شعری از بهروز ایرانی

نویسنده : بهروز ایرانی
تاریخ ارسال : بیستم آذر ماه ١٣٩۶


مثل حسّ اتاق بی پرده
يا لباس سياه تا كرده
مثل شايد با فعل برگرده
 
هستی اما چقد صدات دوره
 
كلّ روزُ فقط نمی خوابم
شب كه می شه يه كرم شب تابم
من چهل ساله بی تو بی تابم
 
حال و روزم يه جورِ ناجوره
 
از تو عكسم منو صدا كردی؟
روزی صد بار بهم نگا كردی؟
تا خود صبح خدا خدا كردی؟
 
راستی عكس منو هنوز داری؟
 
واژه هاتو يكی يكی خوردی؟
هر دقيقه توی خودت مردی؟
آبروی ترانه تو بردی؟
 
اصلاً اين موقع ها تو بيداری؟
 
تو وجودم يه مرد سرسخته
خيلی حرفا دارم ولی سخته
ميگم اما الان كه بی وخته
 
ميگم اما شايد يه روز ديگه
 
توی قلبم نموندی اما من
شعری از من نخوندی اما من
زندگيمو سوزوندی اما من
 
يه صدايی همش بهم ميگه:
 
خوب می دونم دلت پر از درده
منتظر باش يه روزی برگرده
باشه اما خدايی نا كرده...
 
چی به روزم آوردی با انصاف!
 
تا كه خواستم خودم رو بشناسم
شور و شعر و شعور و احساسم
هر چيزی رو كه مونده بود واسم
 
دست غربت سپردی با انصاف
 
ديگه چيزی نمونده از چيزی
توی اين روزگار پاييزی
جز يه رويا، اونم دياليزی
 
برنگردی، خيالتم راحت
 
خوب می دونم منو نفهميدی
خوب می دونم صدامو نشنيدی
خوب می دونم گرفتی خوابيدی
 
لعنت به اين نصفه شبا، لعنت
 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :