نگاهی به رمان «مادونایی با پالتو پوست»
اثری از صباح‌الدین علی / ترجمه مهلا منصوری
سونیا بهرو

نویسنده : سونیا بهرو
تاریخ ارسال : هفتم اسفند ماه ١٣٩۶


پالتوپوستی درست به اندازه‌ی مدونا
سونیا بهرو


نگاهی به رمان «مادونایی با پالتو پوست»
اثری از ساباهات‌تین عآلی Sabahattin Ali
که در ایران به صباح‌الدین علی معروف است
برگردان از ایستانبولی: مهلا منصوری
انتشارات نگاه
چ اول: سال 1395



موضوع
با توجه به این که این رمان دارای دو بخش می باشد بدین ترتیب، پدیده ها و حادثه های هر بخش با وجود ارتباط با یکدیگر متفاوت است. بخش اول روایت سرگردانی راوی به خاطر از دست دادن شغل اش و بیان کشمکش های او با جامعه و دوستان اش است، بعد از این که او در یک شرکت استخدام می شود با شخصیت اصلی دیگر داستان به نام صالح افندی آشنا می شود و این آشنایی، کنش/حادثه های بخش دوم کتاب (خاطرات صالح) را تشکیل می دهد. ساختار/کلیت داستان با توجه به مکتب پراگ در سطح مسلط/ گرانیگاه موضوعی قرار دارد چون تمام عناصر سازنده اثر در خدمت موضوع اصلی به کار رفته اند.

مضمون
درونمایه/ تم / اندیشه مرکزی این رمان، کشف ماهیت انسانی شخصیت ها است که بر اثر کشمکش ها دگرگون می شوند. از آن جا که این رمان جزو رمان های شخصیت است یعنی عمدتا با ارائه ی عمیق شخصیت ها و تحول آن ها سروکار دارد به همین خاطر تمام پی رفت ها/ رخدادهای داستان حول و محور شخصیت ها می چرخد و گاهی این پی رفت ها بر شخصیت ها تاثیر می گذارند و گاهی شخصیت ها آن پی رفت ها را ایجاد می کنند و آن ها را تغییر می دهند.

طرح
راوی بعد از این که شغل اش را در بانک از دست می دهد در شرکت دوستش حمدی، استخدام می شود و با همکارش صالح افندی آشنا می شود. شخصیت منحصر به فرد صالح، نظر روای را جلب می کند. راوی سعی می کند به او نزدیک شده، با او دوست شود ولی شخصیت منزوی صالح مانع صمیمیت می شود اما راوی در لحظات آخر عمر صالح، دفتر خاطرات او را به دست می آورد شروع به خواندن آن می کند و زمانی که به شخصیت واقعی او دست پیدا می کند صالح از دنیا می رود.پیرنگ/ روابط علت و معلولی این رمان بسته است چرا که در آخر رمان تمام حوادث و مسائل حل شده است و هیچ نکته مبهمی باقی نمانده است.

روایت
در مورد روایت داستان می توان گفت که از زبان یکی از شخصیت های داستان، با زاویه دید اول شخص بیان شده است و بر اساس نظریه ژرارژنت، جزو روایت کانونی-درونی/ شخصیت بنیاد است چون شخصیت از یک جایگاه مشخص، کنش/ حادثه های داستان را روایت می کند.

مقدمه
قسمت ابتدایی/ منظر و نمای عمومی رمان که در آن خواننده از ماجرای رمان آگاه می شود در گزارش راوی از زندگی انسان ها شروع می شود. آن جا که می گوید:« تا به حال میان آدم هایی که با آن ها برخورد داشته ام تنها یک نفر بیشترین تاثیر را در زندگی من داشته...» با این مقدمه فضای عمومی و کنش های کلی رمان که نمود فعل و انفعالات شخصیت های داستان است روشن می شود. همان طور که اشاره کردیم چون این رمان جزو رمان های شخصیت است بنابراین با پیشرفت روند حادثه های رمان، شخصیت ها رشد کرده و قابل درک و شناخت می شوند و خواننده به مرور شخصیت ها را می شناسد و به عمق آن ها پی می برد.

گره افکنی
وضعیت و موقعیت دشواری که ناگهان برای راوی اتفاق می افتد و باعث تغییر موقعیت زندگی و شخصیت او می¬شود، اخراج او از بانک است او مدتی با سرگردانی به سر می برد در این موقعیت است که کشمکش او با خود و جامعه و دوستانش آغاز می شود. او با پس اندازی که داشت تابستان را سر می کند اما با آمدن زمستان مجبور می شود کاناپه ای که دوستانش به او داده بودند پس بدهد و یک هفته بعد از آن، فیش تخفیف رستوران هم تمام می شود و او دیگر نمی تواند پولی برای تمدید آن بپردازد. بدین ترتیب کشمکش او با خود شروع می شود:« کلاً گویا انسانی ناامید و بی هدف شده بودم...». این کشمکش ها منجر به تغییر شخصیت او می شود:«به خاطر افزایش گرفتاری و نیازهایم روز به روز خجالتی تر و منزوی تر می شدم». تغییر شخصیت راوی باعث تغییر موقعیت اجتماعی او نیز می شد:« هرچه قدر که به دیگران محتاج می-شدم به همان اندازه از آنها دور می شدم». حادثه ی اصلی رمان زمانی شروع می شود که راوی وقتی در خیابان خلوتی حوالی ایستگاه سرگی وی، قدم می زد دوست اش حمدی را می بیند او که معاون شرکتی است و از بیکاری راوی خبر دارد بدین ترتیب به او پیشنهاد کار می دهد. حمدی، راوی را برای شام به خانه اش می برد.اما وقتی به خانه می رسند حمدی، راوی را تنها گذاشته و به حمام می رود در این جا کشمکش راوی با خود شروع می شود« به این فکر می کردم به چه علت حمدی که هیچ وقت اهمال کار نبود و وسواس زیادی به آداب و رسوم داشت.... چرا مرا وسط خانه اش رها کرد؟». در واقع کشمکش راوی با جامعه که اخراج او از بانک است باعث ایجاد کشمکش او با خود و دوستانش شده است و این که او مجبور می شود تحقیر دوستانش را تحمل کند بیشتر منجر به تغییر شخصیت او می شود.بنابراین او جزو شخصیت های پویا است چرا که روند حادثه های داستان باعث تغییر شخصیت او می شود.فردای آن روز راوی به شرکت حمدی می رود. او در کشمکش با خود است« در درونم به جای امید، تمایل بیشتری داشتم که خودم را تحقیر شده ببینم».در این رمان تغییر شرایط یکی از مسائلی است که بر شخصیت هاتاثیر می گذارد و بر کل رمان سایه افکنده است. راوی وقتی حمدی را در شرکت می بیند می گوید« واقعاً از دیروز؛ نه حمدی، نه من، عوض نشده بودیم. اما این جزئیاتی که از زندگی همدیگر دانسته بودیم، ما را در دو جهت مخالف قرار می داد.» حمدی به راوی شرایط کار متوسطی در شرکت ایجاد می کند ولی چون او احساس حقارت می کند باز در کشمکش با خود است که آن شغل را بپذیرد یا نه ولی بالاخره به اتاقی که حمدی گفته، می-رود و شروع به کار می کند. تقریبا بخش اول داستان که بیکاری راوی و تلاش او برای پیدا کردن شغل و دیدارش با حمدی است حادثه های آن را تشکیل می دهد اما زمانی که راوی شغلی را که حمدی در شرکت برای او فراهم کرده است را قبول می کند با همکارش به نام صالح افندی آشنا می شود و این آشنایی در واقع پیشبرنده حوادث/ کنش های بخش دوم رمان می شود.راوی بعد از آشنایی با افندی شروع به توصیف او و شرح کارهایش می کند و بیشترین بسامد روایی رمان به توصیف شخصیت افندی اختصاص می دهد. «افندی مترجم آلمانی آن شرکت بود. موهای کم پشت، عینک ته استکانی و ریش بلند...» او شخصیت آرامی دارد، راوی در این مورد می گوید«روزها با وجود اینکه در یک اتاق، روبروی هم می نشستیم، تقریبا هیچ صحبتی بین ما ردو بدل نمی شد.» او از قدیمی ترین کارمندان شرکت حمدی است و مترجم خوبی است « مدیر شرکت، قراردادهایی را که توسط او از ترکی به آلمانی ترجمه و تنظیم شده بود بدون هیچ تردیدی به آدرس هایش می فرستاد». راوی اشاره می کند صالح افندی گه گاه مریض می شود و بیماری او باعث پیشبرد آکسیون(عملکرد) داستان می شود. ماجراهای رمان در حول بیماری افندی پیش می¬رود. راوی که با او همکار شده است به خاطر تفاوت شخصیت صالح، کنجکاو می شود تا او را دقیق بشناسد و سعی می کند به اونزدیک شده و صمیمی بشود اما صالح این اجازه را به او نمی دهد. ولی بیماری صالح کمک بزرگی به راوی می کند تا بتواند او را بشناسد. صالح هر وقت که مریض می شود راوی به عیادت او می رود و ترجمه هایش را برایش می برد. بدین ترتیب راوی می تواند پا به خانه راوی بگذارد و هم شخصیت صالح را بشناسد و هم خانواده اش را. توصیفات راوی از خانه صالح هیچ شباهتی به شیوه زندگی و شخصیت صالح ندارد «توی اتاقی که نمی دانم هال بود یا ورودی یا اتاق غذا خوری، یک میز بزرگ قرار داشت با بوفه ای پر از ظروف کریستال. روی زمین را یک قالی سیواس پوشانده بود» توصیف راوی از اتاق مهمان نیز فضای اشرافی به رمان می دهد« دختر بچه ابتدا مرا به اتاق مهمان راهنمایی کرد وسایل اینجا هم زیبا بود و حتی می شود گفت گران قیمت، مبل های قرمز رنگ،میزهای پایه کوتاه مخصوص سیگار کشیدن، و در گوشه ای یک رادیو بزرگ» توصیفات راوی از خانه صالح، شخصیت بارز او را بیشتر نشان می¬دهد و میزان فاصله او با خانواده اش را نیز مشخص می کند چرا که در ادامه رمان، راوی از تنهایی صالح در خانه اش و فاصله زیاد عاطفی او با اهل خانه را نیز بازگو می کند. صالح در یکی از اتاق های خانه زندگی می کند که توصیف آن اتاق اصلا شباهتی با قسمت های دیگر خانه ندارد«این قسمت خانه اصلا شبیه جاهای دیگر نبود. اینجا بیشتر شبیه خوابگاه دانشجویی و یا اتاق بیمارستان بود که یک سری وسایل سفید رنگ کنار هم چیده شده بود». راوی وقتی برای اولین بار به خانه صالح می رود متوجه می شود که آن ها خانواده پر جمعیتی هستند. «آه یک دختر بالغ دارم که به دبیرستان می رود ویک دختر کوچک تر... بعد خواهر زنم و دوتا بچه هاشون و نیز دو برادر زنم ...»موقعیت صالح در خانه اش بسیار ناچیز است و فقط در حد این که اقتصاد خانه را بچرخاند مهم واقع می شود و این که خرید خانه را انجام دهد به طوری که وقتی او مریض می شود کسی پیدا نمی شود تا نان خانه را بخرد. در طی روند رمان، صالح چند بار مریض می شود و راوی مجبور می شود به خانه او برود. در هر بار راوی بیشتر با خانواده صالح آشنا می شود. شخصیت های دیگر خانه، مثل دخترهای صالح، زن صالح، زن برادرهایش و خواهر زن اش همگی دارای شخصیت ساده، قالبی، قراردادی و از نوع تیپ هستند چرا که به سهولت باز شناخته می شوند و نسخه بدل یا کلیشه ی شخصیت های دیگری هستند و خصوصیتشان تازه نیست و در ضمن در طول رمان دستخوش هیچ تغییر و تحول نمی شوند. آخرین باری که صالح مریض می شود راوی دوباره به دیدنش می رود. اما این بار حال صالح خوش نیست، در این قسمت است که بیش-ترین حوادث اصلی رمان رخ می دهد و پیرنگ رمان بیش تر نمود پیدا می کند. صالح از راوی می خواهد تا وسایلش را از اداره برایش ببرد. در میان وسایل صالح، دفتر خاطراتی هم بود راوی وقتی آن ها را به پیش صالح می برد، صالح از راوی می خواهد تا دفتر را بسوزاند ولی راوی کنجکاو می شود و با اصرار زیاد صالح را راضی می کند تا دفتر را برای یک روز به او امانت دهد.بعد از این ماجرا، راوی شروع به خواند خاطرات صالح می کند. شخصیت پیچیده صالح از لابلای خاطراتش هویدا می شود. او در خاطراتش می نویسد که به خاطر اصرار پدرش به آلمان می رود تا رشته صابون سازی را بیاموزد و بعد به ترکیه برگشته کارخانه صابون سازی پدرش را رونق ببخشد اما صالح در آلمان بیشتر وقتش را به خواندن کتاب و گشتن در خیابان ها و موزه ها می گذراند.و کمتر به کارخانه صابون سازی می رود در این بخش از رمان، پی رفت/ توالی حوادث، به سادگی به پیش می رود و گره یا کشمکش و بحرانی در روند رمان ایجاد نمی-شود اما حادثه اصلی زمانی اتفاق می افتد که صالح در یکی از نمایشگاه ها تابلویی را می بیند که این تابلو تمام زندگی اش را تغییر می دهد و این موضوع کشمکش او با خودش را ایجاد می کند. او شخصیت خجالتی دارد با این که عاشق زن ها می شود اما نمی تواند آن را ابراز کند. بیشتر احساساتش را در خیال خود بروز می دهد و قدرت بیان آنها را پیدا نمی کند.« دختری به اسم فخریه که در محله بالایی زندگی می کردند در درونم آرزوهای شیرینی را بیدار کرده بود» او فقط در ذهن و خیالاتش می توانست خواسته های درونی اش را بازگو کند. آنقدر خجالتی بود که نمی توانست از خودش دفاع کند«در مدرسه دوستانم دائماً خطاهایشان را به گردن من می انداختند حتی جسارت آن را نداشتم که از خودم دفاع کنم». در سراسر خاطرات صالح، به ویژگی های شخصیتی او پی می بریم و تمام حوادث/ کنش های داستان در بازتاب عملکردهای او اتفاق می افتد اما صالح در خاطراتش تنها نیست و شخصیت مرموز دیگری هم هست که در کنار او قرار می گیرد. نقاش تابلویی که صالح عاشق تصویرش می شود و بعد که با نقاش آشنا می شود عاشق او می شود. ماریا دختری است که به اندازه شخصیت صالح پیچیده اما در طی آشنایی آن ها با یکدیگر، شخصیت او نیز در طی کشمکش ها و حادثه های رمان آشکارمی شود. ماریا با صالح دوست می شود و برای مدتی دوستی آن ها تا حد دیدارهای ساده به پیش می رود اما  زمانی که ماریا بیمار می شود صالح از او مراقبت می کند در طی این مدت می تواند به او نزدیک بشود. با این که ماریا خود نیز عاشق صالح است اما دوست ندارد هیچ کس به او نزدیک بشود« عاشق شما نیستم ... چه کار کنم؟ شما خیلی خوب و جذاب هستید با مردان دیگر فرق دارید...اما عشق؟ این را نمی توانم...» با این که ماریا بارها به صالح می گوید که عاشقش نیست ولی در ادامه حوادث رمان، او از صالح حامله می شود و دختر او را به دنیا می آورد. ماریا از ابتدای آشنایی اش با صالح بارها به او می گوید که آنها فقط دوست هستند و صالح نباید غیر از دوستی از او انتظاری داشته باشد این مسئله ، کشمکش صالح و حتی خود ماریا را با خودش ایجاد می کند صالح مدام سعی می کند به ماریا نزدیک بشود و در عین حال او را ناراحت نکند. ماریا هم با این که مدام سعی می کند فاصله اش را با صالح حفظ کند و حتی بارها بهش می گوید که عشقی در کار نیست ولی کنش/ عملکرد او در طی رمان، ماریا را عاشق صالح نشان می دهد. صالح و ماریا مدتی دوستی شان را ادامه می دهند و مدام به گردش می-روند اما وقتی ماریا مریض می شود تمام سعی صالح برای مراقبت از او معطوف می شود در حالی که ماریا درگیر بیماری اش است صالح نامه ای از خانواده اش دریافت می کند، پدر صالح می میرد و او مجبور می شود که به ترکیه برگردد و ماریا هم پیش مادرش به پراگ می رود. ارتباط آن  دو از طریق ارسال نامه ادامه پیدا می کند. ماریا در طی نامه هایی که به صالح می نویسد به او می گوید که قرار است خبر خوشی را بهش بگوید دراین قسمت تعلیق داستان افزایش می یابد اما بعد از مدتی نامه ای از ماریا دریافت نمی کند و مدت ها می گذرد و کشمکش صالح با خودش شروع می شود سعی می کند که بفهمد چرا ماریا برایش نامه نمی نویسد و اینکه او را پیدا کند اما به نتیجه ای نمی رسد.صالح بعد از مدتی، ازدواج می کند و هیچ وقت از ماریا خبردار نمی شود اما بعد از مدتی در یک دیدار اتفاقی کل ماجرای ماریا را می فهمد. به طور تصادفی در ترکیه یکی از فامیل های ماریا را می بیند که با دختر کوچکی از ترکیه به برلین می رفتند. صالح وقتی با فرائو روبرو می شود سراغ ماریا را می گیرد و او نیز می گوید که ماریا مریض بود و بعد از به دنیا آوردن دخترش مرد. صالح در عرض یک ملاقات کوتاه به جواب تمام سوالات زندگی اش می رسد و می فهمد که آن دختر هم، دختر او و ماریا است اما به خاطر رفتن فرائو و کمی زمان دیدارشان حتی نمی تواند دخترش را خوب ببیند. صالح بعد از این که از دخترش جدا می شود دچار کشمکش درونی با خودش می-شود« زندگی قماری است که فقط یکبار حق بازی داری، من آن را باخته ام و بار دوم بازی نخواهم کرد» او می گوید همه چیز را خصوصاً روحم را باید جایی نهان کنم که کسی نتواند آنرا پیدا کند. و خاطرات صالح در این جا به پایان می رسد. راوی از اینکه توانسته او را بشناسد، به هدف خود رسیده و فردا صبح دفتر را برداشته به خانه صالح می رود و با صدای گریه خانواده صالح متوجه مرگ او می شود.در پایان رمان، تمام کشمکش های شخصیت های اصلی ( روای – صالح) حل می شود و تعلیق رمان تمام شده، حادثه ها به فرود می رسند.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :