شعری از شاهین شیرزادی

نویسنده : شاهین شیرزادی
تاریخ ارسال : هفتم آبان ماه ١٣٩۶


به وقت اگرچه آمده بودی
دریایی نمانده بود
پس کشتی به دامنِ خاک رها کردی
و نوبت به نوبت اگرچه می مردی
کسی هنوز نمی دانست
جنازه ات چگونه از صفِ نان خارج شد؟
و با مرگِ هرکدام - چگونه زیباتر بودی  

چگونه مرده در پاییز بودی و برگ از آسمانِ بلندت
هنوز می بارید؟
شرابِ لخته بودی در فقرات تاکستان
و سال از پی سال
چگونه جرعه جرعه به خاک افتادی

شهر نیستی که در تو خانه کنم
نیستی که در اتاقِ تو پنجره ای باشم
که تنهاییِ اتاق را - هر عصر - نشانی از پرنده کنم
نیستی و تنهایی؛
و اینچنین که می گریزی شاید؛
این چنین که می گریزی - می خواهی.

می خواستی که در چمدان
کوچه ها و بدن های تاخورده بود روی هم
که شهرهای کودکی ات
و تا خورده بود برج های بلندش
رودخانه ای که می گذشت از میانِ تو
و از دو سو - دستی برای خودت تکان می دادی
و تکه های اتاق
می خواستی که در چمدان اما
هر یک گریختند
دیدم که می گریزی و برگ از آسمانِ بلندت می بارد
دیدم که می گریزد و می باری
منظومه ای که در چمدان داری  

ای زیباییِ عریان به فصلِ سلاخی
تحریرِ سرخِ مبادا
قربانیِ فریضه ی اضحی
تنها
انگشت جدا مانده از مفصل است
که می تواند
انگشت اشاره باشد و بس
می دانی.

مقرّر بود تا سیاه در پوشانند
چنان که پوشاندند
اما کسی نمی دانست
نشانِ خانه را دوباره از که پرسیدی
چگونه برگشتی
که بر بلندترین شاخه بر دادی

چگونه برگشتی تا هر سال  
ردیفِ لختِ درختان
علامت کشانِ تو باشند
و بر کرانه ی هر دریا
با گلوگاه نیم بسمل و
خونِ ریسیده تا شلوار
قامت دوباره برافرازی

می دانی
اگرچه دریایی نمانده است اما
به وقت امده ای
به وقت می ایی.


پاییز 96


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :