" ولفگانگ بورشرت" ؛ برگردان : فرشته مولوی

نویسنده : فرشته مولوی
تاریخ ارسال : دوم مهر ماه ١٣٨٩


بمان زرافه

 

ولفگانگ بورشرت


در هامبورگ به دنيا آمد. پيش از جنگ به بازيگري و کتابفروشي پرداخت. در سال 1942 به جبهه روسيه اعزام و در آنجا سخت زخمي شد. به دليل انتقاد هاي تند و بي پروا از رژيم نازي دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. بعد از رهايي درسال 1945 يکسره بيمار بود، با اين حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. داستان ها و نوشته هايش در دو کتاب The Sad Geraniums (شمعداني هاي غمگين) و The Man Outside ( بيرون، جلوي در) گردآوري شده است.

بمان زرافه

بر سکوي خالي شبانگاه که باد زوزه کش بر آن مي گذشت، در سالن متروک مهتابي خاکستري دودي بزرگ ايستاد. شب ها ايستگاه هاي خالي ته دنيايند، خاموش، پوچي پرورده. و تهي. تهي، تهي، تهي. اما اگر پيشتر بروي، گم مي شوي.

پس گم شده اي. چرا که تاريکي صدايي مهيب دارد. نمي تواني از آن بگريزي و برق آسا بر تو چيره شده است. با ياد قتلي که ديروز مرتکب شدي، بر تو مي تازد. و با پيش آگهي از قتلي که فردا مرتکب خواهي شد، بر تو حمله ور مي شود. و فريادي را از اندرونت بالا مي کشاند: فرياد ناشنيده ماهي يکه و تنها، که در درياي خودش غرق مي شود. و فرياد صورتت را تکه پاره مي کند و گودي هايي پر از خوف و خطر گذشته در آن پديد مي آورد که ديگران را مي ترساند. تاريکي خوفناک اين چنين خاموش است – فرياد جانور يکه و تنها در درياي خودش.

و چون سيلابي برمي آيد و پيش مي تازد، تيره بال، تهديدگر، موج وار. و شرورانه فش فش مي کند، چون کف.

در ته دنيا ايستاد. چراغ هاي نئون سفيد سرد و بي رحم بودند و همه چيز را عريان و محزون مي کردند. اما پس آن ها تاريکي ترسناکي گسترده مي شد. هيچ سياهي اي به سياهي تاريکي پيرامون چراغ هاي سفيد سکو هاي خالي شبانگاه نبود.

دختر با آن دهان بس سرخ در سيماي رنگ پريده گفت، مي بينم سيگار داري.

گفت، آره، دارم.

دختر نزديک شد و به زمزمه گفت، پس چرا با من نمي آيي؟

گفت، نه، براي چي؟

دختر دوروبرش موس موس کرد، نمي داني به چي مي مانم.

جواب داد، مي دانم، مثل همه آن هاي ديگر مي ماني.

تو زرافه اي، گنده بک، يک زرافه کله شق! مي داني چه طوري ام، هان؟

گفت، گرسنه و لخت و بزک کرده. مثل همه شان.

دختر کنار دستش نخودي خنديد، تو زرافه ديلاق و خنگي، اما تو دل برويي و سيگار هم که داري. بيا، پسر، تاريک است.

به دختر نگاه کرد. خنديد، باشد، تو به سيگار مي رسي و من تو را مي بوسم. اما اگر دست به پيرهنت بزنم، چي؟

دختر گفت، آن وقت سرخ مي شوم، و او فکر کرد که خنده دندان نماي دختر جلف است.

قطاري باري در ايستگاه زوزه کشيد. و ناگهان از جا کنده شد. چراغ عقب کم سويش سراسيمه در تاريکي محو شد. دنگ دنگ، جيرجير، درق درق، تلغ تلغ – رفته. بعد با دختر رفت.

بعد دست ها، صورت ها و لب ها. فکر کرد، اما همه صورت ها خون چکانند، از دهان ها خون بيرون مي ريزد، و در دست ها نارنجک دستي است. اما بعد بزک را مزه کرد و دست دختر بازوي استخواني اش را گرفت. بعد صداي ناله اي بلند شد و کلاهخودي فولادي پايين افتاد و چشمي ترکيد.

فرياد کشيد، تو داري مي ميري.

دختر شاد شد، مردن، اين شد يک چيزي!

بعد دختر کلاهخود را تا پيشاني پس زد. موي تيره درخت درخششي ملايم داشت.

به زمزمه گفت، آه، موهايت.

دختر نرم پرسيد، مي ماني؟

آره.

زياد؟

آره.

هميشه؟

گفت، موهايت بوي ترکه هاي تر را مي دهد.

دختر دوباره پرسيد، هميشه؟

و بعد از دوردست: فرياد بلند، درشت، نزديک. فرياد ماهي، فرياد خفاش، فرياد سوسک سياه. فرياد جانوروار تا به حال نشنيده لوکومو تيو. آيا قطار، ترسيده از آن فريادد، روي ريل ها به حرکت در آمد؟ فرياد زرد سبز ناشناخته نو زير صور فلکي رنگ باخته. آيا آن فرياد ستاره ها را به لرزه در آورد؟

بعد پنجره را باز کرد، چون شب با دست هاي سرد به سينه عريانش چنگ انداخته بود، و گفت: من بايد بروم.

بمان، زرافه! دهان دختر در صورت پريده رنگش سرخي مي زد.

اما زرافه با گام هايي که طنيني پوک داشت، با طمانينه از پياده رو گذشت. و پس او خيابان مهتابي خاکستري بارديگر در سکوت فرو رفت و به تنهايي حجري اش برگشت. پنجره هاي چون چشم خزنده مرده مي نمودند، گويي با پوسته اي شيري مات شده بودند. پرده ها، پلک هاي سنگينخوابي که در خفا نفس مي کشيدند، آرام موج مي خوردند. تاب خوران. تاب خوران، سفيد، نرم، و غمگين پس او در جنبش بودند.

از پنجره کرکره اي صداي ميو درآمد. و سينه دختر سرد بود. وقتي او سربرگرداند، پس جام پنجره دهاني بس سرخ بود. زرافه گريه کرد.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :