داستانی از سارا سلماسی

نویسنده : سارا سلماسی
تاریخ ارسال : هفدهم مرداد ماه ١٣٩۶


گاوش نزاییده
نوشته :سعیده سلماسی(سارا)


صدای گریه ی شهربانو، زن خالو مختار با صدای مااا  مااای گاو همراه شده بود و تا حیاط پشتی می آمد. "راضیه" سریع مسواک زدنش را تمام کرد.روی سکوی کنار دیوار بلوکی پا گذاشت. دولا شد و سرک کشید توی حیاط خالو مختار .شهربانو وسط حیاط خاکی پهن شده ،لیسی *اش باز و روی شانه اش افتاده بود .به سینه می زد و گریه می کرد. صدای   مااا مااای گاو مثل همیشه نبود .انگار ضجه می زد .
راضیه چادر گلی اش را از روی طناب برداشت و توی کوچه دوید  .ابرهای خاکستری ،کیپ تا کیپ آسمان را پوشانده بودند اما دریغ از یک قطره باران.هر از گاهی از پشت کوه ها، برقی از دور
دیده می شد.
درب حیاط خالو مختار باز بود .تا چشم شهربانو به راضیه افتاد، داد زد:
- "وای وای وای؛ خانم معلم بیا که بدبخت شدم .داره از دستم میره ."
ضربان قلب راضیه تند شد. کنار شهربانو زانو زد دستش را روی شانه ی شهربانو گذاشت و با صدای لرزان پرسید:
- "خالو مختار طوریش شده؟"
شهربانو لابه لای گریه نامفهوم و بریده بریده گفت:
- "ن ..ن .. گا..گا.. نا .. زای "
بعد با گوشه ی لیسی آب بینی اش را گرفت و به اتاقک خشت و گلی پایین حیاط اشاره کرد.
راضیه نفسش را با صدا بیرون داد و از جا بلند شد و به سمت پایین حیاط رفت.
ابرها به هم مشت کوبیدند . وزیدن باد شروع شد . وزش باد ،سبد ظرف رویی  را از روی سکو برداشت و انداخت وسط  دسته ی مرغ و جوجه ها .صدای جیک جیک و قدقد حیاط را پر کرد.
راضیه گوشه ی چادرش را گرفت و شمرده شمرده به اتاقک گلی وارد شد و سلام کرد .

از درزهای سقف سوندی* نور تکه تکه ،روی کاه های خشک و علف های بهم پیچیده افتاده بود .بوی تند پهِن گاو و علف قاطی شده بود .
کربلایی کاظم و زنش زبیده کنار گاو قهوه ای ایستاده بودند .
صدای گاو دلخراش بود .سر و گوشش را به دیوار گِلی می سایید. هنوز رشته گل یاسمن توی گردن گاو بود .دو روز پیش نوه ی شش ساله ی خالو مختار با یک دامن گل یاسمن آمد .دست شهربانو را گرفت که الا و بالله باید گوش گاو را سوراخ کنی تا برایش  گوشواره درست کنم .
شهربانو گفت :
- "الان که نمیشه ،گاو حامله اس،دردش میاد خدا قهرش می گیره،بزار بچه اش به دنیا بیاد بعد .الان گردن بند درست کن براش ."
دختر گل های یاسمن را به نخ کشید و به گردن گاو انداخت و تا غروب ده بار دور گاو چرخید و خواند :
- " اتل متل توتوله، گاو بی بی چه جوره؟گاو بی بی میزایه،بچه براش میاره، منم میام به پیشش، هی می خندم به ریشش."

کربلایی کاظم چانه اش را خاراند و از بالای عینک ته استکانی اش نگاهی به راضیه انداخت و گفت :
- "سلام بابا "
زبیده  لبخند زد .گونه هایش چروک برداشت. گفت:
- "سلام خانم معلم امروز مگه نه پنج شنبه اس ، نرفتی بندر؟ نکنه به سلامتی بابا ،ننه ات میخوان بیان؟"
راضیه جلوتر آمد و گفت:
- " نه ، تا ظهر می رم .چی شده ؟"
یک دفعه چشمش افتاد به دست کربلایی کاظم که تا مچ داخل پشت گاو بود .کمی چندشش شد و عقب عقب رفت. پایش به لبه ی تشت روییِ پر از آب خورد و نزدیک بود  بیفتد که زبیده دستان لاغر و کشیده اش را از لباس آستین فراه *
بیرون آورد و بازویش را گرفت .
کربلایی کاظم گفت :
- "بیرون باش بابا ، گاو چار دردشه، ولی سر گوساله پیدا نیس."
شهربانو با چشمان خیس زیر لب دعا  خواند و یکی یکی ظرف ها را جمع کرد و  توی سبد گذاشت .
وزش باد بیشتر شده بود ابرها نعره می زدند و باران  نم نم به زمین می نشست .
راضیه و زبیده زیر سایبان جلوی چارتا* ایستادند .شهربانو که آمد زبیده انگشت هایش را بالا آورد روبروی شهربانو ایستاد و شروع کرد به شمردن :
- "برار دوم . برار سوم .برار چهارم، رجب،شعبون  . رمضون. عید .مین عیدون. عید قربون. این حیوون بیچاره عید قربون نه ماهش تموم شده. الان ده روز از عید قربون هم گذشته."
شهربانو  دو دستی به سرش کوبید و نالید  :
- "چه خاکی توو سرم بریزم حالا ؛سه -چهار میلیون سرمایه مه ، از دستم بره چه کنم؟"
زیبده نشست و پایش را روی پا انداخت و گفت:
- "مالِ چش زخمه .مردم نظر تنگن. نکنه دست به سر و گوش آشپزخونه کشیدین و کاشی زدین. نظر افتاد پی مال تون ."
شهربانو چشم هایش را بست و آه کشید  :
- "هر پسین اسپند دود می کنم یه شیشه آب دریا هم جلوی در حیاط آویزون کردم دیگه چه کنم ؟"
راضیه گفت :
- "خب برین خالو مختار رو خبر کنین حیوون تلف نشه .بندازه پشت وانت ببرتش دامپزشکی بندر."
شهربانو آب بینی اش را بالا کشید  :
- "خالو مختار خو نیس خانم معلم .صاحب کارش فرستادتش شیراز پی کاری. هیچ دکتری برا حیوون بهتر از کربلایی کاظم پیدا نمیشه. "
شهربانو دوباره بلند گریه کرد وبه اتاقک گلی رفت .
زبیده از جا بلند شد و در گوشی به راضیه گفت :
- "خالو مختار شیراز نیست همین دور و براس حالا بعدا بهت میگم ."
بعد چشم هایش را ریز کرد و زیر لبی ،طوری که فقط راضیه بشنود گفت :
- "شلوار خالو مختار دو تا شده . بدبخت شهربانو ب
 ی خبرِ."
دانه های باران درشت تر شدند  . از جلوی چارتا تا اتاقک گلی باریکه ی آب راه افتاده بود . مرغ و جوجه ها از داخل لانه بی سر و صدا باران را تماشا می کردند .
صدای مااا مااای  گاو هنوز همان طور زجر آلود بود.
در آهنی تق تق به صدا در آمد . ملاخدیجه ، از در وارد شد .او پلاستیک بزرگی را که  مخصوص برداشتِ بادمجان بود روی سرش نگه داشته بود .پولک های شلوار بندری اش ، زیر جوراب مشکی ساق بلندش برق می زد . صدای توو دماغی اش را بلند کرد و گفت :
- "چی شده ؟ دور از جون آبادی چرا  شیون می کنی شهربانو؟ گاوت په چش شده ؟پناه برخدا انگاری زار میزنه."
صدای مااا مااای گاو حیاط را برداشته بود .
زبیده گفت :
- "هیچ ، گاوش دیر کرده ، حالا سر چار درده ،گوساله نمیاد."
صدای آه و ناله ی شهربانو از اتاقک گلی  می آمد و صدای کربلایی کاظم که می گفت :
- "شهربانو چوپ بزن *یا برو بیرون ."

زبیده و راضیه  با ملا خدیجه دست بوسی کردند .
ملا خدیجه چشم های سرمه کشیده اش را  گشاد  کرد و گفت:
- "پناه بر خدا؛ تربت آستانه امام حسن همرامه. برم بکشم به شکم گاو بلکه خدا رحم کنه."
زبیده گفت :
- " ها؛ برو .تربتش شفاست. "
آسمان یکپارچه سیاه شده بود. انعکاس  برق ازآسمان حیاط را روشن کرد. لامپ حیاط ترکید.
ملا خدیجه که به سمت اتاقک گلی رفت زبیده باز سرش را نزدیک گوش راضیه آورد و گفت :
- "بیوه ی " حاتم  گوربندی" دختر خاله ی ملا خدیجه اس .چند وقتی هست که خالو مختار صیغه اش کرده. هووم"
راضیه هاج و واج ماند و زیر لب گفت :
- "استغفرالله. بیچاره شهربانو."


از شدت باران کم شد و رشته های باریک باریک از آسمان می بارید . رنگ ابرها روشن تر شد و باد ملایم تر وزید .
صدای مااا مااای گاو کمتر شد.
 فریاد یا الله الله کربلایی کاظم و جیغ و فریاد شهربانو بلند شد .
 زبیده و راضیه تند و تند از روی  گِل های حیاط دویدند و به اتاقک گلی پایین حیاط  رفتند .
گاو ، گوساله اش را لیس می زد و مایه لزج روی بدنش را پاک می کرد .
کربلایی کاظم پیشانی اش را روی زمین گذاشته بود و ذکر می خواند  .
شهربانو خودش را در آغوش ملا خدیجه انداخته  و گریه می کرد .
راضیه با اشک و لبخند  گفت :
- " خدا را شکر، خدا را شکر. "
زبیده ابروهایش را بالا انداخت و گفت :
- " قدم ملا خدیجه سبک بود."

 


- لیسی : نوعی روسری بلند و معمولا حاشیه دار
- سوندی : حصیری  که از شاخ و برگ نخل ساخته می شود برای پوشش سقف
آستین فراه : از لباس های قدیمی زنان با آستین های گشاد
چارتا: ایوان
-چوپ بزن : ساکت باش


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :