داستانی از کیت چاپین
ترجمه ی شیلا شکوهی فر

نویسنده : شیلا شکوهی فر
تاریخ ارسال : دوم آبان ماه ١٣٩۶


شصت دقیقه / کیت چاپین
ترجمه: شیلا شکوهی فر

آگاهی به اینکه خانم مالارد از مشکل قلبی رنج می برد، ملزوم این بود که تا آنجا که ممکن است در رساندن خبر فوت همسرش دقت به خرج دهند.
خواهرش ژوزفین او را مطلع ساخت. با جمله های تکه و پاره، و اشاره های نامحسوس که با نیمه های انکار، آشکار می شد. ریچارد، دوست شوهرش نیز آنجا کنارش بود. آنگاه که اخبار فاجعه ی راه آهن، با نام برنتلی مالارد در اولین ردیف لیست جان باختگان رسید، در دفتر روزنامه بود. با دومین تلگراف از صحت خبر مطمئن شد و کوشید مانع از آن بشود که این پیغام دلخراش را دوستی بی احساس و کم توجه برساند.
خانم مالارد برخلاف اکثر زنان، با نوعی عجز و ناتوانی، از پذیرش اهمیت خبر بازماند.در حال، با فروپاشی شدید و ناگهانی در آغوش خواهرش گریست. آندم که طوفان اندوه از سرش گذشت، به تنهایی به طرف اتاقش گام برداشت. نمیخواست کسی دنبالش کند.
صندلی راحتیِ جاداری مقابل پنجره ی باز قرار داشت. با نوعی کوفتگی جسمی که به بدنش نفوذ میکرد و گویی داشت به روحش میرسید در صندلی فرورفت.
در میدان پشت خانه اش، میتوانست نوک درختانی را ببیند که بهار جانی تازه در آنها دمیده بود، سرتاسر میلرزیدند. عطر مطبوع باران در هوا جاری بود. دستفروسی در آن پایین، روی بساطش جار میزد. صدای آواز کسی از دور نم نم شنیده میشد و گنجشکهای بسیار روی بام جیک جیک میکردند.
تکه هایی از آسمان آبی به صورت پراکنده  از میان ابرها پیدا بود و در قسمت غربی پنجره اش روی هم انباشته شده بودند. در حالی که سرش را به کوسن تکیه داده بود، بر صندلی جای داشت. کاملا بی حرکت، مگر آن لحظه که هق هقی تا گلویش میرسید و او را تکان میداد. مثل کودکی که با گریه به خواب رفته و هق هق در رویایش ادامه پیدا کرده است.
او جوان بود، با چهره ای آرام و زیبا که خطوطش نشان در هم شکستگی و حتی نوعی قدرت مخصوص بود. اما اکنون، خیره گی مبهمی داخل چشمهایش بود، که بر روی یکی از همان تکه های آبی آسمان، قفل شده بود. این یک نیم نگاهِ انعکاسی نبود بلکه نشانه ی تعلیق تفکری خردمندانه بود.
چیزی به سمتش می آمد و او، با دلهره، منتظر آن بود. چه چیزی بود؟ نمیدانست؛ ظریف و گریزان تر از آن بود که بشود نامی بر آن گذاشت. اما او حسش میکرد، که از آسمان بیرون میخزید و از میان صداها، عطر ها و رنگی که هوا را پر کرده بود  به سویش می آمد.
اکنون به طرزی وحشیانه سینه اش بالا و پایین می آید. اندک اندک داشت آنچه را که نزدیکش میشد و او را در برمیگرفت، میشناخت. و می کوشید که آن را پس بزند. با نیروی دستان سفید، لاغر و بی جانش. زمانی که خود را رها ساخت، کلماتی کوتاه و آهسته از میان لبهایش بیرون گریخت. آن را بارها و بارها در هر نفس تکرار کرد: "رها، رها، رها!" نگاه گنگ و بیم آلودش از وجودش رخت بست و پرشور و درخشان شد. نبضش تند میزد و جریان خون هر اینچ از وجودش را گرم و آرام میساخت.
دیگر از خود نپرسید که این لذتی بزرگ است که او را در بر گرفته است یا نه. یک درک والا و آشکار، او را قادر ساخت تا ایده ی مبتذل بودن این فکر را رها کند. میدانست که باز خواهد گریست، آنگاه که دستان لطیف و مهربان او را پوشیده در مرگ ببیند. صورتی که هرگز با عشق به او نگاه نکرد، حالا ثابت، خاکستری و بی روح است. اما در ورای آن لحظه ی تلخ، صفوف سالهایی پیش رو را میدید که بی شک مال او بودند. و او آغوشش را با تمام وجود سوی آن باز میکرد.
کسی نبود تا بخاطرش در سال های آتی زندگی کند، تنها برای خودش زندگی خواهد کرد. هیچ قدرتی نبود که به خاطر سماجت و فشار، او را در میان مردان و زنانی که معتقدند حق این را دارند که  بر هم نوعشان میل و اراده خود را تحمیل کنند، خوار کند. ؛ همچنانکه او در این لحظه کوتاه بیداری در این موضوع تامل میکرد. دانست که  یک نیت مهربانانه یا بی رحمانه این عمل را کمتر از جنایت نشان نمیدهد.
و هنوز او را دوست میداشت... گهگاهی.گرچه اغلب اینطور نبود. چه اهمیتی داشت! چطور عشق، این راز لاینحل، میتوانست در برابر این مالکیت ناشی از خودبینی که او ناگهان به عنوان قوی ترین تکانه ی کل هستی اش دریافت، به حساب بیاید.
"رها شو! جسم و روح رها  شو!" همچنان زمزمه میکرد.
ژوزفین پشت در بسته زانو زده بود و در حالی که دهانش را نزدیک قفل نگه داشته بود برای ورود التماس میکرد: " لوییس، در را باز کن! خواهش میکنم؛ در را باز کن.. خودت را مریض میکنی. چه کار میکنی لوییس؟ محض رضای خدا در را باز کن."
"برو. خودم را مریض نمیکنم" نه؛ او پشت آن پنجره، غرق لذت نوش دارو بود. خیالش، پر هیاهو سمت روزهای پیش رویش پرکشید. روزهای بهاری، تابستانی و تمام روزهای دیگری که تنها مال خودش هستند. آرزو کرد که زندگی طولانی باشد. همین دیروز بود که با لرزه ای برتن، این دعا را میکرد.
برخاست و به اصرار خواهرش در را گشود. در چشمانش نشان پیروزی بود و او  ناخودآگاه همچون  الهه ی کامیابی می خرامید. کمر خواهرش را محکم گرفت و با هم از پله ها سرازیر شدند. ریچارد پایین منتظرشان بود.
کسی داشت با کلید در را باز میکرد. برنتلی مالارد در حالی که خاکی و کثیف بود با چمدان و چتری در دست، وارد شد. او از صحنه ی تصادف دور بود، و حتی از وقوع حادثه خبر نداشت. با تعجب به صورت خیس ژوزفین و حرکت سریع ریچارد برای پنهان کردن او از نگاه همسرش، چشم دوخت. وقتی دکترها رسیدند، گفتند که او بر اثر بیماری قلبی فوت شده است... شوقی که زن را کشت.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :