داستانی از مظاهر شهامت

نویسنده : مظاهر شهامت
تاریخ ارسال : بیست و یکم اردیبهشت ماه ١٣٩٧


هیم هیم و تاپتاپای دوباره

هر سایه میهمانی است که روزی آمده و حتما یک روز دیگر از پیش ما می رود !
وورا ساراگین


یک تکه سنگ نمی تواند بیش از نیمی از زمین را ببلعد . گویا این سخن را آخرین مرد ریش سفید شهر  وقتی که زیر درختی ایستاده بود که آن سال از سر پیری دیگر حتی یک دانه هم شکوفه نکرده بود، گفته بود . او بعد از گفتن این حرف عجیب رفته بود داخل خانه اش و مدتی از آن خارج نشده بود . دیگران به همدیگر گفته بودند پیداست که تاپدوق به زودی خواهد مرد . اما او چند سال دیگر هم زندگی کرد. تا این که دانش آموزی همان حرف او را با خطی کج و معوج و به رنگ زرد روی دیوار بزرگ حمام عمومی شهر نوشته بود . تاپدوق بعد از سه روز و چند ساعت از نوشته شدن حرف اش روی دیوار گفته بود دیگر بس است و روبروی پنجره باز اتاق دراز کشیده بود و مرده بود .
من نمی دانم این روایت چه ارتباطی با روایت یا روایت های پسین دارد یا خواهد داشت . شخصا هم دنبال چنین ارتباط احتمالی نمی گردم . شاید اصلا ارتباطی هم با هم ندارند و تنها به طور تصادفی در کنار هم یا در یک ردیف قرار می گیرند .   
آخرین باری که کسی روی آن رف درست شده چیزی را قرارداده  بود خیلی سال پیش بود . رعنا از خواب بیدار شده احساس کرده بود چیزی به پشتش چسبیده و هر بار که او تکان می خورد خش خش صدا می کند . به آرامی آن را از کمرش جدا کرده و نگاه کرده بود . یک تکه کاغذ بود که با نوار چسب به پشتش چسبانده بودند . نگاه کرد و خواند . خط سیهام بود . نوشته بود :
عزیزم رعنا ... مجبورم تو را برای همیشه ترک کنم . منتظر بازگشت من نباش !
حالا که سیهام رفته بود و ظاهرا هم قرار نبود هیچوقت برنگردد رعنا باید چه کار می کرد ؟ روزهای نخست هنوز نمی توانسته باور کند سیهام واقعا رفته است . منتظرش مانده بود شاید برگردد. بعد اما راه افتاده بود پیدایش کند . نمی خواست مستقیم از کسی درباره او بپرسد . بعد آن همه داستان عاشقانه که داشتند و زبان زد همه شده بودند احساس شرم می کرد بگوید او برای همیشه و بی دلیل ترکش کرده است . می خواست به هر جایی برود تا شاید او را بالاخره در جایی ببیند و برگرداند ، یا لااقل بداند دلیل رفتن اش چه بوده است . باید به خانه و مغازه و هر مکان کار هر دوست و آشنا سر می زد . روزها و ماه ها این کار را کرد و پیدایش نکرد. هنوز هم مرد و زن او را از پشت نگاه می کردند و با تحسین با صدای آهسته به همدیگر می گفتند :
نگاه کن ، ببین چقدر قشنگه ؟ همین اش سیهام رو اسیرش کرد و بالاخره هم تونست صاحبش بشه !
آنها وقتی این طور می گفتند و رعنا می شنید ، باز هم مانند گذشته ها درست درکمی پایین تراز آن نقطه ایی از بدنش که سیهام کاغذ نوشته اش را چسبانده بود گرمایی دلپذیرو خوشایندی را احساس می کرد. اما اکنون این احساس با احساس اندوه و حسرت هم آمیخته شده بود و گاهی او را به گریه کردن وامی داشت .
مدتی از پی جویی های رعنا گذشته بود که آن اتفاق عجیب آغاز شد و بتدریج ادامه پیدا کرد . پیش از همه آن درخت تنومندی که وسط میدان بزرگ شهر قرار داشت سایه خود را گم کرد . اوایل هیچکس متوجه نشد . به این دلیل که اصولا مردم به خود هر چیز نگاه می کنند نه به سایه آنها . مسافر خسته ایی که از آن اطراف می گذشت وسط گرمای ظهر خواست برود بنشیند روی نیمکتی که زیر درخت گذاشته بودند و کمی استراحت کند که با تعجب دید درخت سایه ندارد. از کشف خود حیرت زده شد و به دیگرانی هم که از آن اطراف می گذشت نشان داد . به زودی خبر در شهر پیچید و مردم دور میدان و درخت حلقه زدند و تماشا کردند . نه تنها درخت سایه نداشت بلکه هرکس و چیزی هم که به آن نزدیک می شد سایه اش را از دست می داد ، حتی پرنده هایی که روی شاخه های آن می نشستند . این اتفاق عجیب چند روز مایه سرگرمی عده زیادی شد . مردم از هر طرف با سایه خود می رفتند زیر درخت و آن را گم می کردند تا وقتی که دوباره از آن دور می شدند و بازهم سایه ها پیدا می شد .
رعنا به درخت نزدیک نشد . فکر کرد چیزی که سایه ندارد کسی را هم پنهان نمی کند و اگر کسی یا چیزی در جایی پنهان نشده باشد ، حتما و به عمد ارزش جسته شدن اش را از آن جا با خود به جای دیگری برده است .
پس از چند روز بلندترین ساختمان ها دیگر سایه نداشتند و رفته رفته هر چیز بلند و بزرگ دیگر . بعدها ادم ها بی سایه شدند و بعدترها چیزهای بسیار دیگر. گاهی چیزی سایه نداشت اما چیز دیگری که به آن تعلق داشت نه . مثلا زنی که از خیابان می رفت سایه داشت اما بچه توی بغلش نه . خانه سایه داشت اما کسی که از پنجره آن به بیرون نگاه می کرد نه . یا حتی دست راست پیرمردی که نشسته بود روی نیمکت کنار خیابان سایه داشت اما دست چپ او نه . وضع عجیب و آشفته ایی پیش آمده بود . نبودن سایه ها تابش آفتاب را بی اعتبار و بیهوده جلوه می داد . مردم فکر می کردند وقتی قرار هست چیزی سایه نداشته باشد بودن خورشید دیگر چه فایده ایی دارد ! این فکر باعث می شد آنها شوق هیچ کاری را نداشته باشند و رفته رفته از همه چیز ناامید بشوند . برای رعنا هم مشکل شده بود . باز هم به جستجوی خود ادامه می داد . اما فکر می کرد دارد کار بیهوده و بی نتیجه ایی را انجام می دهد . این برداشت البته او را متوقف نکرد . فکر کرد مگر غیر از آن چه کاری می تواند یا باید بکند. پس به هر سو و هر گوشه ایی سرک می کشید . آشفتگی پیش آمده هم جستجوی او را آسانتر کرده بود . باعث شده بود مردم با آن مشغول شده و فرصت فضولی برای فهمیدن دلیل آن همه رفت و آمد او در شهر نشوند .
نبودن یا بهتر است بگوییم کوچ سایه ها باعث شده بود مردم شهر به نوعی از کرختی و سستی عمومی دچار بشوند . بتدریج بود و نبود خیلی چیزها برای آنها دیگر مهم نبود. به درخت ها و گل ها اب ندادند خشک شد . کف خیابان ها پر از چاله شد و دیگر درست نشد . خانه ها رو به ویرانی گذاشت و تعمیر نشد . مرده ها را نبردند در گورستان دفن کنند ، شهر از بوی گندیدن اجسادی که در هر طرف افتاده بود پر شد . هر جا به هر دلیل آتش می گرفت آن را خاموش نکردند و خیلی چیزها سوخت و از بین رفت . به زودی همه چیز به سرعت در فساد و ویرانی و نابودی فرو می رفت . مردم شهر فکر کرده بودند دیگر این شهر درست بشو نیست و خیلی زود باید از آن دور شد . همین کار را هم کردند . هر روز عده ایی با هر وسیله که در اختیار داشتند یا با پای پیاده شهر را ترک کردند و از آن  دور شدند . خیلی زود شهر از همه سکنه خود خالی شد . رعنا جایی نرفت . تنها شد . این بار با خیال راحت تری به جستجوی خود ادامه داد . مشکلی برای زندگی نداشت . هنوز در خانه های خالی از مردم ،خوراک و پوشاک فراوانی یافته می شد که جا مانده بود. می دانست سایه ها دیگر وجود ندارند ، اما از دیدن گاه به گاه آنها که ناگهان بودند و دیگر نبودند ، به وجد می آمد. سایه یک پرنده در حال پرواز در روی دیوار. سایه یک شاخه درخت روی زمین . سایه اندک یک پیراهن آویزان مانده از یک رخت آویز در خانه ایی . گاهی چیزهای در حال حرکت می رفتند و ناپدید می شدند اما سایه آنها چند دقیقه در جایی از مسیر باقی می ماند و بعد مثل خشک شدن آرام خیسی ، پاک می شد . تماشای همه اینها برای رعنا تنها مانده سرگرم کننده بود ، اما کل شهر با سرعت عجیبی از هم می پاشید و سیهام هم پیدا نمی شد .
مدتی بعد جایی از شهرنمانده بود که رعنا آن را نگشته باشد . سیهام پیدا نشد و دیگر دلیلی برای ماندن رعنا در شهر نبود .پس صبح یک روز همچنان آفتابی ، تصمیم گرفت از آن جا برود . به آرامی راه افتاد و از شهر خارج شد و در دشتی وسیع پیش رفت . در طول راه فهمید درآنجا هم هنوز چیزی سایه ندارد . این برای او مهم نبود . راستش از پیدا شدن سیهام هم ناامید شده بود . بی هدف پیش می رفت . آن قدر رفت و رفت تا نزدیک غروب ، دیگر خسته و درمانده شد . وسط دشتی سبز و پر از گل و علف ایستاد . از نزدیک او رودی می گذشت و صدای جاری شدن آب شنیده می شد . رعنا با هیچ چیز اطراف کاری نداشت ، فقط می خواست ایستاده باشد و ایستاده بود . همین .
پس از چند ماه لباس های رعنا پوسیده شده تکه تکه شد بر زمین ریخت یا باد آن را باخود برد .
مدتی بعد گیسوانش آن قدر بلند شده بود ریخته بود روی زمین اطراف پاهایش .
چند سال بعد همه بدنش از خزه و گل سنگ پوشیده شد .
و چند سال بعد علف های هرز اطراف او آن قدر بلند شده بود که رعنا در میان آن ها به سختی تشخیص داده می شد .
با گذشت آن همه زمان ، شهرمتروکی که رعنا در آن بود و سیهام از آن رفته بود ، کاملا ویرانه شده بود و با روییدن علف های بلند در همه جای آن عملا جزئی از دشت اطراف شده بود و هیچ کس نمی توانست بداند روزی و روزگاری از آن جدا می شده است .
جوبان هرگز به کسی نگفته بود از کجا و چرا آمده بود و به چه دلیلی خواسته بود درست همین جا ساکن شود ! به هر حال او آمده بود و فکر کرده بود خانه ایی را درست روی دو برآمدگی که آن را زیباترین نقطه جهان تشخیص داده بود ، بسازد و ساخته بود . خانه ایی سفید در میان علف های هرز بلند و موهای سفید شده و مانند آبشار ریخته شده بر زمین .
جوبان به تنهایی چند سال در آن جا زندگی کرده بود و به قول خودش در آن مدت تنهاترین دود سفید جهان از اجاق خانه او به هوا برمی خاست . بعدها اما کسان دیگری هم از آشنا و بیگانه و حتی از ساکنان قدیم شهر ویران شده ، پیدا شده و اطراف خانه او ، خانه های دیگری ساختند. همه به یک اندازه و به یک شکل و سفید . به طوریکه آن جا در مدت کوتاهی به یک شهر کوچک تبدیل شد با خیابان و کوچه های کوتاه و باریک . به این ترتیب هنوز تنها سایه رعنا برگشته و ماندگار شده بود . جوبان و خانه ها گاهی سایه داشتند و گاهی نه و آدم های دیگر هنوز بی سایه بودند.
به زودی آوازه شهر زیبا و نوتاسیس در وسط دشتی وسیع در اطراف پیچیده بود و عده زیادی می آمدند که در آن و کنار دیگران خانه ایی ساخته و ماندگار شوند . اما ظرفیت شهر پر شده بود و دیگر جایی اضافی نداشت . بومیان این مشکل را به نوآمدگان توضیح می دادند . بعضی از آنها قانع شده و برمی گشتند  اما بعضی دیگر باور نکرده و هنوز اصرار می کردند بمانند که در نتیجه باعث بروز دعوا و حتی جنگ های بزرگ و خونینی بین طرفین می شد که با پایداری بومیان به پیروزی قطعی آنها می انجامید ...
اول از همه نوشا او را دید و نشان رعنا داد . زیر تابش آفتاب عصر پاییز علف های بلند رنگارنگ کنار رفته و برای آمدن سیهام راه باز می کردند . پیر شده بود و با آهستگی پیش می آمد . رعنا گیسوان سفید و بلندش را از اطراف خود و روی زمین جمع کرده و به آغوش گرفت و با قدم های کوتاه به طرف سیهام راه افتاد .
سایه همه آدم ها و هر چیز دیگر دوباره پیدا شده بود !


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :