شعری از رضا نظری ایلخانی

نویسنده : رضا نظری ایلخانی
تاریخ ارسال : نهم مرداد ماه ١٣٩۶


«نامش را نمی ‌دانم»

نامش را نمی ‌دانم
ولی بارها دیده ‌ام
گنجشکی با دانه ‌ای بر منقار
لانه ‌اش را گم کرده ‌است
و من
با جوجه ‌هایش انتظار و گرسنگی کشیده ‌ام
دیده‌ ام بهار می‌آید و
یاکریم‌ ها
با هزاران بار افتادن خاشاک‌ هایشان
لانه می ‌سازند
دیده‌ ام پائیز می ‌شود
گل‌ ها فرو می ‌ریزند
لانه ‌ها را باد می ‌برد
دیده ‌ام بچّه ‌ها با دیدنش می ‌خندند
می ‌ترسند
لب ‌ور می ‌چینند
گریه می ‌کنند
بزرگ می ‌شوند
دیده‌ ام دختران نورسته را بزک می‌ کند و
پسران تازه‌ بالغ را فریبی کهنه می ‌دهد
دیده ‌ام که ناامیدانه از کوچه‌ های حلبچه و سردشت
به بلندی ‌های زندگی پناه می ‌برد
و در پس ‌کوچه ‌های فلسطین و خرّمشهر
می ‌جنگد و شهید می ‌شود
*
من او را همیشه می ‌بینم
در قفس قناری ‌ها و اوج عقاب‌ ها
در امید کوچک آن ماهی قرمز
که زندگی را به بیهودگی دوره می ‌کند
در انتحار تلخ نهنگان
در عصای لرزان پیرمرد کارگری که هر غروب
خسته بر می‌ گردد
حتّی در واژگان شعر
این ناگزیر بی ‌فایده
*
من او را خوب می ‌شناسم
امّا چنانکه نام خودم را فراموش کرده ‌باشم
نامش را نمی ‌دانم


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :