داستانی از آرش مونگاری

نویسنده : آرش مونگاری
تاریخ ارسال : بیستم مهر ماه ١٣٩۶


قبل از اذان، قبل از اینکه آسمان بخواهد تاریک شود، همان موقع ها بود که هرسه تاشان را دیدم. حالا نمی دانم کی به شما گفته، ولی از همان زیر داشتند تو چشم هام نگاه می کردند و می خندیدند.... نمیدانم، بنظر که اینطوری می آمد.. راستش از آن فاصله هم نمی شد درست دید. من هم خیلی خسته بودم. برای همین هم زیاد محل نگذاشتم.... راستش، درکل با بچه مچه ها زیاد گرم نمی گیرم.... هی آقا....مهم نیست.... ولی خوب، مطمئنم که دیدم شان. خودم هم مانده بودم. آن موقع روز، آن هم تویِ صحرا.... خب می آیند، ولی نه به این سن.... بله برادرجان...خودم دیده بودم. آنجاها که جای این بچه مچه ها نیست.... نه کسی آنطرف ها نبود، فقط همین سه تا بودند.... بله، کمباین.... از همین بزرگ هاش... رفته بودند زیرش. عین این گربه مربه ها. راستش را بخواهید اوّلش فکر کردم حتما دارند باهمدیگر ور می روند.... خب کی تو بچگی هاش از این کارها نکرده؟ خود ما با پسرخاله مان.... بله، اوّل فکر کردیم که دارند از همین کارها میکنند. خودمان هم یکجوری شدیم..... هان؟ ..... بله، هنوز هم همین فکر را میکنیم. چرا دروغ. من که میگویم از ترس شان_خب من دیدم شان_راستش یکی شان هم تا ما را دید، از آن زیر درآمد و یکجورِ معذّبی، شورتکش را که رفته بود لایِ آن کَپل مپلایِ جمع جور و فسقلی اش بیرون کشید. دروغ نباشد، یک نگاهی هم به جلوش انداختم ببینم بزرگ شده یا نه. ولی از آن فاصله، با آن جهاز مهازِ کوچولوشان که چیزی پیدا نبود.... نه خب، نظر مرا می خواهید، اینها از ترس شان رفته اند همین دور و برها جا خورده اند.... چی؟ نه آقاجان، نه. باورکنید من اصلا حتی درست و حسابی نگاه شان هم نکردم. گفتم که از بچه مچه ها اصلا خوشم نمی آید.... به ما چه؟ بابا ننه هاشان که این بدبخت ها را هی داده بودند تو صحرا. حالا من میخواستم چه کار؟ آدم خسته مگر حال و حوصله یِ این چیزها را هم دارد؟ تازه آنهم وقتی مثل ما مجبور باشی زودتر برگردی خانه تا مادربزرگت باز از دلشوره یِ اینکه این چرا دیر کرده، نرود دروازه یِ این و آن را بزند.... خب ایرادش کجاست؟ اصلا شما بیا یکی خوبش را به من نشان بده.... نه من اطمینان ندارم. صبح تا غروب صحرا هستم، خب آخر از کجا معلوم که بی خبرداری من....ای آقا.... الان همه دارند از ناموس هم بالا می روند. بزرگ و کوچک ندارد. من که میگویم این سه تا را هم بی عصمت شان کردند.... خب باشند، گفتم که، پسر و دختر ندارد. همین ما خودمان، بچه که بودیم، همه یِ بزرگ ترها، آنهم سرِ هر بهانه یِ الکی ای، کون مان را چنگ می گرفتند و انگشت مان می کردند. هی همه اش میخواستند با ما کشتی بگیرند. حتی یکبار، یادم نمی رود، به یکی شان فوش دادیم که " بیا تو کونم " او هم از آن ببعد این حرف ما را جدی گرفت و سر هر فرصتی می خواست.... خب حق هم داشتند. آدمیزاد یکجورایی خوش هوس است. چه برسد به اینکه هوا هم گرم باشد و تو، تویِ صحرا خودت را کشته باشی و خسته و دم کرده داری برمیگردی یا چه می دانم، داری کار میکنی و آنوقت یکی را ببینی که لخت و عور دارد تویِ رودخانه شنا می کند. من که خودم چندبار این بلا سرم آمده....نه اینکه داده باشم، هههه، نه آقا.... چی؟ نه منظورم که به اینها نبود. اصلا من که خودم گفتم تو یکی از این زمین مَمینا، زیر کمباین، رو شکم شان دراز کشیده بودند.... یعنی شما الان به من شک دارید؟ پِف، ما اگه دهان مان بوی سیر می داد که تو صورت تا ها نمی کردیم. از من می شنوید حکما یکی آمده دزدیده شان.... چی؟ بله. زیاد.... خب شاید تو روستای ما کسی پی این چیزا نباشد، ولی حکما از روستاهای دور و اطراف آمده اند، یا اگر بد گمانی به حساب نیارید ، کار همین کمباین دارهاست. اینا که آقا اینجایی نیستند. همه شان غریبه اند. ترکمن اند.... شاید.... یعنی می گویید مال محلی هاست؟ .... نه، من که می گویم کمباین ترکمن ها بود.... یعنی بنظرتان کار همین محلی هاست؟.... ای بابا، همین دزدی دیگر... خب شاید هم. ولی آقاجان، شما به این هم فکر کرده اید که امکانش هست تو رودخانه افتاده باشند.... بله، راستش اینجاها تابستان همه می روند شنا. حتّی راستش چندبار هم دیدم شان.... بله بله، همین سه تا را.... داشتندآب تنی می کردند.... خب من باغم آن طرف هاست. خودم هم گاهی شده بپرم تویِ آب.... برای خنکی و شستنِ لباس مباس مان.... چی را متوجه نمی شوید؟ خب معلوم است، باهم که ور رفتند، یک بلایی سرِ شورت مورتشان آمده بود که رفتند بشورنش.... خب بچه اند، بروند خانه چه بگویند؟ .....من که می گویم رفته اند و بعدش هم افتاده اند جایِ گودِ رودخانه.... بله خیلی پیش آمده.... خودِ ما که چندباری افتادیم.... ای بابا، باشد. به هرحال از بقیه هم اگر خواستید بپرسید، چه ایرادی دارد، ولی من که میگویم، حقیقتش این سه تا رفته اند یکجایی جا خورده اند. یا شایدم درست که نمیدانم، شاید، شاید، عین ما که بچه بودیم، شاید رفته اند دنبال پدر مادرِ واقعی شان.... هههه، خب راستش آنوقت ها که ما مثل اینها، بچه بودیم، آن زمان ها، بچه بودیم دیگر، همین مادربزرگ مان، وقتی ما را می برد حمام، هی نمی دانم چرا می گفت، تو از ما نیستی، پدر و مادرت یک نفر دیگرند. بچه یِ آنها نیستی. اصلا نمی دانم چرا این چیزها را به من می گفت، ولی خب ما هم باورمان می شد_البته الان که بهشان فکر می کنیم خنده مان می گیرد_ولی بالأخره یکبار بغض تا گلومان آمد و بار و بندیل مان را تویِ شالِ ترکمنیِ مادرمان بستیم و بی خبر از خانه زدم بیرون. بعدش هم همین مادربزرگ و پدر مادرمان که حالا دیگر عمرشان را دادند به شما.... هیچی، تصادف کرده اند.... می گفتم، همین ها، آن موقع کلّی دنبال مان گشتند. آخرش هم جلوی در یکی از همین همسایه ها ما را پیدا کردند که داشتیم گدایی می کردیم.... نمیدانم، شاید اینها هم همین کار را کردند.... چی را؟ ای بابا، ما که چندبار گفتیم، انگاری خودشان را از یک چیزی یا نمیدانم از یک کسی مثلا، قایم کرده بودند.... بله.... چی؟ از ما؟ یعنی دارید می گویید چون مرا دیدند؟ ای بابا مگر ما میخواستیم این کون نشسته ها را بی عصمت شان کنیم... اصرار چی؟ نصفِ شبی دنبال دردسرید؟ راستش اگر کاری ندارید دیگر خداحافظی کنیم و برگردیم داخل.... نه،. خودتان که می بینید، مادربزرگم بی قرار شده.... ما چه می دانیم.... خب حکما پشت کمباین یکی بوده که نمی خواسته ببینمش.... مثلا همین کسی که اینها را دزدیده. حکما داشتند با کمباین ور می رفتند که اینها سربه سر گرفتن شان. این موقع ها هم خب، همه چیز خیلی خوب پیش نمی رود. درهرحال، دیگر واقعا دیرم شد.... نه، منظورم این است که فیلم دارد.... یعنی حتما میخواهی بدانی؟ خب راستش بچه که بودیم..... همان زمانها، یکبار یواشکی با چندتایی از هم سن و سال هامان، رفته بودیم آرامگاه فضولیِ قبرها، که یکهویی مردشور، نمی دانم یا شاید هم چوپان بود.... خوب چون تنش خیلی بویِ گوسفند می داد.... یکهویی نمی دانم از کجا سر رسید و دنبال مان کرد، خب آن لحظه همه توانستند در بروند جز من که این مرده شور هم بعدش زیادی اذیت مان کرد. برای همین هم هست که میگویم این موقع ها آدم واقعا می ترسد و دلش نمیخواهد راجبش با کسی حرف بزند.... خب بله، حتّی چندروزی هم از خانه بیرون نیامدیم. حالا می خواهید باور نکنید، ولی من مطمئنم کار همین ترکمن هاست.... خب اینها دو ماهیِ آخر تابستان را که زن ندارند.... ای بابا، خب معلوم است، این سه تا بچه هم راستش را بخواهید با نمک و گوشتدار بودند.... هوم؟ من؟ یعنی باز دارید میگویید که دل ما هم میخواست.... خب آقاجانِ من، اینطوری نگفتید، ولی از سوأل تان پیداس خب.... نه من که چندبار گفتم.... نه انگار شما هم ول بکن معامله یِ ما نیستید... اصلا لطفا بروید دیگر.... بروید در چندتا از همسایه هایِ دیگر را هم بزنید. مگر روزنامه نگار هم میتواند آدم ها را سوأل پبچ کند؟ .... حالا هرچیز دیگری.... مهم نیست. ببینم، اصلا چرا نمی روید از آن زنکه یِ هپلی هپو چیزی نمی پرسید؟ از من نشنیده بگیرید، ولی باورکنید او یک غلطایی کرده .... بله.... همان....  دروغ میگوید.... هه، می بینید که؟ خیلی مکار است. دارد شغال مرگی در می آورد. باور نکنید. به جاش اینهایی که من میگویم را تویِ این نیمچه دفترتان بنویسید....بله خب راستش همان غروبی که داشتم از صحرا بر میگشتم، همان طرف ها او را هم دیدم.... فاصله زیاد بود، ولی باورکنید خودش بود.....هههه..... گفتم که هپلی هپوست.... همه می شناسنش. این آخری ها همه اش دور و بر این کمباینی ها می چرخید.... من که نمیدانم، ولی خب آدم وقتی بتواند جور دیگری پول این ترکمن ها را حساب کند.... بله، راستش میخواهم به همینجا برسم و بگویم که شاید هم حتی همان روز. حکماِ حکما، من که می گویم مطمئن باشید، آن طفلکی ها هم حتما همان طرفها می پلکیدند که آنها را باهم و روی هم دیدند، خب بعدش هم تا چشم شان به من افتاد، ترس شان دادند که جیک شان درنیاید. اصلا حتما برای همین هم بود که آنطوری به من زل زده بودند.... چی؟ خب مشخص است، از ترس شوهرش....خب این نظر شماست، شما هرطوری میخواهید خیال کنید، ولی من که میگویم از این اتفاق ها زیاد می افتد. آنهم این روزها.... حتما جسد مسدشان را انداخته اند تو رودخانه.... ای آقا، حالا بگذارید دو روز دیگر هم بگذرد، حتما یکجایی پس شان می دهد. نمی دانم، واقعا نمی دانم، شاید هم اصلا انداختندشان تو همین نیزارها تا طعمه یِ سگ و شغال شوند. حالا هرطوری باشد بالأخره پیدا میشوند و خودتان هم می بینید. البته خب این هم هست، اینکه مثلا رفته باشند_یعنی بعد از اینکه از زیر کمباین درآمدند_خودشان رفته باشند نیزار و بعد هم لقمه یِ این شغال هایِ گرسنه یِ تابستان شده باشند.... من؟ خب بله، چطور؟.... یعنی مثلا عیبی دارد از نظرتان؟ خب اینجا همه برای خودشان کیمه دارند، یکی من که فقط نیستم.... بله، شاید تو روستای ما یکی فقط من باشم، ولی تو فریدونکنار خیلی ها از این کیمه میمه ها دارند. من هم بیشتر چون از شغال خیلی خوشم می آمد، زده ام. واقعا خیلی دوستدارم از نزدیک زندگی شان را ببینیم.... خب بله، یک زیرکی و بامزگی عجیبی دارند اینها که نگویید. این خل خلی هاشان را نبینید. بی نهایت زرنگ اند. بیشتر تو همین نیزارها هستند و می چرخند، باغِ من هم همان نزدیکی هاست.... بله، گفتم که، چندباری که تو کیمه بودم این سه تا را می دیدم که می آمدند نیزار. بعدش هم معمولا می پریدند توی رودخانه.... گفتم که، رودخانه درست پشت باغ مان هست. البته همان روز هم_این را اصلا تازه یادم آمد_همان روز هم، باور کنید صداهایی می آمد.... از همان پشت نیزار. بعدش هم که داشتم می آمدم برای خانه، همان زنکه یِ جنده را دیدم که رویِ مرز آیشِ خودشان با یکی از محلی ها، ایستاده بود.... نمی دانم، انگار با یکی از زن های دیگر داشتند وجین می کردند. ولی او یادم هست ایستاده بود. درست یکمی آنطرف تر هم که خب کمباین بود.... بله همانجا که آن سه تا از زیرش داشتند به من نگاه می کردند.... چی؟ ای بابا، ای بابا، باز که دارید شروع می کنید؟  بنظرم کافی ست.... می بینید که.... صدامان می کند. میشود لطف کنید و دیگر بروید؟


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :