عیب رندان
نوشته ی محمدرضا حجازی

نویسنده : محمدرضا حجازی
تاریخ ارسال : نهم آبان ماه ١٣٩۶


"عیبِ رندان"

محمدرضا حجازی

مشخّصه های شخصیّت حافظ یکی (درخودبینی)وَنه(خودبینی) که این خود دو مقوله ی جدایند! و دیگری (فرابینی ست) و نه (فروبینی).
مشخّصه یِ اصلی امّا حاصلِ این آگاهی ست که چگونه ممکن است(فرابینی) و (درخودبینی)متناسب با (خودبینی) و(فروبینی) نباشد!؟مگر(حافظ) مانندِ همه ی آدم ها! نیست!؟
چگونه( بودی نبود) و (نبودی بود) در برابرِ (عددی کوچک)،صفرخاک نشین است؟!!:
قسم به حشمت و جاه وجلال شاه شجاع
 که نیست باکسم ازبهرمال وجاه نزاع/
باید دانست شناختِ عللِ عدمِ دانایی بر(وجودِ موجودِ حافظ)اگر خردمندی نباشد میزانِ قابلِ توجّهی از دانسته گی ست.
شیئ،گیاه،حیوان،آدم وانسان؛اجزای هستی اند.این صورتِ نمایشِ معانی می بایست ( تفهیم)شود تا (اشکالِ هنر) پدید آید! وَگرنه (هر سرتراشی) با (افزودنِ ماشی)(آشی می پزد که جز وَرم سینه خاصیتی ندار د!)::
هزار نکته ی باریکتر زمو اینجاست
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند!/
درنوشتارِ(شعرزبان - زبان شعر) به تفصیل چگونه گیِ تفهیمِ مطلب توضیح داده شد و عنوان نمودم که اصلی ترین فاکتورِ شعریّتِ کلام (تخیل) است! تا آنجا که (جزء و نه عنصر)است!
مغزی که مشغولِ مصرف است ،آفریننده نیست ! یا با شیئ سروکار دارد، یا گیاه ، یا حیوان و یا مغزهای مانند خود، و طبیعتاً چون آفریننده نیست محدودِ دایره ی روزمره گی هایی ست که دنیایش را تشکیل می دهند، محدود،شکننده ،ودر نهایت کوچک!اشراف براین نکته رندِ شیراز را از چهار گروهِ اشیاء، گیاهان،حیوانات،وآدم ها، متمایز می سازد::
آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست(پدید)
عالمی دیگر بباید ساخت وَز نوآدمی!/
این (عالمی دیگر) همان نگرشِ منهای تاثیرات خارجی ست! اینطور گفته باشم: حقیقتِ منهای واقعیت !
تفاوتِ آنچه وجود دارد و آنچه موجود است نیز جز این نیست!
(موجود) بسته ی اسبابی ست که جهانِ خارج را رقم زده است،حال آنکه(وجود)از همه ی دلایلِ اثباتِ هستی مستغنی ست ::
ما ملک عافیت نه به لشکرگرفته ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم/
باآنچه که عنوان شد بعید به نظر می رسدآن پیاله ی غوغا گفته باشد::
مکارم توبه آفاق می برد شاعر
ازاو وظیفه و زاد سفردریغ مدار!/
و یا گفته باشد::
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا دیرمغان مارا بس!/
رندِ گدا!؟ گدایی رند!؟؟ آن هم در دیرمغان؟!!
این کدامین سفراست که ِطوقِ خواری در برابرِ شهی را برگردنِ سری این گونه افراشته می اندازد::
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله ازاین فتنه هاکه در سر ماست/
حالا این بیت را هم از همان غزل بخوانید::
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من (می پزم شب ها)
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست؟/
واز غزلی دیگر::
جهان و هرچه دراوهست سهل و مختصراست
ز اهل معرفت این مختصر  دریغ مدار/
وَ هم این بیت::
یار باماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس/
اتّحادِ شگفت آورِ معنا در صورتِ پراکنده!!
جمعِ اضداد را می بینید؟!
اعتقاد به ارتباطِ برخی غزل ها با زمانِ ناپخته گی و جوانی حافظ و به عکس زایشِ برخی دیگر در زمانِ تکاملِ روحیِ شاعر سخنی ست بی اساس که از مغزهای علیل سرچشمه گرفته است!
چنانچه تفاوتِ اندیشه در غزل های گوناگون بود،آری ارتباطِ زمان های متفاوت را می شد پذیرفت،امّا چرخشِ زبان در یک غزل نمی تواندارتباطی باگذشت حتّا یک هفته داشته باشد چه برسد به گذشت سال ها!
از آن گذشته شاعری که بهشتِ برین را به جویی می فروشد::
پدرم روضه ی رضوان به دوگندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم!/
مبانیِ فکری اش را هرروز به گونه ای عرضه نمی کند که مطابق باخواستِ مثلاً حکمرانان دمدمی مزاج باشد!!
مطلب این است که حافظ نتوانسته بین حقیقت و واقعیّت خود،یا به عبارتی وجود و موجودِ خود نوعی ارتباطِ دائم ایجاد کند! در مورداو شاید بتوان گفت:: (حقیقتی واقعی) یا(واقعیّتی حقیقی) (وجودی موجود) یا(موجودی وجود) که هیچکدام نیست هرچند به طور مجزا هر دوعالمِ (حقیقت و واقعیت) راتجربه کرده است!
آن ها که شخصیّت او را وَرای ادراکِ بشر می دانند اگر ذرّه ای روشن بینی ازاساتیدِ معظّم و دانشگاه دیده ی خود به ارث برده باشند خواهند توانست پاسخِ این پرسش رابدهند که چه وجهِ تشابهی در این  ابیات وجود دارد::
هوای منزل یار آب زندگانی ماست!/
که صدالبتّه بنا به فرموده ی شاعر؛شیرازی است این یار::
صبا بیارنسیمی ز خاک شیرازم!!/
و (یارِ عنوان شده )در این بیت:
من از دیارِ حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خودرسان بازم!!/
غربت گفته شده را مقایسه کنید با آن غربتی که در مثنوی معروف او موج می زند! یک نوع غربتِ زمینی ست::
دو تنها ودو سرگردان دو بی کس
دَد و دامت کمین از پیش واز پس/
این هردو آیا ازجهانی دیگر بوده اند که همدیگر را در عالمِ واقع نمی یافته اند؟! و یا مسافرانی واقعی اند که راه به منزلِ حقیقی نمی برده اند؟!
آیا این دو تنها،دو بی کس،دو سرگردان ،دو روی سکّه نیستند!؟
چه اصراری ست که بُعدِ زمینیِ(واقعی )حافظ کمتر به چشم آید ! یا اصلاً نیاید!

سعدی جایی می گوید::
به حقیقت آدمی باش و گرنه دیو باشد
که همی سخن بگوید به زبان آدمیت!/
{شاید این ایراد بر ما گرفته شود چرا خلافِ تمامِ کاتبانِ نسخِ غزلیّاتِ سعدی که واژه ی (مرغ)را در این بیت نوشته اند،واژه ی (دیو)را برگزیده ایم؟!
معنای کلّی بیت از این قرار است:
حقیقتاً آدم باش وگرنه مانند ماکیان (مرغان)هستی که به زبانِ آدمی تکلّم کنی...
سعدی می خواسته پلیدی را مقابلِ آدمیّت قرار دهد.ماکیان از هر گونه ای که باشند نه تنها ضرری برای بشریّت ندارند بلکه طبیعتاً همواره سودمند و در خدمتِ آدم بوده اند.ماکیانِ خانگی همچون مرغ و خروس و بوقلمون و...بخشی از موادغذایی بشر را تامین می کنند.پرندگانی چون قناری،بلبل،سهره و...با نغماتی خوش روح انسان را جلا می دهند.اصولاً ماکیان نمی توانند و منطقی هم نیست که نمادِ آن پلیدی باشند که سعدی در نظر داشته مقابلِ نیکیِ آدمیّت مثال زند.حال آنکه (دیو)نمادِ پلیدی و رذایل است و دقیقاً در این بیت می تواند منظورِ سعدی را برآورده کند.
به لحاظِ فنّی امّا،تکرارِ هجایِ بلندِ(ای)در واژه های (حقیقت)، (آدمی) وَ (دیو) آهنگی درونی را باعث می شود در صورتی که واژه ی (مرغ) در این بیت چنین کارکردِ موسیقایی ای ندارد.
از طرفی نسبت دادنِ حالتی انسانی مانندِ سخن گفتن،به یک موجودِ عینی(مرغ) آنچنان کلام را خیال انگیز نمی کند که به یک موجودِ غیرِعینی یا ذهنی(دیو). در حالتِ دوّم،نخست خواننده می بایست موجودی به نامِ دیو را در مخیله ی خود بیآفریند و بعد سخن گفتنش را متصوّر شود.حال آنکه تجسّم جانداری چون مرغ بدون نیاز به قوّه ی تخیّل و به راحتی صورت می پذیرد زیرا در عالم واقع وجود دارد.از این لحاظ گزینشِ واژه ی دیو شعریّت کلام را بیشتر باعث می شود تا قرار دادنِ واژه ی مرغ.
بیایید نگاهی به بیتِ بعد بیندازیم:
مگر آدمی نبودی که اسیرِ دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکانِ آدمیّت/
در این جا نیز دیو نمادِ ارزش های ضدِّ انسانی است که گرفتار شدن در آن ها امکانِ رسیدنِ انسان به جایگاهِ حقبقی اش(فراتر از فرشتگان) را از او سلب می کند.
با آنچه گفته شد بعید به نظر می رسد شاعری چنین چیره دست و حکیمی با چنین اندیشه ای بلند،چنین نکاتِ ظریفی را مدّنظر نداشته باشد.}

حالااگربه جای « دیو » گرگ بگذاریم تنها از اُبهّت ِمعنا می کاهد چرا که گرگ را دیده ایم اما « دیو » را نه!!!!  گرچه ممکن است زمانی جانداری به عنوان « دیو » معرّفی شود و همان گونه بی خیال و فرمانبردار و سخنگو ،واقعیّت هم داشته باشد::
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم!/
چرا باید این تصوّر که طوطی هم مانندِ « دیو » بی خیال وفرمانبردار ویک خُرده هم شوخ باشد! مشکل نماید! حال آن که::
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست!/
هرحادثه ای ممکن است! زیرا در جهانِ اِمکان می زی ایم! مانده ام این خنجرِ بریده را چگونه باید فروخورد::
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه در او دست اهرمن باشد!/
چه شد؟! هیچ! حقیقت تا واقع نشود متشکّل نمی شود!آنچه هم که شکل ندارد در برابر هیچ عاملی واکنش ندارد. پراکنده گی  زاییده ی توهّم است! آدم های انسان نما محدودِ دایره ای اند که پرواز روح را برنمی تابند! انسان های آدم نما،محکومِ نیازهایی اند که از نمایشِ  حقیقت بازشان می دارد!آدم های آدم نما هم بسته ی ناخواسته ی هستی اند!::
 در میان خر وآدم شده ام گم زانکه
صورت آدمی و سیرت خر داشته ام !/
 (حکیم لاادری)  
می ماند انسان های انسان نما! که نه  تابِ هستی را دارند! و نه هستی برمی تابدشان!
حافظ از این گونه است!!
سرشتی(واقعی خیالی)که آنچه را در عالمِ واقع نمی یابد در تصوّرِ شگفت انگیزش خلق می کند می پروراند و ارائه می کند! ترکیبی از تصوّر و واقعیّت::
حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم
تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی!/
صدوهشتاد درجه چرخش درهمان غزل::
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
امن و شراب بیغش معشوق وجای خالی!/
شما فقط به من بگویید:(جایِ خالی)به  طور واقع چه معنا می دهد؟؟!!
اگر نوعی خیال (صورتِ خیالی) رقم زننده ی این ابیات است ،که انسانِ  خیالی هیچ نیازی ندارد معشوقه اش را در عالم واقع جستجو کند! چه برسد به کامرانی ازاو!!
واگر شاعر شخصیّتی واقعی ست و دل به جهان خیال سپرده است ودرآن جهان از پیِ گمشده اش می گردد،دیگر معشوق و جای خالی یعنی چه؟؟؟!!
شاید اگر یک منتقدِ اصولی بود می گفت:«منظور خلوتِ عرفانی و رازونیاز با معبود است!! ... حرفی نیست ،می گوییم این بیت را هم از همان غزل زمزمه کنند:
ساقی بیار جامی وز خلوتم برون کش
تا دربدر بگردم قلاش ولاابالی !!!!/
طرحِ تفاوتِ سن و دگرگونیِ روحیه جهتِ توجیهِ این همه تناقض کاملاً بی مورد است! مگر آن که معتقد بود این اَبَرمردِ اندیشمند نمی دانسته چه می گوید! یا به لحاظِ روانی ثبات نداشته است!!
امّا حقیقت این است که حافظ دو شخصیّت در دوجهانِ متفاوت بوده است که از یک زبانِ واحد سخن می گفته است!


محمدرضا حجازی
{بازنگری،تصحیح و اضافات: محمدحسین حجازی}



 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :