داستانی از " فرهاد پیربال " ؛ برگردان : بابک صحرانورد

نویسنده : بابک صحرانورد
تاریخ ارسال : دوم مهر ماه ١٣٨٩


پناهنده

 

فرهاد پیربال (کردستان عراق )


در يك غروب، پناهنده اي كرد، در شهر مونيخ، به يك رستوران رفت. گارسون آمد و ازاو پرسيد:

- بفرماييد، چي مي خوريد؟

پناهنده هم گفت:

- بي زحمت، ده موز!

گارسون، پس از مدتي كوتاه، ده موز را كه داخل سبدي بود، آورد و روي ميز گذاشت.

پناهنده هم، با شوق و ذوق بسيار، موز اول را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز دوم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز سوم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز چهارم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز پنجم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز ششم را خورد و پوستش را به يابان انداخت، موز هفتم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز هشتم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز نهم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت، موز دهم را خورد و پوستش را به خيابان انداخت.

گارسون ناگهان به طرفش آمد و به پناهنده نگاهي كرد و با عصبانيت گفت:« آقا چرا شما موز اول را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز دوم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز سوم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز چهارم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز پنجم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز ششم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز هفتم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز هشتم را خوردي و پوستش را به خيابان انداختي، موز نهم را خوردي و پوستش رابه خيابان انداختي، موز دهم را خوردي و به خيابان انداختي؟»

 

پناهنده گفت:« چرا، مگه من اين حق را ندارم كه موز اول را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز دوم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موزسوم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز چهارم را بخورم و پوستش را بيندازم نوي خيابان، موز پنجم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز ششم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز هفتم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز هشتم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز نهم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز دهم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان!»

      در اين گير و دار صاحب رستوران كه مردي چاق بود و پوستي قرمزرنگ و سبيلي دراز داشت، به ميانجي گري آنها شتافت و از گارسون پرسيد:«چي شده؟ اين داد و هوار براي چيه؟». گارسون گفت:

     « پناهنده است! موز اول را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز دوم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز سوم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز چهارم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز پنجم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز ششم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز هفتم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز هشتم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز نهم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز دهم را خورده و پوستش را   توي خيابان انداخته.»

 

صاحب رستوران، با عصبانيت به پناهنده گفت:

« تو هيچوقت اين حق را نداري موز اول را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز دوم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي ، موز سوم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز چهارم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز پنجم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز ششم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز هفتم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز هشتم را بخور يو پوستش را توي خيابان بيندازي، موز نهم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز دهم را بخوري  و پوستش را توي خيابان بيندازي!»

سپس فوراً را به پليش تلفن كرد. بعد از مدتي كوتاه پليس رسيد. افسر پليس، مردي چهار شانه و بور بود، يك باتوم توي دستش بود، به پناهنده گفت:

« آيا اين حقيقت داره كه تو موز اول را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز دوم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز سوم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز چهارم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز پنجم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز ششم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز هفتم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز هشتم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز نهم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي، موز دهم را خوردي و پوستش را توي خيابان انداختي؟»

 

پناهنده هم، به دليل اينكه هنوز اقامتش را درآلمان نگرفته بود وهيچ مدركي نداشت، رنگش پريد، مي دانست دستگيرش مي كنند؛ با ترس و لرز گفت:« نخير، من هرگز موز اول را نخوردم  تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز دوم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز سوم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز چهارم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز پنجم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز ششم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز هفتم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز هشتم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز نهم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم، موز دهم را نخوردم تا پوستش را توي خيابان بيندازم.»

 

پليس ها نزد زني رفتند كه مدت زيادي بود در رستوران نزديك پناهنده نشسته بود، ازاو پرسيدند:«ببخشيد، اگه زحمتي نيست، شما ديديد اين پناهنده موز اول را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز دوم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز سوم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز چهارم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز پنجم را بخورد و توي خيابان بيندازد، موز ششم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز هفتم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز هشتم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موزنهم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد، موز دهم را بخورد و پوستش را توي خيابان بيندازد؟»

زن هم گفت:« اين مرد؟ موز اول را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز دوم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز سوم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز چهارم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز پنجم راخورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز ششم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز هفتم را خورده باشد وپوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز هشتم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز نهم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد، موز دهم را خورده باشد و پوستش را توي خيابان انداخته باشد! نه، من نديدم»

پليس ها، پس از آن، دستبند به دست پناهنده زدند و او را سوار يك جيپ پليس كردند و به كلانتري بردند. آنجا، فرمانده پليس با شدت و تندي به پناهنده مي گفت:

«فكرمي كني كي هستي؟ موز اول را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز دوم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز سوم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موزچهارم را بخور ي و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز پنجم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موزششم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي،  موز هفتم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز هشتم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز نهم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي، موز دهم را بخوري و پوستش را توي خيابان بيندازي؟»

پناهنده هم فرياد مي زد، مي گفت:« نه ، نه؛ من كه ديوانه نيستم؟ من چطور چنين كاري را مي كنم: بيام موز اول را  بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز دوم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز سوم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز چهارم را بخهورم و پوستش را بينداززم توي خيابان، موز پنجم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز ششم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز هفتم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز هشتم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز نهم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان، موز دهم را بخورم و پوستش را بيندازم توي خيابان!»

 

فردا صبح، روزنامه نويس ها درروزنامه هايشان چند خبر و گفتاردر مورد اين مسله منتشركردند و در گفتارشان با خط درشتي، نوشتند كه پناهنده اي كرد در رستوران در شهر مونيخ سفارش ده موز داده و سپس موز اول را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موزدوم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز سوم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز چهارم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز پنجم را خورده وپوستش را  توي خيابان انداخته، موز ششم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز هفتم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز هشتم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز نهم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز دهم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته .

 

 

غروب همان روز، راديو و تلويزيون آلمان هم همان خبررا به همان شكل اعلام كردند:« پناهنده ي كردي كه يازده سال است در آلمان زندگي مي كند و هنوز اقامتش را نگرفته و از آن پس ديوانه شده، ديروزعصر در يك رستوران شهر مونيخ، پليس ديده كه سفارش ده موزداده، سپس موز اول را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موزدوم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز سوم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز چهارم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز پنجم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز ششم را خورده و پوستش را توي خيابان انداخته، موز هفتم را خورده و توي خيابان انداخته، موز هشتم را خورده و توي خيابان انداخته، موز نهم را خورده و توي خيابان انداخته، موزدهم را خورده و توي خيابان انداخته.»

 


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :