داستانی از علی خاکزاد

نویسنده : علی خاکزاد
تاریخ ارسال : یکم آبان ماه ١٣٩۶


دفینه ی خانگی

نوذر دوباره به طلسم روی سنگ نگاه کرد و ندانستش. ستاره ی شش پری بود و شش حرف توی هر مثلث،یکی بای سه دندانه ای بود بی نقطه یا تشدیدی و نوذر نمی دانست کدام؟شاید سین بی دمی بود و هرچه که بود گره طلسم همین بود و باقی آشنا بود به خاطر نوذر. دو دیگر جیم بود و سینی وارو و سه حرف باقی آینه ی این ها بودند و مکرر بودند. توی مسدس میان عددی بود ساییده،شاید 110 یا 1010 و این خواب دوری را یاد نوذر می آورد.سایه ای،نور متکاثفی که می گفت همه چیزم یا این طور به خیال نوذر می رسید و تا به آینه اشاره کرد نوذر رقمی خواند،صفری میان دو الف،میان دو تا یک یا بعد آن،و سایه نمودش توی آینه ارقام واروست و نوذر فکر می کرد از کدام سو؟از هر طرف بچرخد صفر علی میانش نمی افتد و می ترسید. سایه غلیظ بود و تیره بود و عمق داشت؛خود «غی» بود اگر اشتباه نمی خواند. آن صورتک کنار سنگ هم که شکل سایه بود گمانی برایش نمی گذاشت. باید حذر می کردند. می دانست چیز شومی می آید اما نمی توانست بگوید آن چیست؟حکیم باور نمی کرد،این ها همه اش خرافه بود. کافی بود سنگ را کنار دهند و بروند پایین،ارزش دیدن داشت. چند روز پیش وقتی به عادت سری زده بود به خانه ی مادربزرگ و ویرش گرفته بود خاک باغچه را زیر و رو کند پای درخت خرمالو دیده بودش. تخته سنگ مدوری بود با همان نقوش و صورتک و جمله ای زیر ستاره که خوانا نبود. چون با دسته ی بیل رویش کوبید فهمید زیرش خالی است،گشاده است تا کجا و خوب بود نوذر را هم خبر کند. پسرخاله سرش درد می کرد برای چیزهای غریب. بند کرده بود به طلسمات و خیال دل بریدن نداشت. حکیم نشنیده بود گنجی چیزی توی خانه ی مادربزرگ باشد،تا کسی می رفت دیدنشان برمی خاست از یخدان قطابی کپک زده می آورد با استکانی چای چندبار دم کشیده،چندبار بسته به آب جوش و اصرار می کرد میهمان تعارف را کنار بگذارد. غروب که خزیده بود به خانه ی متروک و پنجره های چوبی آهسته می لرزیدند با هر نرمه بادی،حکیم فکر کرده بود این کار نوذر است و موهای تنش سیخ شد. مادربزرگ و نوه لنگه ی هم بودند،مدام پی فوت کردن به زمین و زمان،مأذون نبودی چیزی از دستشان بگیری. مادربزرگ می گفت با تکه ای چوب انجیر بنویس و آب زعفران روی لته ی زن حایض و چالش کن دم رودخانه،مجرب است. نوذر یک عمر پذیرفته بود.
-سر در نمی برم
حکیم گفت:
-انقدر سخته؟
نوذر نه از مادربزرگ شنیده بود نه توی کتاب ها خوانده بود و می دانست طلسم غریبی است،مثل خوابی به یاد می آورد و آگاه بود وقتش رسیده...
-این همه سال چیزی عایدت شد از این ها نوذر؟
نوذر چیزی نگفت،گفتن نداشت. نرمه بادی شاخه ها را می جنباند.
-اگه راست بود تو تا حالا صد دفعه حاجت گرفته بودی،محض فضولی یه نگاه میندازیم خب؟
و آرزو می کرد راست نباشد.
-این شوخی نیست
حکیم شانه بالا انداخت. از کجا کار خود مادربزرگ نبود آن وقت ها که هنوز توانی داشت و شب و روزش تلف همین اراجیف بود و حکیم بلند گفت و نوذر دمق شد. ضربه ای زد،لبه ی بیل رفت زیر سنگ و زور آورد و به نوذر گفت زیر سنگ را بگیرد و خودش بیل را رها کرد و دوتایی با یاعلی سنگ را برداشتند و چاهی دیدند. نوذر زیر نور ماه تکه هایی از ریشه ی خرمالو را دید و باز انگار چیزی یادش آمده پس رفت.
-یعنی به کجا می رسه نوذر؟
نوذر گفت:
-می دونستم می دونستم یه روز اتفاق می افته
حکیم نگاهش کرد:
-چی؟
-من می رم یعنی می برندم
-کی تورو می بره نوذر؟
نوذر نمی دانست. مادربزرگ گفته بود،وقتی نوذر هنوز بچه بود و بی دلیل تب می کرد و صورت خندانی می دید توی خواب؛بعد مادربزرگ چیزهایی روی آینه نوشت با مرکب و فوت کرد و نوذر از لای نام ها زنی را دید که می خندید و موهای وزش آویخته بود تا گودی کمر و چشم های درشت سیاهش می خندید انگاری و بی آن که کسی بگوید نوذر دانسته بود نامش عالیه است و دلش می خواست بوسه ای بردارد از لب های قلوه ایش. حالا پس می رفت،زود بود،نوذر نمی خواست...حکیم از اتاقک ته حیاط طنابی جست،دور خرمالو بست و راهی چاه شد. کم کمک طناب را ول می کرد و می گرفت و با پنجه ی پاهاش می زد به دیواره ی چاه و فرو می رفت. دید انگشتانش داغ شده،می سوزد و فکر کرد چرا دستکشی،جلی برنداشته و اصلا چرا بی چراغ آمده که یکهو پاهایش روی زمین آمد. آن طرف روشنایی بود،آن طرف دالان مادربزرگ یکسر سفید پوشیده،نشسته بود روی تشک و تکیه داده بود به متکایی. سماور کنارش قل قل می کرد. تا چشمش به حکیم افتاد گفت:
-چه دیر کردی!بیا بیا یه چایی بخور گلوت خشکید
حکیم نشست و انگار توی خواب کسی را می بیند یادش نبود این که می بیند مرده و فکر نمی کرد چرا اینجا می بیندش و بعدها بود که به صرافتش افتاد. بوی خوش گلاب پخش بود همه جا. مادربزرگ از یخدان چند قطاب تازه و داغ آورد و چای دبش پر رنگی ریخت توی استکان کمرباریک.
-شیرینی عروسی نوذر و عالیه است
حکیم گفت:
-عروسی؟
مادربزرگ خدا را شکر کرد بالاخره نوذر سامانی گرفته و حالا نوبت حکیم است جای هفته ای یک بار آب و جاروی خانه،دست زنی را بگیرد بیاورد این جا و چرا که نه؟ حکیم گفت:
-کی عروسی کرد نوذر؟چرا به من نگفت آخه؟
مادربزرگ تسبیحش را برداشت،صلوات فرستاد و فوت کرد به حکیم.
-بدو چاییت رو که خوردی برو عقب نوذر الان سیل می شه
حکیم مثل بچه ها سر تکان داد،وقت برخاستن قطابی به دهان گذاشت و یکی توی جیبش. چه طعمی داشت چای و قطاب مادربزرگ!
از اتاق که بیرون آمد صدا زد:نوذر!
با دست های ناسورش طناب را گرفت و بالا رفت،هی صدا می زد نوذر و خبری نبود. میانه های چاه قطره ی سردی روی صورتش نشست و بعد دو قطره و هی بیشتر شد. به دهانه ی چاه که رسید سیلاب بود و آن پایین،از توی چاه هم آب جوشیده بود توی باغچه و خبری از نوذر نبود. کفش های نوذر روی آب می رفت و حکیم هرچه صدا می زد،سرمی گرداند،خبری نبود که نبود. آب رسیده بود تا زانوی حکیم،یکهو انگار کسی دستش را کشید سمت دروازه و هلش داد بیرون. توی کوچه خبری از باران نبود. هوا روشن بود. شبی صاف بود و مهتابی. آب کفش های نوذر را آورده بود تا دم در.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :