داستانی از علیرضا فراهانی

نویسنده : علیرضا فراهانی
تاریخ ارسال : سیزدهم آبان ماه ١٣٩۶


آقای میم

آقای میم قبل از آنکه از تاکسی زرد رنگ خط 45متری کاج پیاده شود ، روی صندلی جلو لمیده بود . کیف چرمی اش را به سینه گرفته بود و ریزریز از پشت عینک دسته گوزنی اش تکه های دلبرانه ی پیاده روها را دید می-زد . شاید در آن لحظه ها آقای میم تنها فکری که در مغزش نمی چرخید و هیچ اهمیتی به آن نمی داد، رد شدن از روی خطوط عابرپیاده ای بود که این سوی خیابان را از زیر  پل بزرگ شهری به آن سوی خیابان وصل می کرد . فاصله ی زیادی نبود برای رسیدن به آن سوی خیابان و سوار شدن یک تاکسی نارنجی رنگ دیگر که آقای میم را به یکی از کوچه های خیابان شهیدمطهری برساند تا در خانه ای قدیمی خستگی را همراه با لباس های عرق کرده اش از تن در بیاورد و لخت و بادکرده ولو شود روی کاناپه ی چرمی زهوار دررفته .
آقای میم وقتی می خواست از تاکسی نارنجی رنگ پیاده شود ، طوری دسته ی کیف چرمی اش را در مشتش گرفته بود که احساس کرد سوزش نوک انگشت های دست چپش بیشتر از پیش شده است . شاید برای همین بود که آقای راننده وقتی می خواست بقیه پول آقای میم را برگرداند با طعنه گفت : «بدجور به دنیا چسبیدی ! » .
اما اصلا نباید گمان کرد در آن کیف چرمی که برخی جاهایش بریده گی و سوختگی داشت ، اسکناس های درشت  و اسناد و مدارک مایملک آنچنانی بود . در آن کیف تنها چند دسته کاغذ بود پر از دستنوشته های خط خطی و تو در تو و چند مدرک شناسایی مثل شناسنامه و کارت ملی و دفترچه ی بیمه و یک لیوان پلاستیکی دسته دار که آقای میم آن را از دوران تحصیلی در مقطع راهنمایی به یادگار نگه داشته بود .
پس از بلند شدن گرد عبور تاکسی نارنجی رنگ ، در فاصله ی سرازیری تا زیر پل آقای میم در فکر فرو رفت . در فکر اینکه اگر در همان ابتدای داستان در حال نوشتنش بجای کلمه ی «بانو» از اسم «سیمین دخت» استفاده کند میتواند بدون اشاره مستقیم ، پس زمینه و فضایی کلی از شرایط داستان را برای ذهنیت مخاطب ایجاد کند . شاید دقیقا در همان لحظه ای که «سیمین دخت» شمعدان نقره کوب را از طاقچه ی روی بخاری هیزمی برمی دارد و رو به سایه ای که روی تخت فنری دراز کشیده است و به زن چشم دوخته ، می گوید : « ابوالفتاح! تو مرد جنگ-های بزرگتری از رزمیدن با این ناخوشی های زودگذر ... تو میبایست به روزهای دست به شمشیرکشیدن های دوباره ات فکر کنی ! » و شمعدان روشن شده از شمع های نیم سوخته را بالای سر تخت می گذارد .  
آقای میم هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که تنه اش به تنه ی جوانی باریک با کوله پشتی ای بر دوش می خورد . جوان که خم می شود تا سیگار به نصفه رسیده ی وینستون لایتش را از روی زمین بردارد نیم نگاهی به قیافه ی ترسیده ی آقای میم می کند و زیر لب می گوید : « خب بابا یه کم کمتر بزن که بتونی رو پا باشی» . و در همین لحظه آقای میم در جا می ایستد و با خودش فکر میکند که وقتی «سیمین دخت» رد دستان «ابوالفتاح» را بر حریر دامنش احساس کرد بی اراده با صدایی زیر و لحنی اغواگرایانه گفت : «دیگر برخیز ... وقت ایستادنت است ... »  .آقای میم  به خودش که می آید ، برق عبور موتور سیکلتی پرشتاب دوباره تکانش می دهد . در همان حین که تعادلش بهم خورده و دستانش روی هوا باز شده و کیف چرمی اش در حال سقوط بر زمین است ، «ابوالفتاح» را در حالی که دستان و پاهایش به زنجیرند در گوشه ی سلولی انفرادی می بیند . سلولی تنگ و تاریک و پر از صدای خش خش کشیده شدن ناخن موشها بر کف سیمانی پوسیده . بوی نا از لای ترک های افتاده بر دیوار به رگ و ریشه ی «ابوالفتاح» نفوذ می کند و مزاجش را در هم پیچیده می سازد . تنها یک دریچه ی کوچک به اندازه دو میله ی یک متری در ارتفاع سه متری دیوار وجود دارد . همان دریچه ی کوچکی که انگاری کلمات بی وقفه از میان میله های آن به سر و صورتش می بارد . کلماتی بی مسیر . پراکنده . بی جهت . کلماتی که همچون ضربت های شمشیر یکباره می آمدند و آشفته اش می کردند.
آقای میم خم می شود و کیف چرمی افتاده بر خاکش را برمی دارد . دوباره دسته ی کیف را محکم می چسبد و با دستی دیگر خاک نشسته بر آن را می تکاند . لبه های کت سرمه ای رنگش را بر سینه مرتب می کند و آستین هایش را روی مچ ها میزان . نگاهی به دور و بر می اندازد . خوشبختانه کسی نگاهش نمی کند . همین که خودش را راست می کند به سمت پل ، زیبارویی با مانتوی سبز فسفری و شال نازک لیمویی رنگش از پشت سر می پرسد: «ببخشید آقا ... اگه بخوام برم گوهردشت کجا باید سوار بشم ؟ ...» . آقای میم برمی گردد تا رو به صدای مهربان جواب دهد ، «سیمین دخت» را نشسته بر صندلی فرانسوی بالکن خانه ی چوبی میان جنگل می بیند که سر بالا گرفته و به انبوه شاخه های در هم فرورفته ی درختان چنار و بید نگاه می کند که از لابلایشان انوار بهم پیچیده ی غروب و مهتابی موج می خورند .     
« باید برید اون سمت خیابون ... زیر پل تاکسیا واستادن ... »  
و در همان لحظاتی که «سیمین دخت» غرق تماشای نظم طبیعت بر صندلی فرانسوی پوست گردویش تکان می خورد ، یکباره پاشنه های در آهنین باغچه شان با لگدهای قماشی جاهل و حیوان زبان از جا کنده می شود و انگاری که گله ای از گرازان رم کرده از اهلیت خود به حیاط و حیات حدود او متجاوز شده¬اند . کلمات گاهی صدا ندارند . تنها لبهایند که تکان می خورند . مثل لحظه ای که آقای میم  «ممنونم ... روز بخیر» دخترخانم زیبارو را نمی شنود و تنها لبهایش بودند که در حرکتی اسلوموشن تا ابد از مقابلش عبور می کردند . درست مثل آن لحظه ای که «سیمین دخت» در برابر عربده های قماش گرازان حتی حاضر نبود که از آرامش تکان های صندلی و تاب خوردن امواج معلق میان شاخه ها دل بکند . حتی وقتی سردسته ی عربده کشان جاهل با آن چکمه های تا زانو بالا کشیده از پله های طارمی دوید بالا و پشت به تکان های صندلی «سیمین دخت» صدا سر داد که  : «زنک !!! .. کجاست آن مردک بی لگام زبان تا حلقومش را خالی از اراجیف و اباطیل بدریم ؟ » سیمین دخت حاضر نبود از آرامش لق لق نشسته بر صندلی اش تکانی بخورد . تنها با صدایی بی صدا از میان لبهای ورم کرده اش نجوا کرد : «او میان کلماتش پیداست ... » .
آقای میم پلکی می زند و در کنار خود صفی از تاکسی ها را می بیند که شبیه رسته ی زنبورهای کارگر منتظرند تا آرام آرام درون کندویشان بروند . از جیبش بسته ی کوچک سیگار بهمن را در می آورد و نخی از آن را میان لبهای ترک خورده اش می گذارد . لب های «سیمین دخت» مثل همیشه داغند . تب دارند . به ویژه وقتی که در کنجی و دنجی پس از تحمل مدت ها دوری و بی تابی «ابوالفتاح» روبرویش نشسته است و از لبانش کلمات لبریزند . دور از چشمهای زمخت جماعت بی چشم . «ابوالفتاح» با همان چشمان وحشی و پر شده از چکاچک شمشیر . زیر سایه ی بلوط برایش از نثرهایی می خواند که در اوقات سرپناه گرفتن در میانه ی رزم ها به یاد یار تحریر کرده است . از کلماتی ممنوع که یار را نه در آسمان ها می بیند و نه در دوردست های تن . لذت به تن کشیدن های معشوق را بر پوست کلمات مماس می کند و بی وقفه کلمات را به کام خود می چکاند . و «سیمین-دخت» محو است و دور از حواسی که در پیرامونش چون ارواح سرگردان در چرخش اند . «ابوالفتاح» از نقاط نادیده انگاشته می نویسد . از پیچش حلزونی گوشت و پوست های برآمده بر سینه ی فرشتگان مقرب . از تاب خوردن های ساقه های ناموزون در یکدیگر . از آبشارهای روان شده بر صخره های نرم . و «سیمین دخت» محو است .
چند پک عمیق جانانه می تواند حال آقای میم را عوض کند . چشمهایش را گشاد کند و گلویش را از خشکی ماسیده بر جداره در بیاورد . آن هم وقتی برای رسیدن به یک لیوان آب خنک عجله داری و حتی از رد شدن گربه ای میوکشان از لای پاهایت نمی ترسی . «ابوالفتاح» هم در آن سلولِ همیشه شبانه هم ترسی نداشت تا ذهن و کلامش را در صدایی نجیبانه یکی کند و بر دیواره های یخ کرده ، حکاکی . حرف به حرف کلمات بخار دهان را می دریدند و بر پوست نم کشیده ی دیوارها می نشستند . دیوارهای مملو از فریاد و التماس . اما خواهش «ابوالفتاح» چیز دیگری بود . چیز دیگری که از شکاف دیوارها بیرون می زد و بر هر پوستی که آشنای آن خواهش بود می نشست .
بوق کشدار پژوی مشکی رنگ 405 باعث می شود نخ سیگار به نصفه رسیده از میان انگشت های آقای میم بر زمین بیفتد . خم نمی شود تا سیگارش را بردارد . سعی می کند خودش را از تنگی بین ماشین های صف کشیده رد کند . به همین خاطر کیف چرمی اش را تا بالای سینه اش بالا می کشد و خودش را یک بری لای ماشین ها کج می کند . «سیمین دخت» خودش را نرم تنانه و بی اختیار تا بالای سینه های پشم آلود می کشاند . لب های «ابوالفتاح» همچنان دربند کلماتند و دستهایش که کاغذهای جوهری را مقابل چشمانش گرفته اند به دور عریانی نهالی تازه روییده «سیمین دخت» ، پیچان . «سیمین دخت» سرش را بر زبری سینه های مرد مماس می کند و انگاری در اعماق اقیانوسی آرام فرو رفته است .
آقای میم پایش در چاله ای کوچک فرو می رود و نزدیک است با سر روی کف سیمانی لچکی زیر پل ولو شود . عینک دسته گوزنی اش نیم متر جلوتر روی زمین می افتد و بر شیشه هایش تارعنکبوت می بندد . خودش را جمع می کند تا با ضرب زمین نخورد . نیم خیز که می شود کمی تاری دنیا بیشتر از نگاه هایی است که از پشت شیشه های عینک شماره 3.5 تماشا می کرد . اما دسته ی کیف چرمی از میان مشت هایش رها نمی شود . هنوز در میان مشت های «ابوالفتاح» نرمی و داغی دستهای پری وار «سیمین دخت» می سوخت . مشت هایی که از ساق دست به دو پایه ی چوبی خشک بسته شده بود و تنش در بین این پایه ها آماج لعن ها و دشنام ها . کلمات کلماتند . چه فرقی دارند وقتی از میانه ی دوزخ به سمتت پرتاب شوند و یا از درون باغ عدن . مگر اول کلمه نبوده است .
آقای میم سعی می کند روی پاهایش بایستد . خودش را صاف و صوف می کند و دست و پاهایش را می تکاند . عینک شکسته اش را درون جیب کتش می گذارد . گاهی فقط صداها هستند که در هم می پیچند و قدم های آدم را به سمت جلو برمی دارند . «سیمین دخت» در میان انبوه جمعیت چیزی نمی شنود . چیزی نمی بیند . تنها دستهایش هستند که بی اختیار از میان صف فاحشه گان دشنام و لعن او را عبور می دهند و تنش را از یکایک رخت هایش عریان می کنند . جماعتِ صدا در چند لحظه تنها چشم می شوند و خیره . حالا صدای «ابوالفتاح» است فقط که فضا را می شکافد و بر اعضا و جوارح زن می نشیند . و سنگ ها ... و سنگ ها ... و سنگ ها ...
و زیر یک پل در مرکز شهر بوق ها در سری که چشم ندارد ، سنگ می شوند . سنگ هایی نامرئی . اولین سنگ که مستقیما به نقطه ی حساس سر می خورد ، دیگر چیزی نیست جز رهایی در خلاء . کلمات تصویر می شوند . اولش فقط دایره های پیچ در پیچ توخالی است . بعد همه چیز شکل دیگری دارد . زیر تمامی پل ها بوق ها هستند که تصمیم می گیرند . بوق ها ... بوق ها ... بوق ها ....     


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :