داستانی از ماریا گودین
ترجمه ی نوشین خندانی

نویسنده : ماریا گودین
تاریخ ارسال : هفتم خرداد ماه ١٣٩٧



ماریا گودین از دانشگاه کنت فارغ التحصیل شد. او دارای مدرک فرانسه و انگلیسی می باشد. پس از مدتی کار در فرانسه، به عنوان معلم زبان انگلیسی مشغول به کار شد و پس از آن به عنوان یک مشاور به کار خود ادامه داد. یکی از داستان های ماریا گودین به نام «From The Kitchen Of Half Truth » براساس یک داستان کوتاه است که در سال 2007 جایزه Derby Short Story Competition را از آن خود کرد. او در داستان کوتاه کسی برای دوست داشتن عشق ناب و خالصانه مادری به فرزندش را به تصویر کشیده است. ماریا به همراه همسر و فرزندش در هرتفوردشایر زندگی می کند.


کسی برای دوست داشتن


دوستم ناتالی نمی تونه تو رو درک کنه. اون میگه تنها کاری که تو می کنی اینه که آروغ می زنی، باد معده ات رو خالی می کنی، آب از دهنت میاد، مثل احمق ها پوزخند می زنی و یه سری صداهای عجیب غریب از خودت درمیاری. مسلماً اون بهترین حالت تو رو ندیده، برای همین هنوزهم فکر میکنم رفتارت زننده است.
اولین باری که ناتالی برای دیدنت اومد، طاقباز خوابیده بودی ، با آب دهنت پِت پِت صدا درمی آوردی و آب از دهنت سرازیر شده بود. ناتالی جوری بهت نگاه می کرد که انگار از یک سیاره ی دیگه اومده بودی. اصلا نمی تونست این واقعیت که بهش بی احترامی شده بود رو مخفی کنه.
دومین باری که اومد، تو از این طرف اتاق به سمتش سینه خیز رفتی و روی کفش های گرون قیمت و جدیدش بالا آوردی. سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار اتفاق مهمی نیفتاده، توضیح دادم که چیز خاصی نیست و به راحتی پاک میشه، اما خب به نظر می رسید کاملا وحشت کرده بود.
ناتالی دوست داره شاغل باشه، با کت و شلوار باصلابتش از این جلسه به اون جلسه بره و قهوه استارباکس و لپ تاپش هم همراهش باشه.هیچ وقت اهل شوهر و بچه نبوده، اما اگه روز دیگه ای تو را می دید مطمئنم نظرش فرق می کرد. اگه می تونست جوری که تو کف می زنی، و وقتی برنامه کودک اسکوبی دو شروع میشه از هیجان جیغ می کشی رو ببینه شاید اون هم می تونست به اندازه ای که من دوست دارم تو رو دوست داشته باشه.  
درعوض اون فکر می کنه که تو بدبویی و سر و شکل عجیب غریبی داری. وقتی بهش گفتم تو دوست داری انگشت های پات رو بخوری حالش بد شد، و به نظرش این که همیشه حریصانه به من زل می زنی آزاردهنده است. آزاردهنده تر اینه که با لذت به اون هم زل می زنی. من سعی کردم براش توضیح بدم که تو یه مردی و مردها هم همه شون اینجوری ان، اما حرف تو کله اش نمی رفت.
راستش رو بخواهی وقتی ناتالی برای اولین بار اومد خونمون می تونستی بیشتر تلاش کنی، می دونم اون روز صبح بعد از مهمونی مردانه اسپانجی بود، اما فکر می کردم حداقل عوض پهن شدن روی کاناپه با یه کلاه گیس فرفری، کفش های زنونه و تیشرتی که جلوش عکس اسپانجی رو داشت، خودت رو به زحمت هم که شده می کشوندی تا اتاق خواب. تازه اگه شلوارهم پوشیده بودی اونقدرها بد نمی شد. من وناتالی کاملا روی صندلی های چوبی ولو شده بودیم، اما خروپف کردنت وسط حرف زدن ما واقعا دیوونه کننده بود، و فکر می کنم وقتی شروع کردی به من من کردن و زیر لب حرف زدن، ناتالی یه کم احساس ناراحتی کرد.
ناتالی گونه ام رو بوسید و قبل از اینکه با عجله بره تا مربی شخصیش رو ببینه، نگاه ترحم آمیزی بهم انداخت وبعد اینکه رفت کفش های پاشنه بلندت رو درآوردم، روت پتو انداختم و آب دهنت رو پاک کردم. بعدش وقتی بیدار شدی و بخاطر سردردت که فکر میکردی خونریزی مغزیه جیغ می کشیدی، من با ملایمت برات توضیح دادم که زیادی الکل مصرف کردی. بعد نشستم کنارت، دستت رو گرفتم و پیشونیت رو یه کم نوازش کردم تا آرومت کنم. سه روز بعد، وقتی حالت خوب شده بود من دوباره محکم درباره ی الکل و مصیبتش گفتم و امیدوار بودم که برات درس عبرت شده باشه. به نظر می رسید شرمنده ای، و گفتی دیگه این کار رو نمی کنی اما بعد فوراً رفتی بیرون و بازمست و پاتیل شدی. من  ته دلم امیدوار بودم دفعه بعد که ناتالی به دیدن ما میاد همه چیز بهتر باشه. فکر می کردم که اون هم می تونست دوست داشته باشه اگه شلوار پوشیده بودی و مست نبودی. خداییش اون دو دفعه رو ازت ناامید نشدم، ولی اگه بخوام یک ایرادی ازت بگیرم، دوست داشتم مست نمیکردی و روش بالا نمی آوردی. خیال کردم وقتی بهت بگم اون شام خونه ماست، تو هم قبل از ساعت ده از بار به خونه میای. اما خب البته تو یهویی اسپانجی رو پایین خیابون کویینزهِد می بینی و دوتایی تصمیم می گیرید بخاطر پوشیدن جوراب های یکجور جشن بگیرید. من می فهمم که چقدر این چیزها برای تو مهمه و این واقعیت رو که شش دفعه از بار زنگ زدی و پشت سرهم عذرخواهی کردی خیلی تحسین می کنم، ولی نمیشد بخاطر شاسِر مرغ که برات آماده کرده بودم بیای؟ درعوض، تو سه ساعت بعد جلوی در افتاده بودی، ناتالی رو باب صدا زدی، چهار دست و پا به طرفش خیز برداشتی و روی پاهاش استفراغ کردی. به همون راحتی که گفته بودم پاک شد، اما فکر نمی کنم در علاقه ی ناتالی به تو تاثیری داشت.
وقتی ناتالی رفت، که خیلی سریع هم این کار رو انجام داد، من این افتضاح رو پاک کردم  و نشوندمت رو میز آشپزخونه. تو انگشتهام رو محکم گرفته بودی و سعی می کردی یکی از اون ها رو که با بیسکوییت دایجستیو اشتباه گرفته بودی بذاری تو دهنت. باید عصبانی می شدم اما وقتی مثل احمق ها به من پوزخند زدی و دهنت پر از خرده بیسکوییت بود دلم نرم شدم و بخشیدمت. اگرچه آخرسر خیلی بدرفتاری کردی اما تو بچه ی منی و من هنوز دوستت دارم.
من می فهمم چرا ناتالی فکر می کنه که تو یه احمقی، اما قضاوت کردن برای اون خیلی آسونه. اون پیش از این هرچیزی رو که میخواسته براش فراهم بوده. من هیچوقت یه سِمَت شغلی فوق العاده، ماشین مسابقه یا یه خونه بزرگ مجلل نخواستم. مادر بودن تمام چیزی که همیشه میخواستم باشم. شاید تو باهوش ترین مرد دنیا نباشی اما قلب مهربونی داری و چیزهای لازم دیگه ای که به من کمک میکنه تا رویام رو برآورده کنم.
من دقیقا می دونم چرا بچه داشتن انقدر برام مهمه. من کسی رو میخوام که بتونم ازش مراقبت کنم، از نظر من اینکه یه موجود ناتوان بتونه به من متکی باشه تا ازش مراقبت کنم فوق العاده است. بچه ها اصلا نمی تونن از خودشون مراقبت کنن و برای سالم موندن خیلی به بقیه وابسته هستند. ازناتوانی شون در کنترل عملکرد بدنشون گرفته تا عدم توانایی در استفاده از مغزهای نابالغ شون، اگه کسی نباشه که ازشون مراقبت کنه، به هیچ دردی نمیخورن. من هم میخوام اینجوری بهم نیاز داشته باشی.
ناتالی می گه من واسه رسیدن به رویاهام نیازی به بچه ندارم. اون میگه قبل از اون بهشون رسیدم.
من نمی دونم منظورش چیه. فقط، من فکر نمی کنم که این زن های شاغل سردربیاند.

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :