شعری از بهار فریس‌آبادی

نویسنده : بهار فریس‌آبادی
تاریخ ارسال : بیست و پنجم مهر ماه ١٣٩۶


هذیان و آرزو به وقت تابستان

تلخابِ ته‌نشین شده در دریاچه‌های منی*
سردابِ مواجهه‌ی ماه با دریا
و در هر عبور نور از آبیِ عدسی‌هات
زمان به شکلی راه‌راه از نوار قلبیِ من می‌گذرد؛
آبی/آبی‌تر/آبی

اندام‌ات از عناصر نامرئیِ چندگانه است
پرزهای زیرگوش و بالای ابروهات
و راه‌راه نور در موهات
محبوب بی‌مثالِ قصه‌های شبانه‌ی منی
که با هر عبور نور از آبی‌هات
زمان از نوار قلبیِ من به رنگی فجیع می‌گذرد؛
آبی/آبی/آبی

( در ساعتی موازیِ له‌لهِ تابستان
تندیس خوش‌قواره‌ی عتیق با تیغه‌ی بی‌نظیرِ بینی‌اش
سقوط می‌کند به دلتایی پَرت، مقیم آبهای آزادِ سرد
نزولِ هذیانِ آفتاب از آسمان
و دریاچه‌های امن تنی در عمق
و گودی‌های خیزابیِ تنی در عمق
شبح عریانی که فرو می‌رود به مرور
و با هر عبور نور از لایه‌های سطحیِ آب
معشوقی به هیبت پوزئیدون، معلق در گودی‌های خیزابی
آبی...آبی...آبی‌تر...

زهرآبِ مانده در گودی حلق
سه‌شاخِ نیزه‌ای که ضربان منظم قلب را با هر عبور نور
طرحی از تمنا می‌کند در دست‌های افتاده به موازاتِ تن
قویِ بی‌تابِ دریاچه‌های تلخ
مسحورِ هوشِ دلفینِ آبیِ ملونی در اعماق چاله‌هاش
او؛ فرزند خدایانِ بی دغدغه‌ی فصول
و تو معشوق رسوب کرده در دهانه‌ی یخ
که با هر عبور نور از آبیِ عدسی‌هات
فصل به شکل معکوسی از نوار مغزی‌اش می‌گذرد)

اسبی رمیده به مرداب‌های تن منی
یال‌ات به فصل‌های رفته نمی‌ماند
طغیان نابگاهِ جلگه و نهر و روانِ منی
و تَپ‌تَپِ مدام انگشت‌های من بر آب
تکرار جمله‌ای‌ست به زبانی که زبان اسب‌ها نیست؛
در له‌لهِ تابستان‌های سیاه
تلخابِ ته‌نشین شده در دریاچه‌های منی!
در له‌لهِ تابستان‌های سیاه
تلخابِ ته‌نشین شده در دریاچه‌های من کجاست؟


*"معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی"/رضا براهنی


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :