داستانی از جلال نجاری
ترجمە از کردی: ارسلان چلبی

نویسنده : ارسلان چلبی
تاریخ ارسال : نوزدهم فروردین ماه ١٣٩٧


یە قصە برا اونایی کە فکر میکنن دنیا الکی نیست
داستانی از جلال نجاری
ترجمە از کردی: ارسلان چلبی
نکتە: نوشتە زیر بخشی از دست نوشتەهای ج.ن است، نامبردە در تهران دانشجوی جامعە شناسی بود، نزدیک دروازە دولت یە اطاق کوچک اجارە کردە بود. در حال حاضر در تیمارستانی در ارومیە بستری است.

 



سە سالی میشە یە شکم سیر غذا نخوردم، دم بە ساعت گرسنمە، شکمم از گرسنگی شب و روز قار و قور میکنە، اون اولا خجالت میکشیدم ولی الان برام عادی شدە. حتی همکلاسیهامم الان خندشون نمیگیرە.
*
آە تو بساط ندارم، هفتە قبل تو تاکسی کیفم رو جا گذاشتم، شناسنامە و کارت دانشجویی و کارت عابر بانک و موبایل و دار و ندارم داخلش بود!!
یە چند دفعە بە شمارە خودم زنگ زدم ولی یارو گوشی رو بر نمیداشت، دفعە آخری کە زنگ زدم خاموشش کرد و دیگە روشنش هم نکرد.
*
تنهایی، بی‌پولی، گرسنگ و غربت دورم رو گرفتن، بد جوری تو مخمصە افتادەام. یە قرون هم ندارم، تک و توک از این و اون سیگار میگیرم، میگم میخوام ترک کنم، اونا هم میدونن دروغ میگم.
یادم نمیاد آخرین باری کە رفتم حموم کی بود، صابون ندارم و این رو بهانە می‌آورم! فکر کنم بو میدم، تو کلاس همکلاسیهام ازم فاصلە میگیرند!! اون روزم تو تاکسی یکی کە بغل دستم نشستە بود و دستاش رو رو بینیش گذاشتە بود!! خودم زیاد احساسش نمیکنم!
*
قبلا با تاکسی رفت و آمد میکردم، الان حتی پول تاکسی رو هم ندارم! صد تومن و پنجاه تومن از دوستام قرض میکنم و با اتوبوس میام و میرم!
اتوبوس هم کە هیچ وقت جا برا نشستن ندارە!! ایستادە هم کە  همیشە یکی از پشت خودشو بهت میمالە، آخە نمیدونم از رو شلوار چە حسی دارە و این مردم چشونە؟!!! امروز دستم رو بە میلە اتوبوس گرفتە بودم و تو فکر بودم، یە مرد طوری بهم چسپیدە بود کە قشنگ چیزشو حس میکردم!!
اگە خجالت نمیکشیدم حتما زار زار گریە میکردم!!
*
مدتیە جلو در دانشگام بهم گیر میدن، برا داخل رفتن کارت دانشجویی میخوان!! هر چی میگم گم کردم میگن اینا تو کتمون نمیرە و برو یە دونە دیگە بگیر! گرفتن یە کارت نو هم یە بیست هزار تومنی آب میخورە!!! خیلی وقتا دزدکی میرم داخل!!
راستش حوصلە دانشگا رفتن رو هم ندارم!! میری سر کلاس استاد شروع میکنە: تئوری مارکس اینە و وبر این رو میگە و پارسونز این رو تایید نمیکنە و... نخیررررررررررر...!! هر کسی اومدە یە چیزی گفتە! ... پدربزرگم همیشە میگفت: کم گوی و گزیدە گوی...!!
تو دانشگام از هر چیزی دم میزنن بە غیر از درس!! یا از سکس حرف میزنن یا از سیاست!!! جنبش دانشجویی و دمکراسی و حقوق بشر و حقوق زنان و ....! عثمان چپە، رحمان راستە، مریم فیمینستە، غفور ناسیونالیستە، حسین پان ایرانیستە و مهدی زهرماریستە، زکی!! آخە من رو چە بە این برنامەها؟!!
***
یە مدتیە سرم درد میکنە، بعضی وقتا میگم خودم رو بکشم و از این وضع نجات پیدا کنم. ولی جرات نمیکم!!
اومدم داخل اطاق و در رو رو خودم قفل کردم، پنجرە رو هم با پتو پوشوندم!! میخوام از این بە بعد تو این چهارگوشە بمونم!! اینطوری بهترە!!  بهتر از اینە یکی خودشو بهت بمالە و یا یکی دیگە بە قار و قور شکمت بخندە، یا اینکە بخاطر بوی بدنت بینیشونو بگیرند!!! بعدشم از حرفای الکی و شعار مسخرە و سیاست و از این قبیل چرندیات هم خبری نیست!!! تو این اطاق فقط خودم هستم!!
*
از گرسنگی نا ندارم، شروع کردم بە خوردن وسایل اطاق، اول از کتابا شروع کردم، روزانە صد تا صدوپنجاە صفحە رو میخوردم، دفعە اول معدەم درد میکرد. دچار یبوست میشدم، اما الان با قاشق و بشقابا هم یبوست نمیگریم، همە لباسام رو خوردم، شرت و جوراب و کاپشن و شلوار و همە رو خوردم!!!
یە گوشە از اطاق رو بە توالت تبدیل کردم و اونجا میرینم، هر روز کە میگذرە بیشتر و بیشتر میشە و تقریبا مثلە یە تپە شدە از گُە!
*
امروز آخرین تیکە از فرش رو هم خوردم!! هیچی دیگە برام نموندە!! آە تو بساط ندارم و گرسنگی تاب وتوانم رو گرفتە!
***
دو سە روزی میشە هیچی برام نموندە و شروع کردم بە گه خوردن!!! اولاش چندشم میشد و حتی یە چند بار بالا آوردم، ولی الان زیاد برام فرقی نمیکنە!
فقط میخوام زندە بمونم!!


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :