شعری از علی خاکزاد

نویسنده : علی خاکزاد
تاریخ ارسال : سیزدهم مهر ماه ١٣٩۶


این ها که می شود گفت
اتفاقی به اندازه ی گفتن اند
آن ها که می توان نوشت
بازی بچه هایی که فکر می کردند
آن ها را چطور نقاشی کنند
آن ها می شوند
نیاکانم نمی دانستند
آن ها سکوت این هایند
که می گویند
ذره ی عاشقی که جفتش را می جست
تنها به نقش دایره ای شکم داده به گور
زیج سالم شما بود
که در ثانیه سکته های ساعت را خواب می دیدید
کهف پنهان
و سگی که در صیقل اسباب بازی ها گاد بود
اوراد زردهشت عوعومی کرد و
 می دوید
شعله ای کوچک
که از میهمانی
خدا و انسان بازمی گشت
تمام بودا را بت خواند و شکست
تاریخ اش
از هند و آریا
به اعراب سوخت
پدرش آزر بود
یا آذر
کسی نمی دانست
پسرک توی تنهایی زبانه می کشید
گناه
قسمت
لبخند تو بود
به یاد آر!
وقتی گلوی پسر زنده بگور را بوسیدی
لب زخم صد خنجر عربی بود و
حلقوم
تسلیم استخوان کهنه دیوانه ای
که با سفینه ها
از تنور آمد
ما مادر را صدا زدیم
پدر به ییلاق رفت
و گوسفندها غرق شدنش را انکار کردند
قبیله ترسید
روزها بیدار بماند
عجالتا
ماه
باید خورشید باشد
و هور
دیوانه ی خوب همسایه
هند گرسنه
اینجا
گیاه
سرنوشت دندان و خاک از یاد برده است
خورشید باید همین زمین باشد
که می سوزد
اعلا حضرتا
فخر الارض والسما
شمس العرفا
احکم الحاکمین
نور قابضین
چاره بنمایید
ثناتان بگوییم
قرن هاست مادران ما کودکان غریب می زایند
برادرم یونانی است
خواهرم مغول
پسرم ترک
دخترم افغان
همسرم را نمی دانم کنار کدام شجره گم کرده ام
خاطر همایونی آسوده باد
تنها گیلکی گنگ
که لالای مادربزرگ از یاد برده است
تقاضا دارد
امشب
 ید الله را فوق شجره ها برافروزید
شاید همسرم بازگردد
 سیده ای مسافر
که میان الف و لام
آبستن رای شماست
ورنه رشنق گیس بریده
یک بوگام داسی است
که هرگز نماز پدر بی وطنش را نمی فهمد
که هرگز نماز نمی فهمد
بهدین مبتلا      
مملکت اقداس عشق شما را بدنام می کند
صاحب طول لا  
وارث مطورمنطق طور
من زبان مطهر شما را نمی فهمم
که لجن تنهامان در تنش
سخره ی آرواره های شما می شود
خاطر مکدر ندارید
گیلک به تاریخی که شما وارثید
اسم ندارد
روحش قالب ندارد
نامم باید زخم کهن اهرام را یاد داشته باشد
وقتی مساجد ثلاثه را می ساختیم
شمارشان را نمی فهمیدیم
روزی خدایی با شالمه ای چرک
کتابی کوچک فرستاد:
همانا آن که می شود نوشت
 از سلیمان است
لقای سامری با صورت هند
میزان قدیم مجوسان     و بالی که آشیانش می جست

و همانا آن اسم هایی است
که می شود نوشت
نگویید اگر قدر قال دارند
نمی شود نوشت
و بعد
بلقیس رقاصه ی معابد دهر
دختر شماست؟
گرچه درخت هامان گم شده است
همسرم رفته است
جای با را به رای همیایونی عبری بخواند
هلهله سر دهد
از بغداد تا مصر
حکایات  دوران دارد
اما بعد؟
حکم از آن این است
شجره ممنوع است
الا به سلطان
دخترت چند طوطی  می خواهد
 شمسه ی آل سلطان بماند؟

والا حضرتا
من گیج تیره ها ممنوع مانده بودم
مسجدی از آبگینه
و رقاص کهنه ای که فلس هاش می درخشید
تبار ماهی ها گرفت
و من دیگر به دریاها نرفتم
ماهی گیر پیری که شالمه ای چرک داشت
خبر آورد
دختری در آب های مثلث
پسر نامختون عبرانیان را بوسیده است
ملعنت از آن اوست
که به دستی مذکر دچار بود
و اوهام مومیا کودکی در سبد
اب و ابن توأمانش بود
جریان توی رحمش موج زد
و او را نامید
نامش لکه ی تو دارد
ورنه گنگ و بطی الکلام نمی بود
نطفه ی رود
حکم از آن این است

و من نمی فهمیدم
کدام این
دخترم را به رنگین کمانی مبدل ساخته
که افق هام را تیره می کند
حضرت آیات
لطفا بگویید
من در کدام هزاره زندگی می کنم
و ایران کجاست
با کدام
 شیعی کامل
شاه یا فقیر
سخن می گویم؟

ایران حوالی تهران است
پایتخت
دور مانده است
هزاره ی هزارم است
زمین سرگیجه دارد
تواریخ
استفراغ کرده اند
یا استغفار
و هنوز از بنده نام می پرسند
نه از ما!
و تو؟
به یادم می آید
با خلیفه ای در بغداد حرف می زدم
یا سلطانی که از لقب شاه بدش می آمد
بعد با خودم بودم
نمی دانم با که بودم
که زمین و زمانمان حرام شد
زمانه ام را طلاق نمی دهم
باید همسر چند هزارساله ام را طلاق دهم
که شجره ها زاییده است

صدای قهقاه امیران بود
که پژواک قائدان داشت
و کلماتی که سکته می کردند
از زمینی غریب که نازل شد
دوران دیوانه اش مکدر تاریکی ها پیش می رفت
و هیچ کس نمی دانست
کدام خورشید ماه است
من دختری را دیدم که می رقصید
و نامی غریب داشت
بعدها که دخترمان لای شجره ها پوسید
مادرم را دیدم
دستی مذکر داشت
و راضی بود
توی معابد آبگینه
برای زحل
خدای تنهایی
که ماهی خورشید را به یاد داشت
برقصد
من پستان های غریبه را در دهان بگذارم
درست همین پستان ها
این ها
این ها
که به آن ها شباهت دارند
می شود گفت؟


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :