داستانی از آنی سومون
ترجمه ی غزال صحرایی

نویسنده : غزال صحرایی
تاریخ ارسال : هفتم مرداد ماه ١٣٩۶


«بیوگرافی»


آنی سومون  (1927-2017 )نویسنده و مترجم زنِ فرانسوی است.اودر خانواده ای متوسط پرورش یافت. مادرش آموزگار بود. ازهمان دوران ِکودکی به نوشتن ِداستان علاقه داشت. آنی سومون در رشته ادبیات مدرن تحصیل کرد و موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی و اسپانیائی شد. در آغازبا ترجمه های درخشان از نویسندگان بزرگی همچون  «جی دی سالینجر» (رمان ِمشهورِناتوردشت ) و آثار ِ« جان فاولز» وارددنیای ادبیات شد. سپس خود را وقفِ نوشتن داستانهای کوتاه کرد. آنی سومون خالق بیش از 300 داستان کوتاه است که در 30 مجلد منتشر گردیده اند.از این رو به او لقب ملکه داستانهای کوتاه را داده اند.
در سال 1981 جایزهٔ معتبرادبی گنکور را برای مجموعه داستان «بعضی وقت ها در مراسم ِرسمی » از آن ِخود ساخت.جوایزِ دیگری که به این نویسنده پرکار تعلق گرفته است عبارتند از:جایزه ِگرَند پری ِانجمن نویسندگانِ( SGDL )برای مجموعه ی«من کامیون نیستم »(1989) وجایزه رُنسانس نوول برای مجموعه ی «و اینک  آنها، چه سعادتی »(1993 )وبالاخره جایزهٔ ناشران ( 2002)...
داستان ِ« فرش ِسالن »از مجموعه داستانی تحت همین عنوان انتخاب شده است.


«فرش ِ سالن»


اعتراف می کنم .می پذیرم.تمام ِعمرآن را با خود حمل کردم.رنجی فرساینده و جانکاه که مُخلّ ِ زندگی ام شد.اگرچه زیرتَلی از سوداها ،امیدهاوپروژه هاپنهان بود و به چشم نمی آمد، اماوجود داشت،هنوز هم آنجا بود.
آن ضجّه های ِ دلخراش ِایزابل.ومن که با تظاهربه آرامش به او می گفتم :«ایزا، هیچی نیست.عزیزم،متوجّه نمی شم؛حرف هات نامفهومه ،چی داری می گی؟»
خواهرم هرگز مرا برای گفتن ِآن "هیچ "خونسردانه مواخذه نکرد.واقعیت این بود که من ازدرون آشفته وپریشان بودم.
ان موقع من پانزده سال داشتم .ایزا ،هجده سال .با خودم می گفتم؛خواهرم بی توقع و سازگاربود.

تازه پا به چهارده سالگی گذاشته بودم که مرا تا کوهستان همراهی کرد.در اصل  به تصمیم ِ پدرم رومَن ،که آن موقع برای خرید ِملزومات ِشرکت اش به برزیل رفته بود.مرگ ِمادرم قوّهٔ تعقّل او را هم با خود برده بود .

ایزابل در یک آژانس معاملات ملکی کار می کرد.آن وقت ها از بیمهٔ درمانی خبری نبود. چاره ای نداشتیم جز اینکه خودمان به طریقی از عهدهٔ هزینهٔ درمان و تجویز ِپزشک که تشخیص داده بود ضعف ِجسمانی دارم و باید تقویت شوم بربیائیم .
مادر که مرده بود،پدرهم شاکی از اینکه برای مصیبتی که روی  سرش آوارشده ،نمی تواند روی پسرش حساب کند.
دکتر گفت :«او را به ارتفاعات بفرستید.» گمان می کردم رفتن به ارتفاعات تنها از طریق هواپیما ممکن است. وقتی فهمیدم مسیر راباید با قطار طی کنیم حسابی حالم گرفته شد.فاصلهٔ مبدأ حرکت تا آخرین ایستگاهِ قطار1500متر بود .500 متر ِباقی مانده را بعد از خداحافظی با خواهرم که با همان قطار برمی گشت ،همراه با چوپان ِپیر بالا رفتم.
با چهارده سال سنّ ام ،بابت ِهزینهٔ خورد و خوراک و تنفس ِهوای ِکوهستان باید برای او چوپانی می کردم
اوائل همه چیزبه خوبی پیش می رفت.پیرمرد، دوستی به نام ماریون داشت که برای ما غذا می پخت.او با من مهربان بود. کارم این بود که دنبال بزها این طرف و آن طرف بدَوم. روزی نبود که لااقل یکی از آنها سر از منطقهٔ ممنوعه در نیاورد.
پیرمرد گفت :"کارت به خودت مربوطه، هر طور می خوای عمل کن، من می خوام درپایان ِهر روز هر پنجاه تاشان را تحویل بگیرم. "
ژنرالی بودم که فرماندهی ِگلّهٔ او را-که اغلب هم فراموش اشان می کرد - به عهده داشت.فصل ِبهار بود ودر مجموع آنها دردسری برایم نداشتند. سگ ها را نمایندهٔ خودم کردم. توی ِعلف ها دراز می کشیدم و برای خودم خیالپردازی می کردم. یکهو به یاد ِحیوان ها می افتادم. روی ِآرنج هایم نیم خیزمی شدم. سگ ِگلّه و سگِ نگهبان سر ِپست هاشان بودند. ازشمردن ِگله طفره می رفتم .این کار به من مربوط نمی شد.پرداختن به این کارهرشب بعد ازغذا به عهدهٔ پیره مرد بود.

برای ماریون کاری در رستوران ِدرّه پیدا شدو ما را ترک کرد.پیرمرد شروع کرد به نوشیدن.الکل را از جنگلبان ها می خرید. بیش از حدّ می نوشید. الکل گیج و خِرفت اش می کرد. دلیلی نداشت که اینها را برای خواهرم تعریف کنم.مهم این بود که او همیشه سر ِتعداد ِبزهای نر و ماده اش با من توافق داشت .
کلبه ای که در آن زندگی می کردم مشرف به دشتی وسیع  بود.جائی که پیرمرد غذاهای پخته شده را ذخیره می کرد.
تهیّهٔ غذا را به زنی از اهالی ِدهکده سپرد. خوراک های راگوئی  که براستی گنَد و حال بهم زن بودند. هر چند که برای من اصلا اهمیّتی نداشت .
گهگاه، کارت پستالی از طرف ماریون به دستم می رسید. او هنوز به من فکر می کرد و من از این جهت ازاو ممنون بودم. امّا آنها را جواب نمی دادم. با اینکه درس خوانده بودم و گواهینامه تحصیلی داشتم ،از آنجا که ا
مکانی برای مطالعه نبود،به طبع هر چه می دانستم  ازذهن ام پاک شده بود.

چوپان مُرد. از بیماری ِسیروز کبدی. من به خانه برگشتم، با یک بزغاله تازه به دنیا آمده که مادرش اصلا به او توجه نداشت.از این مادرها کم نیستند.
ایزا در آپارتمان پدر ومادرم زندگی می کرد. به او پناه آوردم. تصمیم گرفتم یک دورهٔ نجّاری ببینم. پدرم دوباره به برزیل رفته بود واز آنجا برایمان می نوشت که هیچ وقت زنش را فراموش نخواهد کرد، که زنش را خیلی دوست می داشته، که زنش هم به اوعلاقمند بوده، که زنش نمونه بوده و با هم در کمال ِخوشبختی زندگی کرده بودند.
بزغاله ام از دستم رفت. رفت تو جادّه و کامیونی آن را زیرگرفت.غم ِبزرگی بود. ایزا تلاش کرد آرامم کند :«یکی دیگه برات می خرم.» قبول نکردم .مرگ ِبزغاله ام دردناک تراز مرگ ِمادرم بود.مرگِ مادرم تا این اندازه منقلب ام نکرده بود. هرگز برای زخم ِاین فقدان مرهمی پیدا نکردم.

پدرم برگشت. درد ِاو هم علاج نداشت. در این خانه که زمانی عشق ِمشترک را تجربه کرده بود هرگز نخواست دوباره زندگی کند. آپارتمان ِکوچکی را اجاره کرده بود. ایزا هریکشنبه به او سر می زد .من هم گاهی وقت ها با او می رفتم.البته نه همیشه. پدرم سی سال را در سوگ و عزا زندگی کرد.
می خواهم بگویم، الان توضیح می دهم.با اینکه سنّ ام  بالا رفته و کهولت می توانست از قابلیّت هایم  بکاهد، اما هنوز هم تمام آنها را در اختیار دارم .بله، من درست مثل سابق هستم. هر چند که  کلمات را با هم قاطی میکنم و لکنت زبان دارم ،امّا در سرم همه چیز صاف و روشن است؛اهداف، امکانات و کارهایم مشخص و به دور از هیچ گونه ابهام هستند.
او را بخاطرمی آورم. انگار همین دیروز بود. ایزا وسط ِحرف های همیشگی امان لحظه ای مکث کرد. بعد برایم تعریف کرد که بالاخره تو سنّ ِ چهل سالگی مردِ زندگی اش را پیدا کرده است. یکهو روی ِقفسهٔ سینه ام سنگینی خُرد کننده ای را احساس کردم.
 لحظه ای نیست که به رومَن فکر نکنم . زمانی پر از شور و نشاط بود. مرگ ِناگهانی ِهمسرش ازسکتهٔ قلبی و نبودنش در کنار او  آدمی زار و نزار از او ساخت که دیگر هیچ میل وانگیزه ای در زندگی نداشت.سال های عمرش را به بازخوانی ِمکرّر ِ رمان ِعاشقا نه اش با زنی که همه چیز او بود می گذراند.  وقتی برای ایزابل آن حادثه اتفاق افتاد از ما حتّی نپرسید که آن رنج را چطور توانستیم تاب بیاوریم و آن دوران چگونه سپری شد.

با یک دست کاسه را گرفته  بودم و با دست دیگرقاب دستمال یا دستمال سفره(نه، به نظرم قاب دستمال بودکه افتاد ).خواستم آن را دوباره بر دارم. کاسه به طرز خطرناکی کج شده بود.همانطور که دولا شده بودم خواستم بند کفشم را هم که زیر پایهٔ صندلی گیر کرده بود بیرون بکشم. سوپ سرریز شد وریخت روی فرش، فرش به حلقه ای از چربی آراسته شد .ایزابل آهی کشید و نیشخند شیطنت آمیزی زد:«بهتر نبود همانجا کنار بُزهامی ماندی ؟» اسفنجی را به مادهٔ پاک کننده آغشته کرد تا  لکّه را پاک کند.
چند مرتبه گفت :"ای وای "...اوبه اشتباه به جای ِمادهّ شوینده ظرف ِاسید را برداشته بود. فرش داشت می سوخت. چشم هایش را که به سوزش افتاده بودند با دست مالید. ناگهان شروع کرد به فریاد زدن...چشم پزشک چندین بارتکرار کرد :«اگر گریه کرده بود اوضاع خیلی فرق می کرد .»
ایزا دیگر هرگز  آن فرش را ندید؛ با لکّه یا بی لکّه.او دیگر ازدواج نکرد.من مسّبب ِاین بدبختی شدم.اشتباه از من بود.من برای همیشه با او ماندم و یک جفت عصا ی ِسفید ِزیر ِبغل تحویل اش دادم.همه اش به خاطر ِ آن فرش ،فرش ِ سالن.
مادرم به پدرم نوشته بود که آن فرش را در مسابقهٔ لاتاری ِکلیسا برنده شده است. پدرم هم به او تبریک گفته بود.
پدرم سخت کار می کرد.آرزو داشت هر چه زودتر ، با سربلندی و جیب های ِ پُرازپول برگردد. آن فرش ،آخرین هدیه ای بود که مادرم در یافت کرد. هدیه ای از طرف ِمردی ثروتمند.از طرف ِمعشوق اش.


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :