گاه با چشم احساس به جهان نگاه کرد. کاری که او از انجام آن در گذشته غفلت کرده است.
فیلمبرداری این فیلم همانند دیگر کارهای آنجلوپلوس با حرکت نرم و روان خود و همچنین لانگ شات های به جای خویش به بیننده این امکان را می دهد تا با تمرکزی هر چه بیشتر به تمامی عناصر تصویر بپردازد. به راستی لقبی که به آنجلوپلوس داده اند برازنده ی اوست:شاعر سینما. در بین آثار متعدد او لطیف ترین و ظریف ترین داستان پردازی متعلق به همین فیلم است و توانایی جذب مخاطبان بی شماری را دارد. می توان گفت ابدیت و یک روز خوشخوان ترین شعر شاعر سینماست و حتی مخاطبانی که فیلم هایی از این دست را دنبال نمی کنند از دیدن آن لذت خواهند برد. این فیلم کم وبیش به ذائقه ی مخاطبانی از همه ی اقشار بیننده نزدیک و از این حیث بسیار موفق عمل می کند. در هنگام دیدن ابدیت ویک روز در اصل در حال تماشای یک شعر هستید که به زبان تصویر در آمده است. روح انسانی که در کارهای آنجلوپلوس وجود دارد در نوع خود بی نظیر است. بیشتر کارهای او را می توان این گونه توصیف کرد: لطیف و روان و به همراه امید و حسرتی که روح هر انسانی را منقلب می سازد و او را در تاملی شگرف فرو می برد.در آثار او ،تمامی عناصر با نظمی شگفت آور در کنار یکدیگر گرد آمده اند و مشکل بتوان از فیلم های او خرده گرفت و اگر مشکلی احتمالی نیز وجود داشته باشد باید آنرا به عظمت و بزرگی کاری که او بر دوش گرفته ،بخشود .همچنین نباید از موسیقی فوق العاده ی النی کاریندرو نیز غافل شد که به شاعرانه بودن و لطافت هر چه بیشتر فیلم های آنجلوپلوس کمک شایانی می کند. تئو آنجلوپلوس در سال ۱۳۸۳ به ایران سفر کرد و جایزه ی ویژه ی هیئت داوران بخش سینمای معناگرا را برای فیلم مشهور خود ((دشت گریان)) دریافت کرد. متاسفانه او هنگام ساخت آخرین فیلم خود در سال ۲۰۱۲ به خاطر تصادف با موتور سیکلت در گذشت.
 

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :