شعری از فاطمه قائدی

نویسنده : فاطمه قائدی
تاریخ ارسال : سی ام دی ماه ١٣٩۶



من که کاری نداشتم به خدا او خودش قصد کرد من باشم
تار من را به پود باران بست تا که پاییز پیرهن باشم

خاکم از ریشه های تاک گرفت عسل و انگبین به خاک گرفت
زیر و بم دادو ..سینه چاک گرفت قوس ها داد تا که زن باشم!

در سرم پونه ریخت ریحان کاشت..کاشت بر شانه های من انباشت
آخرش چادر از سرم برداشت، خواست پیشش شکن شکن باشم

شاعرم کرد،شعر و افیونی..شاعری و زنی..چه معجونی!
دهن آدمیتم را بست،خواست حوای بی سخن باشم

وقتی از دست بندگان خسته ست، شعرمی خوانم و خدا مست است
خواست تا پابه پای شاعرها،ظرفی از باده ی کهن باشم

دف زد و در دلم شعاع گرفت ،حال من حالت سماع گرفت
من من با خودم وداع گرفت، تا که در فکر آمدن باشم...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :