داستانی از مونا عسگریانی

نویسنده : مونا عسگریانی
تاریخ ارسال : بیست و سوم آذر ماه ١٣٩۶


یک گزارش فوری
مونا عسگریانی  


الو، من یکی رو کشتم! بله، بله، حتما تموم کرده. نمی دونم کِی و چه وقت! ولی الان مُرده. یک لحظه اجازه بدین؛ توضیح میدم خدمت تون آقا! زنگ زدم که ازتون کمک بخوام. باید پنجره رو باز کنم.آه، بزارین نفس تازه کنم. جسدش؟! اینجا نیست؛ غیب شده. نه، نه، من اونو جایی نبردم؛ فقط کشتمش. همدست؟! نه، ندارم. گمان نمی کنم زنده باشه؛ خودش گفته که مُرده! این چه طرز صحبته؟! یعنی چی که من چیزی مصرف کردم! البته که پاک پاکم. آها، بله، منم اینو می دونم؛ معلومه که مُرده حرف نمی زنه!
عذرخواهی می کنم؛ صِدام گرفته؛ از بس داد زدم. نامفهومه حرفام؟! خب، بله، می تونم ادامه بدم. هوممم، یعنی چی که چرا؟! آخخخ، ببخشید من خیلی فراموش کارم. از بس زدم روی پیشانی لعنتی ام، سرخ شده ولی باور بفرمایید چیزی یادم نمیاد. اصلا ول کن، آقا! من از این خاله زنک بازی ها خوشم نمیاد. مهم اینه که الان مُرده. چراش به چه درد می خوره؟! باید دنبال یه مُرده باشیم. همین.
خیلی خسته ام! اجازه بدین یک لیوان آب بخورم؛ برمی گردم. گوشی رو نگه دارین. مطمین باش قطع نمی کنم. ای بابا، مثل اینکه خودم بهت زنگ زدم! خوب، شما هم پیله کردی ها! میگم که گشتم؛ خوبم گشتم؛ تمام این خونه ویلایی رو مو به مو دنبال این زن گشتم ولی چیزی گیرم نیومد. الان؟! هیچی؟! دست از پا درازتر نشستم روی مبل و نیم ساعت تلویزیون تماشا کردم که آروم شم اما نشد؛ الانم که دارم با شما صحبت می کنم.
بله، مُرده صحبت نمی کنه؛ حرف شما متین اما اینم مثل خیلی از مُرده ها نامه گذاشته. آره، نوشته که من کشتمش. ای بابا، من چه می دونم کِی نوشته؟ حتما وقتی داشته می مُرده نوشته دیگه. شاید هم، بعد از مرگ! آخه، راستشو بخواین؛ اون زن، یه جورایی عجیب و غریبه. گاهی، جلوی آیینه، پشت درهای بسته اتاق، با خودش زمزمه می کرد و اشک می ریخت. همش وز، وز، وز، ... چرا؟! خوب، هیچوقت ازش نپرسیدم که داستان چی بوده؛ در کل اهل دخالت نیستم. اصلا به من چه؟! مثل جن زده ها بود این زن. باید همون اول پسش می دادم به خانواده نصفه و نیمه اش. تف به این شانس.
هی آقا، مواظب حرف زدنت باش! دوست داشتن بین من و اون چه دخلی به شما داره؟! خوب، شلوغش نکن. نسل شما غیرت حالیش نیست. دوستش داشتم یا نه؟! هومممم، سال ها بود که با هم زندگی می کردیم؛ زیر یک سقف. فکر می کنم ده سال! شاید هم دوازده سال! به نظر شما این کافی نیست؟! آدرس منو می خوای چکار؟! من آبرو دارم جلو در و همسایه.

خانواده اش؟!  خبری ندارم ازشون. پدر که نداشت؛ جوون مرگش کرده بودن. متاسفانه، از اداهای مادر، خواهرشم خوشم نمی اومد. همون اول زندگی، قطع رابطه کردم. همش دنبال چشم و هم چشمی بودن. می گفتن زنتو بزار بره دانشگاه! حرف مفت! دانشگاه، دارالفساده. والا، جز اینکه چشم و گوش شونو باز کنه، خیری توش نیست که نیست. همسرم؟! چند روزی، گریه و ناله، مثل بقیه شون و بعد کنار اومد. البته، تدبیر کردم و اجازه ندادم که دیگه پی خانواده اش بره. این طوری اوضاع آروم تر شد. من، در کل آدم صبوری هستم. قطع نکن صحبت بزرگترتو! نه! هرگز! نه دست بزنی، نه چیزی، فقط سکوت می کنم؛ یعنی حوصله این حاشیه های زنانه رو ندارم.
یک ریز داری میگی خانواده، خانواده! حواست هست؟! سکوت کن برادر! هیس، فرصت بده فکرمو جمع کنم. خدایا! نکنه شما می خوای بگی خانواده اش کشتنش؟! نمی دونم! اونا که خیلی لی لی به لالاش میذاشتن! چه دنیایی شده! آه، سرم سوت کشید. اینجا بوی دود داره اذیتم می کنه! سر و صدای همسایه ها امانم رو بریده؛ بزارین پنجره رو ببندم. قضیه دود؟! هیچی، همسایه ها واسه دیدن دود، ریختن بیرون. احمق ها!
چی داری پچ پچ می کنی با همکارت؟! چرا رد منو بگیرن؟! مگه من گم شدم؟! شما باید برین زنمو پیداش کنین. اینجا نیست. میگم مُرده! پای چه مساله ای می تونه در میون باشه؟! چی؟! اصلا و ابدا، من اهل خیانت و این جور حرفا نیستم. اون؟! نمی دونم. البته این زن با اون تلفن همراهِ لعنتی یه کارایی می کرد. آخه، سه ماه بود که اون ماس ماسک قدیمی مو ازم گرفته بود، به زور و اصرار. قلم پاشو می شکنم اگه غط اضافه کرده باشه. باید مینداختمش دور. اصلا شارژ نمی شد. شما از تعمیرات موبایل سر در میاری؟! ولش کن اصلا!
هی، آقا! اسم زنمو می خوای چکار؟! شما و رفیقات فقط باید دنبال جسد یه زن باشید؛ همین. آره، نامه دم دسته!  بله، الان می خونمش. عجله نکن برادر! آها، نوشته که اون یه انسان و یه انسان فقط از گوشت و خون نیست؛ روح داره و روح با چلو خورش تغذیه نمیشه. ولش کن؛ اینا مهم نیست. اوف، آقا حوصله مو داری سر می بری ها. به هر حال، نوشته من کشتمش. لعنتی، این چه سوالی که می پرسی؟! معلومه که همسرم واسم مهم بود؛ تردیدی نیست؛ بهش نیاز داشتم. نیاز! می فهمی؟! در ضمن من اهل بشور و بپز و این جور کارا نیستم. یکی باید کنار دستم باشه. باز که داری پچ پچ می کنی؟! رد منو نگیرین. رد زن مو بزنین. جسدشو پیدا کنین.
بچه؟! ما بچه نداریم. نه! نشستی پشت میز با من گپ بزنی، پسر خوب؟! یه کاری کن! باشه؛ کامل و روشن میگم؛ راستش، زنم بچه دار نمی شد. یه ریز گیر می داد که بریم دکتر. آخه، زن کور اجاق، بهانه گیر می شه. بچه رو می خواست چکار؟! چند سال بعد که زن دوم گرفتم، اونم بچه دار نشد. چه اتفاقی افتاد؟! هیچی! ای بابا، شما همش می پری وسط حرفم. نه، اون اصلا از زن دومم، خبر دار نشد! یعنی نگفتم بهش. دلیلی هم نداره که بدونه؛ حوصله غرغر ندارم. دومی؟! توی یکی از این روستاهای اطرافه. خیلی کم سن و سال و بسازه. پنج جفت النگو هم مهریه اش بود که از روز اول بهش دادم. نه، توی شناسنامه ام نیست. یکی دو ماهی میشه که بهش سر نزدم. بله، همین. خیلی مهم نیست. نمی دونم چرا هر چی زن ناقصِ گیرِ من می افته. دست به دست هم دادن که منو مقطوع النسل کنن! شما دور و بر دختر خوب سراغ نداری؟ اگه بچه دار شه عقدش می کنم.
هولم نکن آقا! خوندمش دیگه. همه شو؟! آها، اینجا نوشته که من کشتمش چون نمی بینم و نمی شنومش. این بهتونه؛ من سالم و سلامتم! نه عینکی ام و نه سمعکی! هفده سال ازش بزرگترم اما اصلا معلوم نمیشه! ماشالله، خیلی سرحالم! باور کنین خیلی حیرونم؛ یعنی که چی؟! من چشم بسته رفتم و کشتمش؛ اون فریاد زده و نشنیدم؟! هی، تو چی با رفقات پچ پچ می کنی؟! به اون یارو کناردستی ات بگو خودش توی هپروتِ! مراعات سن و سالمو داشته باشین!
 بحثو عوض نکن؛ یعنی چی؟! شما میگی که خودش، خودشو کشته؟! حتما، بعدش هم خیال ورش داشته که من کشتم! هومممم، شاید! اون  به جای شوهرداری، همش از  این مجله ها و  کتاب ها دستش بود و الاف، توی خونه می چرخید. شده بود عینهو روح سرگردون! این آخری ها هم قاطی کرده بود. همش عرض اندام می کرد. فکر می کرد واسه خودش کسی شده! زکی، خواب و خیال مفت! فکرشو بکن اون دست و پا چلفتی لاغر مردنی پنجاه، شصت کیلویی خودشو کشته باشه! نه، نمی تونه! مال این حرفها نیست!
کمدش؟! چرا باید وارسی اش کنم؟! خالیه! نه، لباساش نیست. نه، بابا! غیب یعنی چی؟! اول صبحی، فقط یه چند دست کم بود. بقیه شو من آتیش زدم. بله، بله خود خودم سوزوندم؛ همین نیم ساعت پیش، توی حیاط! آخه یه مُرده با این همه لباس می خواد چکار کنه!  زن زبون نفهم، همش حرص منو در میاره! چرخ خیاطی و بقیه آشغالاشو هم سوزوندم. چرا نباید می سوزوندم؟! به شما چه؟! مال خودمه؛ اختیارشو دارم.
چی؟! بعید می دونم که خانواده اش از چیزی خبر داشته باشن. اصلا اونا چکاره ان؟! چه پناهی؟! چرا باید یه مُرده رو پناه بدن؟! بو گند مُرده همه جا رو بر می داره! مگه خلن! صاحبش منم آقا! زنِ منه! سوالم اینه که جسدش کجاست؟ پیداش کنید. نه ، نه ، خیالتون راحت! من به هیچی دست نمی زنم؛ فقط کمکم کنید.
این صدای آژیر دمِ درِ خونه ام چی میگه؟! نهههه ، من در رو وا نمی کنم. من آبرو دارم توی در و همسایه. الو! بگو دستشونو از روی زنگ ور دارن . الو، الو،... .


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :