مینیمال هایی از عباس رمضانی

نویسنده : عباس رمضانی
تاریخ ارسال : شانزدهم فروردین ماه ١٣٩٧


یک

پدر بزرگ به شوخی به نوه هایش گفت:امشب آخرین شبی است که برایتان قصه می گویم باید قول بدهید زود بخوابید!
نوه هایش خندیدندو بازیگوشانه پا بر زمین کوباندند و گفتند:ای!پدر بزرگ چرا؟چرا شب آخر باشه،ما دوست نداریم!یعنی دیگه نمی خوای برامون قصه بگی؟
پدر بزرگ غمگینانه گفت:شوخی کردم نوه های گلم اما نمی دانم چرا نا خودآگاه این حرف از دهانم پرید!نه تنها امشب که همه شبها براتون قصه میگم،حالا بیان تو بغلم تا بابا بزرگ یه قصه قشنگ تعریف کنه!
سه نوه اش بی مهابا خود را دوان دوان به آغوش پدربزرگشان انداختند
پدر بزرگ شروع کرد:یکی بود......
پیرمرد تنها توانست نوه هایش را زیر تن فرتوت و لرزان خود از ریزش آوارحفظ کند،چند ساعت بعد که نوه هایش سالم از زیر سنگ و آهن بیرون کشیده شدند همه فهمیدند بعد از جمله ناتمام یکی بود پدر بزرگ باید بگویند یکی نبود


دو

آقای وکیل پایه یک کانون وکلا گفت: فکر کنم جایزه ترازوی طلایی را همان سالی بردم که شما رمانتان جایزه اریش ماریا ریلکه را از آن خودش کرد ؟!
آقای نویسنده فکورانه جواب داد: نه اون جایزه سال بعدش بود ،درست نمیگم؟!
و بلافاصله سرش را به سمت آقای روزنگار معروف چرخاند ؟
اقای روزنامه نگار مات و‌مبهوت گفت:چی؟هان؟با من هستید؟بگذارید ببینم !نه، اشتباه می کنید ،مگر یادتان نمی آید ما در فرودگاه با هم آشنا شدیم ،من داشتم برای گرفتن جایزه قلم به آمریکا می رفتم و شما هم به آلمان ،بنابراین دو سال بعد از گرفتن جایزه جناب وکیل بود!
آقای وکیل که انگار داشت چیزهایی یادش می آمد گفت: آهان!گویا.....
اما ، ناگهان صدای فریاد نگهبان زندان آنها را بخود آورد ،او همانطور که به سمت سلول آنها می آمد فریاد می زد: یه ساعته خاموشی زدیم ،فکر کردید اینجا فرهنگسراست ،بخدا با همین باتوم می یام سراغتون و همه تون رو لت و پار می کنم ،پس بگیرید کپه ی مرگتون رو بذارید!
بدنبال آن همه ساکت و خاموش شدند و تا صبح تکان نخوردند



سه

فکر کنم دو شب پیش بود شاید هم سه شب پیش وقتی زنگ آیفون به صدا درآمد رفتم پشت آیفون و گفتم :کیه؟
اون بنده خدا از پشت آیفون گفت: ببخشید اگر دارید یه کم برنج کمک کنید!
گفتم:نداریم!
دوباره گفت:یه ذره قند وچای چطور؟
باز هم گفتم: هیچی نداریم ،هیچی!
گفت:یه مبلغ ناچیز پول هم خوبه!
گفتم: وقتی میگم هیچی نداریم یعنی نداریم!
اون بنده خدا خداحافظی کرد و رفت ،شب بعد دیدم دوباره در همان ساعت زنگ آیفون بصدا در آمد دوباره رفتم پای آیفون گفتم ،کیه؟
از پشت آیفون یکی گفت: میشه یه لحظه تشریف بیاورید دم در!
رفتم دم در دیدم یه آقایی با یه کیسه برنج و مقداری قند و شکر و چای به همراه یه پاکت که احتمالا درونش پول بود ‌دم در ایستاده ، او همینکه چشمش به من افتاد بلافاصله با احترام همه اقلامی را که بر شمردم به من داد و گفت : ببخشیدما اینها رو برای نیازمندان می بریم از اونجایی که دیدیم شما هیچی نداشتید برای شما هم آوردیم البته چیز قابل داری نیست !
وبلافاصله رفت ،همینکه یکی دو متری دور شد فریاد زدم: آها ی آقا ما احتیاجی به اینها نداریم الحمدالله همه چیز داریم!
مرد برگشت و گفت: پس چرا دیشب گفتید هیچی ندارید!
خجلت زده گفتم: نه داریم بگذارید برایتان بیاورم!


 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :