شعرهایی از چارلز بوکافسکی
ترجمه ی مبین اعرابی

نویسنده : مبین اعرابی
تاریخ ارسال : بیست و سوم مهر ماه ١٣٩۶


چارلز بوکافسکی متولد  1920 در آلمان است.پدرش سربازی آمریکایی بود و مادرش آلمانی. در 3 سالگی خانواده اش به لس آنجلس رفتند و او نیز تا پنجاه و چند سالگی در آن شهر ماند، این شاعر و نویسنده سال های آخر عمر خود را در کالیفرنیا گذراند و در سال 1994 در اثر سرطان خون در همانجا در گذشت.
از بوکافسکی بالغ بر 60 کتاب به چاپ رسیده است که شامل رمان، داستان کوتاه و شعر می شوند.
از ویژگی های ادبی این نویسنده و شاعر می توان به زبان صمیمی و گریزپا از آرایه های ادبی و قافیه پردازی، به دور از ادب متعارف، استفاده از طنزی تلخ و پیگیری نگاه بدبینانه یا شاید واقع بینانه نسبت به زندگی  اشاره کرد. همانگونه که شیوه لاابالی وار زیستن وی در می خوارگی و زن بارگی و فاصله چندانی از آثارش ندارد. مخاطبان بوکافسکی را به خوبی می شناسند و وقتی با لیوان شراب و سیگار پشت تریبون می رود، می دانند که حتی بادگلوهای او رو به مخاطبان نیز بخشی از کاراکتر نامتعارفی است که دوست می دارند. کاراکتری که برخی لقب "ملک‌الشعرای آمریکایی‌های بدنام" را به وی داده اند.

 



for they had things to say

the canaries were there, and the lemon tree
and the old woman with warts;
and I was there, a child
and I touched the piano keys
as they talked—
but not too loudly
for they had things to say,
the three of them;
and I watched them cover the canaries at night
with flour sacks:
“so they can sleep, my dear.”
I played the piano quietly
one note at a time,
the canaries under their sacks,
and there were pepper trees,
pepper trees brushing the roof like rain
and hanging outside the windows
like green rain,
and they talked, the three of them
sitting in a warm night’s semicircle,
and the keys were black and white
and responded to my fingers
like the locked-in magic
of a waiting, grown-up world;
and now they’re gone, the three of them
and I am old:
pirate feet have trod
the clean-thatched floors
of my soul,
and the canaries sing no more.


 


برای آنها که حرفی برای گفتن داشتند


قناری ها آنجا بودند
درخت لیمو آنجا بود
و پیرزنِ آبله رو
و من که کودک بودم

همانطور که حرف می زدند، من به دکمه های پیانو دست می زدم
اما بی سر و صدا که مزاحمشان نباشم
زیرا آن سه حرف هایی برای گفتن داشتند
می دیدم که شب ها بر قفسِ قناری ها کیسه ای می کشند و می گویند:
"برای آن است که به خواب روند عزیز دلم!"
من نُتی آرام را با پیانو می نواختم گاهی
قناری ها زیر کیسه بودند و بوته های فلفل پشت بام را مانند باران می شستند
بارانی سبز که به پنجره ها می چسبید
و آنها حرف می زدند، هرسه تایشان نشسته  دورِ شبی گرم
کلیدهای سیاه و سفید پیانو وقتی که به لمسِ انگشتانم پاسخ می دادند
انگار جادویی سربمُهر بودند از جهانِ بزرگی که انتظارِ مرا می کِشد.
حالا هر سه تایشان مرده اند و من پیر شده ام
بر کاهگلِ پاکِ روح من
دزدان دریایی پا نهاده اند
و قناری ها دیگر نمی خوانند


از کتاب: مردم آخرش شبیه گل ها می شوند

 




air and light and time and space


“—you know, I’ve either had a family, a job, something
has always been in the
way
but now
I’ve sold my house, I’ve found this
place, a large studio, you should see the space and
the light.
for the first time in my life I’m going to have a place and the time to
create.”

no baby, if you’re going to create
you’re going to create whether you work
16 hours a day in a coal mine
or
you’re going to create in a small room with 3 children
while you’re on
welfare,
you’re going to create with part of your mind and your
body blown
away,
you’re going to create blind
crippled
demented,
you’re going to create with a cat crawling up your
back while
the whole city trembles in earthquake, bombardment,
flood and fire.

baby, air and light and time and space
have nothing to do with it
and don’t create anything
except maybe a longer life to find
new excuses
for.

 

 
هوا و نور و فضا و زمان


می دونی،
هم شغل داشتم، هم خانواده
که هردوشون سدِ راهم بودن
اما حالا
خونه مو فروختم و اینجا رو پیدا کردم
یه استودیوی بزرگ، باید فضاشو ببینی، باید نورشو ببینی
برای اولین بار تو زندگیم
می خوام مکان و زمان خودمو داشته باشم برای آفرینش

نه عزیزم، اگه بخوای چیزی رو خلق کنی، خلقش می کنی
حتی اگه 16 ساعت در روز، تو یه معدن زغال سنگ کار کنی
خلق می کنی
وقتی تو یه اتاق کوچیک با سه تا بچه آسایش داری
خلق می کنی
وقتی یه جایی از تنت یا ذهنت منفجر شده
خلق می کنی
اگه کور باشی، چلاق باشی ، مجنون باشی
خلق می کنی
وقتی همه شهر داره می لرزه از زلزله، بمبارون، سیل و آتیش سوزی
و در همون حین یه گربه هم داره ازت بالا می ره

عزیزم، هوا و نور و فضا و زمان
هیچ ربطی به خلق کردن ندارن
اونا شاید فقط بتونن یه چیز رو خلق کنن:
یه زندگی طولانی تر رو، که بشه براش بهونه های جدید پیدا کرد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :