شعری از ژاک پره ور
ترجمه ی غزال صحرایی

نویسنده : غزال صحرایی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم تیر ماه ١٣٩۶


«یه صبح قشنگ»

ازهیچ کس نمی ترسید
از هیچ چیز واهمه نداشت
اما یه روز صبح، یه صبح ِ قشنگ
فکر کرد که چیزی رو دید
با خودش گفت هیچی نیست
و حق با او بود
با منطق ِ بی چون و چراش
چیزی آنجا نبود
اما اون صبح، درست همون صبح
فکر کرد که صدای ِ کسی رو شنید
دًرو باز کرد
با خودش گفت هیشکی نیست
ودًرو دوباره بست
و حق با او بود
با منطق ِ بی چون و چرا ش
کسی آنجا نبود
یهوئی ترس بًر ِش داشت
فهمید که تنهاست
اما تنهای ِ تنها هم نه
اینجا بود که دید
یه هیچ از جنس آدمیزاد مقابلش ایستاده...

«رخسار ِ دلپذیر و خطیرِ عشق»
 
دلپذیر و خطیر
رخسارِ عشق
شبی بر من نمایان شد
از پسِ روزی بس بلند
پنداری تیراندازی بود
با کمان اش
یا نوازنده ای
با کمانچه اش
نمی دانم
هیچ نمی دانم
تمام آنچه می دانم
این است که به من زخم زد
شاید با پیکانی
شاید با ترانه ای
تمام آنچه می دانم
این است که به من زخم زد
زخمی به قلب
و تا ابد
سوزنده فزون از حد سوزنده ست
زخمِ عشق...


      چاپ صفحه


بیان دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
 
کد امنیتی :